شهید هادی زینل زاده نوغانی: تفاوت بین نسخهها
Bahrakani98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب | ||
گلزار : بهشترضا(ع) | گلزار : بهشترضا(ع) | ||
| − | خاطرات | + | |
| + | ==خاطرات== | ||
| + | |||
هادی ،یک روز قبل از شهادتش با من تلفنی تماس گرفت و بعداز اینکه حال همه را جویا شد گفت :می خواهم آخرین خداحافظی را بکنم . من گریه ام گرفت و گفتم هادی جان من خیلی تنها هستم خواهرانت که ازدواج کرده و رفته اند برادرت هم که در جبهه است من تنها امیدم به شماست هر چه زودتر بر گردد اما او در جواب من گفت به زودی خبری از من به شما می رسد دیگر تنها نخواهید بود من همیشه با شما خواهم بود | هادی ،یک روز قبل از شهادتش با من تلفنی تماس گرفت و بعداز اینکه حال همه را جویا شد گفت :می خواهم آخرین خداحافظی را بکنم . من گریه ام گرفت و گفتم هادی جان من خیلی تنها هستم خواهرانت که ازدواج کرده و رفته اند برادرت هم که در جبهه است من تنها امیدم به شماست هر چه زودتر بر گردد اما او در جواب من گفت به زودی خبری از من به شما می رسد دیگر تنها نخواهید بود من همیشه با شما خواهم بود | ||
چند ماه بعد از تولدش حدود نه ماهگی به مریضی سختی مبتلا شد که همه از زنده بودنش قطع امید کرده بودیم ولی با نذر و نیاز و توسل به ائمه اطهار و دعاهای مکرر ما به درگاه خداوند متعال فرزندم شفا پیدا کرد. او شفا یافت تا عازم جبهه های حق علیه باطل شود و در آنجا به مقام رفیع شهادت برسد. | چند ماه بعد از تولدش حدود نه ماهگی به مریضی سختی مبتلا شد که همه از زنده بودنش قطع امید کرده بودیم ولی با نذر و نیاز و توسل به ائمه اطهار و دعاهای مکرر ما به درگاه خداوند متعال فرزندم شفا پیدا کرد. او شفا یافت تا عازم جبهه های حق علیه باطل شود و در آنجا به مقام رفیع شهادت برسد. | ||
نسخهٔ ۱۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۸
کد شهید: 6407771 تاریخ تولد : نام : هادی محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : زینلزادهنوغانی تاریخ شهادت : 1364/01/15 نام پدر : مهدی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب گلزار : بهشترضا(ع)
خاطرات
هادی ،یک روز قبل از شهادتش با من تلفنی تماس گرفت و بعداز اینکه حال همه را جویا شد گفت :می خواهم آخرین خداحافظی را بکنم . من گریه ام گرفت و گفتم هادی جان من خیلی تنها هستم خواهرانت که ازدواج کرده و رفته اند برادرت هم که در جبهه است من تنها امیدم به شماست هر چه زودتر بر گردد اما او در جواب من گفت به زودی خبری از من به شما می رسد دیگر تنها نخواهید بود من همیشه با شما خواهم بود چند ماه بعد از تولدش حدود نه ماهگی به مریضی سختی مبتلا شد که همه از زنده بودنش قطع امید کرده بودیم ولی با نذر و نیاز و توسل به ائمه اطهار و دعاهای مکرر ما به درگاه خداوند متعال فرزندم شفا پیدا کرد. او شفا یافت تا عازم جبهه های حق علیه باطل شود و در آنجا به مقام رفیع شهادت برسد. زمانیکه هادی به شهادت رسیده بود یکی از دوستان نزدیک او به نام ناصر نریمانی که از شهادت هادی خبر نداشت، برای شرکت در سمیناری به مشهد آمده بود و بعد از اتمام سمینار نتوانسته بود به دیدن هادی برود به همین دلیل بعد از رفتن به فریدونکنار نامه ای به او نوشت و در نامه قید کرد که دلم برایت تنگ شده بود و می خواستم شما را ببینم ولی نشد. بعد از رسیدن نامة او برادر شهید طی نامه ای خبر شهادت هادی را به ناصر رساند اما او بارو نکرد و برای دیدن ما به مشهد آمد. در خانه نشسته بود که ناگهان در خانه بوی خوش و عطر خاصی پیچید که همه با تعجب به هم نگاه می کردند که در این بین مادر شهید به گریه افتاد و گفت این بوی هادیست بوی پسر شهیدم است. هادی تقریبا" هفت یا هشت ساله بوده که انقلاب در حال شکل گیری بود ، هوای سرد زمستان حاکم بود و به خاطر اینکه هادی در آن هوا مریض و یا اینکه در راهپیمایی ها زیر دست و پای مزدوران رژیم و مردم نماند من صبح ها قبل از اینکه از خواب بیدار شود از خانه بیرون می رفتم یکروز وقتی طبق معمول برای شرکت در راهپیمایی از خانه بیرون رفتم نزدیکی میدان او را دیدم در حالیکه لباس گرمی هم نپوشیده بود و از سرمای شدید به خودش می لرزید ، در جلوی صف ایستاده بود و با تمام قدرت علیه رژیم شعار می داد. در بحبوحه انقلاب که در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند روزی برای راهپیمایی در مدرسه شلوغ می کند که مدیر مدرسه تلفنی این مسئله را به ارتش گزارش می دهد . سربازان مدرسه را محاصره می کنند و می خواهند که از راهپیمایی آنها جلوگیری کنند که هادی با کمال شجاعت جلو رفته و می گوید بزنید و بکشید ما از کشته شدن نمی هراسیم.[۱]