ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ولی الله ورسته

۴۳ بایت حذف‌شده، ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۲۴
==زندگی نامه==
<references />
ورسته، ولی‌الله : نهم شهریور ۱۳۱۵ ، در روستای شهرآباد از توابع شهر آبیک به دنیا آمد . پدرش وهب و مادرش قمر نام داشت . در نهضت سوادآموزی درس خواند . کارگر سازمان کشاورزی بود . سال ۱۳۳۸ ازدواج کرد و صاحب شش پسر و پنج دختر شد . از سوی بسیج در جبهه حضور یافت . بیست و چهارم بهمن ۱۳۶۴ ، در اروندرود بر اثر اصابت گلوله به پیشانی، شهید شد . مزار او در روستای حسن‌آباد کلج از توابع شهر قزوین قرار دارد .
==وصیت نامه==
<references />
شهید، ولی الله ورسته : توصیه ی مهم بنده ی حقیر به شما برادران عزیز، این است که همیشه پشتیبان رهبر انقلاب باشید و اوامرش را با جان و دل اجرا و با این عمل تان، هم خدا و رسولش را خشنود نمایید و هم روح طیبه ی شهدا و دلِ خانواده ی معظم شهدا را شاد کنید . توصیه ی دیگر این جانب به شما برادران عزیز این است که همیشه طرفدار حکومت جمهوری اسلامی باشید و با مال و جان تان - و به هر نحوی که در توان دارید - آن را یاری نمایید و با یاری کردن دولت جمهوری اسلامی، دولت خدمتگزار بتواند به نحو احسن قوانین عدالت گستر قرآن را اجرا نماید . اینجانب به پیروی از سرور شهیدان، حسین بن علی ( ع ) - که درس مبارزه و شهادت طلبی را ۱۴۰۰ سال پیش به ما آموخت - به جبهه رفتم . در واقع یک انسان مسلمان و آزاده، موقعی می تواند در خانه اش بماند که دشمنان قرآن و انسانیَّت، به مملکت آن ها تجاوز نکرده باشند؛ اما وقتی می بیند دشمنان خارجی می خواهند قوانین قرآن و قرآن را به زیر پا له کنند، باید در خانه ننشیند و به مبارزه با آنان برخیزد . توصیه ی دیگر من این است که فرزندان عزیزم را انقلابی، باتقوا و پیرو خط امام و قرآن تربیت کنید تا انسان متعهد و مفیدی برای جامعه باشند . ای برادران نوجوان و جوان غیور غیرتمند ! امیدوارم بعد از من اسلحه ی مرا زمین نگذارید و راهم را به نحو احسن ادامه دهید . باشد که - ان شاء الله - خداوند پیروزی را به شما مؤمنین عنایت فرماید . (۱۸۱۰۵۷۲) ولی الله ورسته ۱۳/۱۱/۶۴
==خاطرات==
<references />
( امید ورسته ) فرزند شهید : شبی قبل از اینکه مرخصی پدرم تمام شود و برای سومین بار به جبهه اعزام شود، زیر کُرسی نشسته بودیم که به من گفت : پسرم از تو می خواهم وقتی من شهید شدم برایم گریه نکنی و در سر مزارم شیرینی بین مردم پخش کنی . من از حرف پدر خنده ام گرفت و گفتم : این حرفها چیست؟ و او اصرار کرد که حتماً این کار را انجام دهم که من برای یک لحظه دلم ریخت و از حرفهایش متوجه شدم که ایشان از ته دل می گوید و می خواهد که این کار را برایش حتماً انجام بدهم . آن روزها ما در حال ساختن خانه بودیم، وقتی از پدر پرسیدم، آیا خانه قشنگ شده است یا نه، گفت : خدا نصیب خودتان بکند، خیلی خوب شده است . ایشان آن روزها طوری حرف می زد که برای ما یقین شده بود که سومین اعزام، آخرین اعزام او به جبهه هاست که همینطور هم شد .<ref>[[ http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1437|پایگاه اطلاع رسانی سرداران و3000شهید استان قزوین]]</ref>
==پانویس==
<references />
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ولی الله_ورسته}}
۱۲۲
ویرایش