شهید علیرضا حسینی فرزند محمدرضا: تفاوت بین نسخهها
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱۵: | سطر ۱۵: | ||
گلزار : شهدا | گلزار : شهدا | ||
| − | + | خاطرات: | |
| − | + | ||
| − | |||
| − | - | + | - آخرین شبی که عازم جبهه بود در پایگاه بسیج با بچه ها حضور داشت و بعداً گفتند : آن شب تابلویی را برداشتند و زمینه اش را آبی رنگ کرد . وقتی علت را پرسیدم . گفت : این تابلو را برای شهید بعدی پایگاه آماده کردم . که نام او را بر آن بنویسید و اتفاقاً این شهید خود او بود و همان تابلو را به او اختصاص دادند . |
| + | |||
| + | - وقتی که او را نصیحت می کردیم که بیا و خانه و زندگ ی تشکیل بده . می فرمود : اگر شما هم یک بار به جبهه بیایید و پس از آن این پیشنهاد ها را به من بکنید من می پذیرم : که همین برخورد و سخنان او باعث شد که من و مادرم به جبهه برویم و نهایتأ شهید ازدواج نکرد . | ||
| − | - | + | - قبل از آخرین اعزامش تصمیم گرفتم که وی را نصیحت نموده و به ازدواج تشویق کنم تا او را مدتی در اینجا نگهدارم ولی ایشان سربزیر انداخت و با حالت خیلی تأثری فرمود : جشن ازدواجم را با جشن پیروزی در جنگ خواهم گرفت . و اشک در چشمانش حلقه زد آنگاه فرمود: لباسهایم بوی خون شهدا می دهد . شهدای زیادی را بر دوشهایم حمل کرده ام تا جنازه مطهرشان بدست دشمن ن ی فتد و از بدن پاکشان خونهایی بر پیکرم ریخته است. گرچه لایق نیستم و با همه آرزویی که دارم شهادت نصیبم نمی شود ولی کن به آن یاران سفرکرده قول داده ام و با آنها عهد خون بسته ام که تاپایان جنگ دست از جبهه بر ندارم و تا پیروزی را نبینم سر بر بالین لذت نگذارم. |
| − | - | + | - آخرین مرتبه ای که به مرخصی آمده بود . یک شب بچه ها را صدا زد و گفت : بروید وضو بگیرید و آنها وضو گرفتند و سپس خودش جلو ایستاد و بچه ها هم پشت سرش به این ترتیب نماز جماعت برگزار شد که خیلی با حال و با معنویت بود .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7225 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ ۱۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۷
شهید علیرضا حسینی
نام : علیرضا
نام خانوادگی : حسینی
محل تولد : نیشابور
نام پدر : محمدرضا
تاریخ شهادت : 1367/01/21
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
خاطرات:
- آخرین شبی که عازم جبهه بود در پایگاه بسیج با بچه ها حضور داشت و بعداً گفتند : آن شب تابلویی را برداشتند و زمینه اش را آبی رنگ کرد . وقتی علت را پرسیدم . گفت : این تابلو را برای شهید بعدی پایگاه آماده کردم . که نام او را بر آن بنویسید و اتفاقاً این شهید خود او بود و همان تابلو را به او اختصاص دادند .
- وقتی که او را نصیحت می کردیم که بیا و خانه و زندگ ی تشکیل بده . می فرمود : اگر شما هم یک بار به جبهه بیایید و پس از آن این پیشنهاد ها را به من بکنید من می پذیرم : که همین برخورد و سخنان او باعث شد که من و مادرم به جبهه برویم و نهایتأ شهید ازدواج نکرد .
- قبل از آخرین اعزامش تصمیم گرفتم که وی را نصیحت نموده و به ازدواج تشویق کنم تا او را مدتی در اینجا نگهدارم ولی ایشان سربزیر انداخت و با حالت خیلی تأثری فرمود : جشن ازدواجم را با جشن پیروزی در جنگ خواهم گرفت . و اشک در چشمانش حلقه زد آنگاه فرمود: لباسهایم بوی خون شهدا می دهد . شهدای زیادی را بر دوشهایم حمل کرده ام تا جنازه مطهرشان بدست دشمن ن ی فتد و از بدن پاکشان خونهایی بر پیکرم ریخته است. گرچه لایق نیستم و با همه آرزویی که دارم شهادت نصیبم نمی شود ولی کن به آن یاران سفرکرده قول داده ام و با آنها عهد خون بسته ام که تاپایان جنگ دست از جبهه بر ندارم و تا پیروزی را نبینم سر بر بالین لذت نگذارم.
- آخرین مرتبه ای که به مرخصی آمده بود . یک شب بچه ها را صدا زد و گفت : بروید وضو بگیرید و آنها وضو گرفتند و سپس خودش جلو ایستاد و بچه ها هم پشت سرش به این ترتیب نماز جماعت برگزار شد که خیلی با حال و با معنویت بود .[۱]