شهید سید احمد حسینی فرزند عزیزاله: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « شهید سید احمد حسینی نام : سید احمد نام خانوادگی : حسینی نام پدر : سید عزیزا...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
- یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختنی ک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می خوردیم . ایشان رو کرد به من و گفت: میدانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانههایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانههایم تکمیل شد می روم . ولی طاقت نیاورد . و به جبهه رفت. و در نامهای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی توانستم . از این بیشتر در اینجا بمانم و خانهها هم می ماند برای شما چون من دیگر بر نمی گردم و حتی یک روز هم نمی توانم در آن خانهها زندگی کنم و همانطور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید . | - یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختنی ک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می خوردیم . ایشان رو کرد به من و گفت: میدانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانههایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانههایم تکمیل شد می روم . ولی طاقت نیاورد . و به جبهه رفت. و در نامهای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی توانستم . از این بیشتر در اینجا بمانم و خانهها هم می ماند برای شما چون من دیگر بر نمی گردم و حتی یک روز هم نمی توانم در آن خانهها زندگی کنم و همانطور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید . | ||
| − | - یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستادهام و بر سر مزار همسرم نشستهام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه ی شهیدانمان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچهها بمانی و از آنها مراقبت کنی ؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کردهاید . و برابر ما پاداش می گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبرو ی من می آید . بلند شدم و ایستادم . به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد. | + | - یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستادهام و بر سر مزار همسرم نشستهام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه ی شهیدانمان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچهها بمانی و از آنها مراقبت کنی ؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کردهاید . و برابر ما پاداش می گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبرو ی من می آید . بلند شدم و ایستادم . به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7227 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
نسخهٔ ۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۵
شهید سید احمد حسینی
نام : سید احمد
نام خانوادگی : حسینی
نام پدر : سید عزیزاله
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1368/10/10
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
خاطرات:
- به خاطر دارم وقتی که همرزمم سیداحمد حسینی به مرخصی رفته بود. به ما زنگ زد و گفت: اگر کاری ، سفارشی داری به من بگو انجام می دهم . به ایشان گفتم: مادر فلان رزمنده مریض است آدرس را به او دادم و او هم رفت. مادر دوستش را به بیمارستان می برد طوری که کسی نفهمد برا ی آنها غذا می برد و کمککردن به هم نوعانش را خیلی دوست داشت و به همه کمک می کرد .
- من به همراه همرزمم سیداحمد حسینی در عملیات مرصاد حضور داشتیم و هنوز قطع نامه بین ایران و عراق امضاء نشده بود و دو طرف راضی به صلح نبودند. وقتی که عملیات شروع شد . ایشان به من گفت: موسی الرضا از اینکه هنوز لیاقت به شهادت رسیدن را نداشتم خیلی ناراحتم و تا آخرین لحظه ی عمرم و تا آخرین نفسم می جنگم تا در راه خدا و اسلام و دفاع از ناموسم به شهادت برسم. و همانطور که برای ما گفته بود چند روز از عملیات نگذشته بود که به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
- یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختنی ک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می خوردیم . ایشان رو کرد به من و گفت: میدانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانههایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانههایم تکمیل شد می روم . ولی طاقت نیاورد . و به جبهه رفت. و در نامهای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی توانستم . از این بیشتر در اینجا بمانم و خانهها هم می ماند برای شما چون من دیگر بر نمی گردم و حتی یک روز هم نمی توانم در آن خانهها زندگی کنم و همانطور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید .
- یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستادهام و بر سر مزار همسرم نشستهام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه ی شهیدانمان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچهها بمانی و از آنها مراقبت کنی ؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کردهاید . و برابر ما پاداش می گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبرو ی من می آید . بلند شدم و ایستادم . به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.[۱]