« ساعت حدود پنج بعدازظهر بود که وارد پایگاه شدیم و با صلوات از پاترول پیاده شده ، با دیگر یاران حاضر در پایگاه مصافحه کردیم. ما گروهی از جهادگران استان خراسان بودیم که به صورت کاملاً سرّی در کوههای اشنویه برای یک عملیّات ایذایی می خواستیم کار بکنیم. پس از ورود و استقبال دیگر دوستان همه برای نماز مغرب و عشاء آماده شدیم و پس از وضو در صفهای نماز در یک سنگر که در عمق یک کوه واقع بود کنار هم نشستیم طولی نکشید که وقت اذان فرا رسید و به دعوت و اصرار دوستان من اذان گفتم . آنگاه امام جماعت که پیرمرد نورانی و از سادات بود از جا برخواست و پس از قرائت اقامه ، نماز را شروع کرد . من در بین نماز متوجّه برادری شدم که در کنارم در حال نماز گریه می کرد. متوجّه تکان خوردن شانه های او شدم که از بیم خدا می لرزید. نماز تمام شد و روحانی پایگاه به ما خوش آمد گفت. شام خوردیم و به سنگرهایمان راهنمایی شدیم. من و برادر شهید کریم نوری و ناصر جهان و برادر زینت بخش که ایشان قبل از ما به پایگاه آمده بود در یک سنگر قرار داشتیم. ساعت حدود 5/ 11 شب بود که متوجّه حرکتی شدم. در تاریکی سنگر نورانی بودن برادر زینت بخش خیره کننده بود او همان کسی بود که در حال نماز گریه می کرد و از ترس خدا مرتب استغفار می گفت. او خیلی آرام توبره ای را که از روستایشان آورده بود برداشت و به پشتش کرد و کفشهایش را برداشت و از سنگر خارج شد. من خیلی تعجّب کردم لذا با کنجکاوی برخاستم و دنبالش رفتم ، ببینم کجا می رود . ولی او پس از خارج شدن از پایگاه در تاریکی شب گم شد . برگشتم متوجّه کریم نوری شدم که در حال نماز شب بود . همه نورانی بودند ، همه گویا مسافر بودند مدّتی به این صورت گذشت و هر روز ساعت 9 صبح زینت بخش برمی گشت. می دیدم که با سوزن از دستها و پاهایش خار بیرون می کشید. حقیقتش جرأت نداشتم از او چیزی بپرسم ، چون او خیلی کم حرف بود . معمولاً با تبسّم سئوالات مربوط به خود را بی جواب می گذاشت . در ابتدا گفتم : قرار بود ما جادّه هایی را در شب و به صورت کاملاً سرّی در مقابل عراقی ها بزنیم تا نیروهای ارتش و سپاه یک عملیّات ایذایی انجام بدهند تا دشمن را گول زده و از طرف جنوب به او حمله کنند. ما در قالب واحد مهندسی رزمی این مأموریّت را به عهده داشتیم . آری پس از چند روز مسئولیّت ها را اعلام کردند . برادر زینت بخش فرمانده گروه ، کریم نوری معاون اوّل ، محمد حسین فرخی معاون دوّم و ... شب 17 شهریور ماه بود که دیدم شیخ محمّد توبره اش را برداشت و به همراه ناصر جهان و دو نفر دیگر از بچّه های فردوس حرکت کردند. من گفتم اگر اجازه می دهید من هم بیایم . ایشان گفت : نه شما استراحت کنید . بزودی کارهای شما آغاز می شود . بعد هم حرکت کردند . من آن شب خوابم نیامد . مرتّب دلم شور می زد گویا می خواست اتّفاقی بیافتد . نزدیک اذان صبح بود که برای نماز برخاستم و آماده شدم تا اذان بگویم . ناگهان موتور سواری وارد پایگاه شد و گفت : برادر کریم نوری یا برادر فرخی را کار دارم . من که دلم خیلی شور افتاده بود و از سر شب نگران بودم ، خیلی سریع گفتم : من فرخی هستم . چه خبر شده ؟ او گفت : لطفاً با من بیایید دیگر صبر نکردم و سوار موتور شدم و او حرکت کرده در مسیر هر چه اصرار کردم چه خبر شده ؟به من نگفت تا اینکه به اورژانس منطقه رسیدیم . قبل از ورود به اورژانس توبره خون آلود شیخ محمّد را دیدم که جلوی درب افتاده بود . حالا دیگر خودم فهمیدم که چه شده است . خیلی سریع وارد شدم و دیدم ناصر از ناحیه پا مجروح شده و دو نفر دیگر یکی از سر و دیگری از ناحیه شکم مجروح شده بودند . شیخ محمّد ما نیز از ناحیه قلب مجروح بود . من در کنارش قرار گرفتم و صورتش را که از خستگی و ضعف زرد شده بود بوسیدم و گفتم : برادر زینت بخش چی شده ؟ او با چشم اشاره کرد که گوشم را نزدیک دهانش ببرم و من که اشک بر صورتم جاری شده بود و بر گونه های خشکش می چکید ، آنچه گفت چنان کردم و او چند کلمه در گوشم گفت : اوّلاً به امام سلام رساند و خواست برای امام دعا کنیم سپس گفت : من تا قلب نیروهای عراقی مسیر را سنگ چینی کرده ام ، سعی کنید سنگ چینها وسط جاده قرار بگیرد ، در پایان گفت : (اشهد ان لا اله الا ا... و اشهد انّ محمّد رسول ا... و علی ولی ا... »
شهید زینت بخش مسئول مهندسی محور بود و عملیات در زمانی بود که مصادف گردیده بود با ثبت نام دانشگاه ها شهید زینت بخش علیرغم اینکه دانشجو بود و علاقمند به درس به خاطر اینکه شنیده بود عملیات نزدیک است و بایستی در منطقه باشد از رفتن به دانشگاه و آمدن به مشهد و ثبت نام منصرف شد. پس در منطقه ماند و گفت فعلا بودن در منطقه خدمت به اسلام و مسلمین و رزمندگان بهتر از هر چیزی است و صلاح نیست که ما با این شرایط منطقه را رها کنیم و برویم که این مطلب خیلی باعث تعجب فرمانده ی رشید لشکر 8 نجف آقای کاظمی بود که بارها بعد از شهادت ایشان می گفت واقعا چه انسانهای مخلصی در جبهه ی اسلام پیدا می شوند و این قدر گمنام و عاشق که می بینیم خالصانه و در راه خدا خدمت و فداکاری می کنند و شهید زینت بخش حدود 30 کیلومتر جاده را شخصا با امکانات خیلی ابتدایی مسیر یابی و شیب بندی می کرد و سنگ چینی می کرد. دستگاه ها را خودش هدایت می کرد و این جاده را باز می کرد و حقیقتا بار سنگین آن جاده اصلی که تا ارتفاعات کلایشن زده شد بر عهده شهید زینت بخش بود و این شهید عزیز نقش مهم و سنگینی داشت و شب و روز در حال تلاش و فداکاری بود به طوری که در عرض مدت یک ماه و اندکی که این شهید آنجا بود اصلا رنگ صورتش تغییر کرده بود و پوست انداخته بود و اگر او را می دیدی نمی شناختی.منبع: سایت شهدای ارتش <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11080سایت شهدای ارتش]</ref> ==پانویس==<references/>