ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید مصطفی مرا دی

۶۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۱۶
تهران و روزهای انقلاب
احمد و محمد چندسالی بود که به [[تهران ]] آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند.کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم از پی قبولی در دانشگاه،راهی تهران شدند.مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد.حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می گذشت.خیلی زود با حال و هوای این شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛اما نه آنقدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.
اخبار مبارزات مردم،نقل مجالس شده و دهان به دهان میگشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی.یک روز این کارخانه اعتصاب می کرد،یک روز آن راهپیمایی به خاک و خو ن کشیده می شد.هر روز بگیر و به بند ها زیادتر می شد و رژیم از کشیدن [[اسلحه ]] به روی مردم هیچ ابایی نداشت.تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم.مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.
سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی
مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شد با [[جنگ ]] تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.
مادر که دل تو دلش نبود،گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!
مادر گفت:وسایلت رو تو ساک بستم.یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم.هوای خودت رو داشته باش،مادر!جایی که تو میری،زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم تو ساک.خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم.ان شاءالله تا مرخصی بیای،آماده میشه.مصطفی برخواست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و در حالی که به طرف در خانه می رفت بلند گفت:
اصلا قول می دم [[گلوله ]] نخورم؛ اگه هم خوردم ،یه دونه از اون درست و حسابی هاش بخورم،خوبه!
این را گفت و از خانه بیرون رفت،خنده تلخی روی لبهای مادر نقش بست.
از مریوان تا مناطق جنگی جنوب
شش ماه بیشتر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی (دوست و هم رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند.نصرت الل ه پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهاد سازندگی [[مریوان ]] بود،به درخواست نصرت الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.
چند ماه از پایان خدمتش می گذشت ولی به پای دل،توی مریوان مانده بود.می توانست در میان سلام و صلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه برگردد،دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند،اما فهمیده بودند که اینجا کار مهمتری دارد.جهادگران در مری وان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبرو بود،برای روستاهای دور افتاده برق می کشیدند،پل و جاده می زدند و آب آشامیدنی می آوردند.
سر آخر، راهی جنوب شد،خودش را به تیپ 27 رساند و کار پشتیبانی آن را بر دوش گرفت.
یک سالی از آمدن مصطفی به جنوب می گذشت،حالا دیگر تیپ 27 هم تبدیل به یک لشکر مکانیزه شده بود.شرکت توی چندین حمله و نبرد پیاپی [[والفجر مقدماتی ]] و والفجرهای 1تا4 با عنوان [[فرمانده ]] پشتیبانی و تدارکات،از او یک مرد جنگی کارآزموده و تمام عیار ساخته بود.
زمستان سال 1362 از نیمه گذشته و مصطفی فرمانده تدارکات قرارگاه نجف اشرف شده بود و در تکاپو برای فراهم نمودن امکانات مورد نیاز ج بهه،یک سر بود و هزار سودا.
مصطفی مرد کارهای بزرگ
تجربه نبردهای گذشته و بررسی علل موفقیت و شکست،فرمانده [[سپاه ]] را به این نتیجه رسانده بود که وجود یک لشکر مستقل مهندسی- رزمی در جنگ،ضروری است.عملی کردن این ایده کار آسانی نبود،بالاخره با پیگیری های مصطفی و سید احمد و چند تن دیگر،لشکر مهندسی 42 قدر تاسیس شد. با اینکه خودش جزء موسیسن لشکر بود،اما به همان فرماندهی تدارکات و پشتیبانی اکتفا کرد.سید احمد هم قائم مقام لشکر شد و همچنان در کنار هم کار می کردند.
در یکی از جلسات فرمانده سپاه موضوع ساخت یک بیمارستان مجهز با چندین اتاق عمل و محل شست و شو ی و معالجه بیماران شیمیایی در جزیره [[آبادان ]] را مطرح کرد تا از زمان و خطرات انتقال مجروحین زیر آتش دشمن بکاهد.محسن رضایی جملاتش را گفت و منتظر جواب فرماندهان شد.همهمه ای توی جمع فرماندهان قرارگاه پیچید.این کار آنقدر دشوار و حتی غیرممکن به نظر می آمد که هیچ لشکری به راحتی داوطلب انجام آن نمی شد.
مصطفی به درخواست و پیشنهاد فرمانده سپاه،به فکر فرو رفت،بعد از کمی فکر رو به فرمانده لشکر 42 قدر کرد:حاج عطار!یا علی،بزن بریم،بابا! خودمان انجامش می دیم. با اعلام آمادگی حاج عطار صدای صلوات از جمع فرماندهان بلند شد.
بالاخره یک بار که مصطفی به مرخصی آمده بود، مادر به آرزویش برای مصطفی رسید: برایش زن گرفت؛ اما مصطفی نتوانست خودش را از متن جبهه و جنگ جدا کند. این را با عروس جوان اش هم طی کرده بود که تا جنگ هست و دشمن بیدار،نمی تواند ردای رزمندگی را از تنش بیرون بیاورد.به گفته خودش با خدا عهد بسته بود تا بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روز کنارش ماند و دوباره راهی جبهه شد.
سرانجام در روز هشتم اسفند ماه سال 1365 هم پرواز با دیگر شهیدان نبرد تاریخی [[کربلای 5 ]] در منطقه [[شلمچه ]]ایران و شرق بصره عراق،در [[عراق]] ،در حالی که مسئولیت تدارکات [[لشکر ]] 42 قدر را بر عهده داشت، به مراد دل رسید...
فرازی از وصیتنامه سردار [[شهید مصطفی مرادیمرا دی]]
خداوندا تو می دانی با همه لغزش هایی که داشتم ولی همیشه سعی شد که رضای تو را در کارها مد نظر داشته باشم و حضو ر در جبهه برای ادای تکلیف بود که امام امت ما بر همه واجب کفائی دانسته است،پس من به اصرار کسی به جبهه نرفته ام بلکه وظیفه شرعی و تکلیف الهی بوده که بر دوش امت اسلام افتاده است.
به شما امت حزب الله تذکر میدهم که نکند خدایی نکرده با دست خود را به هلاکت کشید و اسلام عزیز را یاری نکنید و امام عزیز را تنها بگذارید تا کفار ضربان سنگین تری به اسلام عزیز وارد نمایند و بر همه است که همیشه در مقابل اشرار و ضد انقلاب و دشمنان داخلی و خارجی آماده باشیم و از هیچ نهراسیم، و در راه اسلام جان و مال و عزیزترین کسان خود را باید بدهیم تا اسلام پابرجا بماند .این مملکت متعلق به [[امام زمان]](ع) می باشد و حافظ هم خود خداست و وعده نصرت داده است.
از این محیط و جو معنوی مملکت اسلامی استفاده نمایید در مدرسه و دانشگاه سعی نمایید از ضد انقلاب سبقت بگیرید که این مملکت بعدها نیاز به افراد متخصص و حزب اللهی دارد.خود را با موازین قرآن و اسلام آشنا نمایید. از این فرصتی که به شما روی آورده است که این فرصت و محیط خیلی گران تمام شده و خون صدها هزار شهید عزیز به زمین ریخته و اگر بخ واهیم و از این فرصت استفاده صحیح نکنیم خیانت کرده ایم به خون شهدای عزیزی که با آرزو ها رفتند و جان و خون را نثار کردند.
[[کربلا ]] رفتید ما را فراموش نکنید...<ref>نرم افزار خاطرات شهدا 2</ref>
==پانویس==
<references/>
۶۸۰
ویرایش