شهید غلامعلی سجودی فریمانی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6307168 تاریخ تولد : نام : غلامعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگ...» ایجاد کرد) |
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۵: | سطر ۲۵: | ||
درمنطقه که بودیم من و آقای سجودی و عده ای از دوستان به عنوان امدادگر و پرستار انجام وظیفه می کردیم. قبل از شروع یکی از عملیاتها به ما گفتند شما در اورژانس بمانید تا به وضع مجروحانی که می آورند رسیدگی کنید و اگر نیاز بود آنها را به عقب منتقل کنید . آقای سجودی قبول نکرد و گفت : دوست دارم به عنوان یک امدادگر همراه نیروها باشم و امشب در عملیات شرکت کنم . اتفاقاً من هم توفیق پیدا کردم تا با ایشان دراین عملیات شرکت کنم و این بیانگر شجاعت و عشق به شهادت ایشان بود . | درمنطقه که بودیم من و آقای سجودی و عده ای از دوستان به عنوان امدادگر و پرستار انجام وظیفه می کردیم. قبل از شروع یکی از عملیاتها به ما گفتند شما در اورژانس بمانید تا به وضع مجروحانی که می آورند رسیدگی کنید و اگر نیاز بود آنها را به عقب منتقل کنید . آقای سجودی قبول نکرد و گفت : دوست دارم به عنوان یک امدادگر همراه نیروها باشم و امشب در عملیات شرکت کنم . اتفاقاً من هم توفیق پیدا کردم تا با ایشان دراین عملیات شرکت کنم و این بیانگر شجاعت و عشق به شهادت ایشان بود . | ||
| − | ـ روزی یکی از دوستان آقای سجودی بعد از شهادت ایشان برای عرض تسلیت به منزلمان آمد و خاطره ای از شهید سجودی را اینگونه برایم نقل کرد: در منطقه محلی بود که آمبولانس نمی توانست به آنجا برود و متأسفانه تعداد زیادی مجروح در آنجا بود. خدا رحمت کند شهید سجودی تنها کسی بود که به آنجا که در تیررس دشمن قرار داشت می رفت و تک تک بچه ها را کول می کرد و به عقب می آورد. | + | ـ روزی یکی از دوستان آقای سجودی بعد از شهادت ایشان برای عرض تسلیت به منزلمان آمد و خاطره ای از شهید سجودی را اینگونه برایم نقل کرد: در منطقه محلی بود که آمبولانس نمی توانست به آنجا برود و متأسفانه تعداد زیادی مجروح در آنجا بود. خدا رحمت کند شهید سجودی تنها کسی بود که به آنجا که در تیررس دشمن قرار داشت می رفت و تک تک بچه ها را کول می کرد و به عقب می آورد. |
| − | زمانیکه در عقد آقای سجودی بودم در خواب دیدم که: شهدایی را از منطقه آورده بودند و تابوتی را به من نشان دادند و گفتند متعلق به آقای سجودی می باشد وقتی تابوت را باز کردم فقط یک شاخه گل سرخ در تابوت بود. صبح که از خواب بیدار شدم حالت عجیبی داشتم و شهادت ایشان برایم مسجل شده بود و با خودم گفتم: احتمالاً ایشان از شهدایی باشند که جنازه شان مفقود می شود. | + | زمانیکه در عقد آقای سجودی بودم در خواب دیدم که: شهدایی را از منطقه آورده بودند و تابوتی را به من نشان دادند و گفتند متعلق به آقای سجودی می باشد وقتی تابوت را باز کردم فقط یک شاخه گل سرخ در تابوت بود. صبح که از خواب بیدار شدم حالت عجیبی داشتم و شهادت ایشان برایم مسجل شده بود و با خودم گفتم: احتمالاً ایشان از شهدایی باشند که جنازه شان مفقود می شود. |
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11364 | منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11364 | ||
نسخهٔ ۲۱ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۰
کد شهید: 6307168 تاریخ تولد : نام : غلامعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : سجودیفریمانی تاریخ شهادت : 1363/10/19 نام پدر : حسین مکان شهادت : مهابادـ(سانحه)
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد گلزار : بهشتصادق
خاطرات: با آقای سجودی در پست امداد یکی از مناطق عملیاتی کردستان بودیم . ایشان با آقای سالاری (رئیس ستاد تیپ ویژه شهدا) برای شناسایی به محور عملیاتی رفت . بعد از مدتی خبر شهادت ایشان را آوردند نحوه ی شهادت ایشان را پرسیدم گفتند : بین راه که می رفتند بر اثر لغزنده بودن جاده ماشین منحرف وواژگون می شود و آقای سجودی به شهادت می رسد . یک روز یکی از بچه ها که از منطقه آمده بود گفت: آقای سجودی یک هفته قبل از شهادتش از من دعوت کرد به منزلشان بروم . وقتی به منزلشان رفتم دیدم پوسترهای زیادی که مربوط به شهدا بود نصب کرده است . گفتم : چقدر عکس وپوستر شهید نصب کرده ای ؟ گفت : نمی دانم مدتی است که نسبت به این مسائل علاقه ی زیادی پیدا کرده ام بعد از یک هفته ایشان به شهادت رسید . در منطقه که بودیم به عنوان بهیارو پرستار انجام وظیفه می کردیم . خوابگاهمان نزدیک بیمارستان امام رضا بود . آن موقع چون هنوز سازماندهی نشده بودیم . بیشتر مواقع آقای سجودی از وضعیت بیماران خبرمی گرفت و به آنها رسیدگی می کرد . آن موقع کار آموز بودیم. یک شب ایشان به خوابگاه تلفن زده و به کشیک گفته بودند به بچه ها بگو حاضر باشند چون تعدادی از مجروحین را می خواهند بیاورند . لحظه ای بعد دیدم خودشان به خوابگاه آمدند در حالی که روپوش کار آموزی به تن داشتند بچه ها به ایشان گفتند : چرا این طوری آمدی ؟ حداقل روپوشت را درمی آوردی ؟ گفت : به علت عجله ای که داشتم فراموش کردم روپوشم را درآورم. با توجه به این که به خوابگاه تلفن زده بود ولی دلش آرام نگرفته و با خود گفته بود شاید بچه ها متوجه نشوند و با همان لباس سفید کارآموزی از بیمارستان با حالت دو تا خوابگاه آمده بود. ماه رمضان بود هر روز یکی از بچه ها از روی نوبت مسئولیت نظافت و حاضر کردن چایی سحری وافطاری را درخوابگاه بر عهده می گرفتند . روزی که نوبت من بود متاسفانه دیرتر از کلاس برگشتم . وقتی که آقای سجودی آمد گفت : چرا چایی حاضر نکردی ؟ گفتم : امروز دیرتر از کلاس آمدم . سریع چای را حاضر کرد و درحاضر کردن غذا وانجام دادن کارهایم به من کمک کرد .
دو شب قبل از شهادت آقای سجودی ایشان را در خواب دیدم که کنار حوض بسیار بزرگی که آب در آن جریان داشت ایستاده است . کنار حوض درختی بود خودش را از یکی از شاخه های درخت آویزان کرد و تا کمر به درون آب رفت و بعداً بیرون آمد . ناگهان دیدم لباسی از جنس حریر روی دوشش است و نگاهی معصومانه و مظلومانه به من کرد ورفت . در همین لحظه ناگهان از خواب بیدار شدم . وقتی این خواب را دیدم احتمال دادم ایشان به شهادت رسیده است بعد از دو روز خبر شهادتش را آوردند .
فصل زمستان در کردستان بودیم . هوا خیلی سرد بود به علت کمبود جا عده ای از نیروها به چادر ما آمده بودند باران شروع به باریدن کرد . پلاستیک نداشتیم که چادرها را بپوشانیم تا در اثر ریزش باران افراد خیس نشوند . آقای سجودی به تدارکات رفت تا پلاستیک تهیه کند . ولی پلاستیک گیرش نیامد. فکر کنم برای گیر آوردن پلاستیک کلیه سلسله مراتب را طی کرد و حتی نزد فرماندهی تیپ (محمودکاوه ) رفت تا این که توانست یک تیوپ پلاستیک تهیه کند . آن را آورد وبه بچه های تدارکات یگان داد تا روی چادرها بکشند .
در عملیات انصارا… خاک کردستان را ازوجود ضد انقلابی ها پاکسازی می کردیم . همه ی روستاها را پاکسازی کردیم تا این که نوبت به آخرین روستا رسید . با آقای ناصر ظریف که از بچه های طرح عملیات و آقای سجودی که مسئول بهداری بود برای استقرار پست امداد به نزدیک این روستا که چشمه و درخت داشت رفتیم . زمستان بود و بر اثر باریدن برف و باران روی زمین یخ زده بود و ماشین سر می خورد . آقای سجودی راننده بود به نزدیک محل مورد نظر که رسیدیم ماشین شروع کرد به سر خوردن . آقای سجودی چند بار پایش را روی پدال ترمز گذاشت دید فایده ای ندارد ماشین از محلی که می خواستیم توقف کنیم رد شد ودرسرازیری که به سمت روستایی که درچند روز آینده می خواستیم پاکسازی کنیم می رفت . این امر باعث شده بود که نیروهای ضد انقلاب در روستا فکر کنند نیروهای ما برای پاکسازی روستا عملیات را آغازکرده اند. و در همان ساعات اولیه روستا را تخلیه کردند . ماشین پس از این که مقداری به پایین رفت در یک نقطه گیر کرد . آقای ظریف پشت فرمان نشست تا ماشین را سرو ته کند . من و آقای سجودی هم جلوی ماشین نشسته بودیم . در حینی که ماشین را سروته می کرد ناگهان به عقب سرخورد و به سمت پرتگاه می رفت. آقای ظریف در را باز کرد و گفت: ماشین به سمت پرتگاه می رود . سریع خودتان را بیرون بیندازید. آقای ظریف خودش را بیرون انداخت . من در کنار درب شاگرد نشسته بودم . می خواستیم در را باز کنم و خودم را به بیرون بیندازم دیدم در قفل شده است و باز نمی شود . آقای سجودی وقتی دید درباز نمی شود می خواست از در سمت راننده خودش را بیرون بیندازد . همین که تا کمر از ماشین بیرون رفت ناگهان ماشین معلق شد . و ایشان بین ماشین و زمین قرار گرفت. من هم دیدم راه فراری ندارم پاهایم را به سقف گرفتم تا ضربه ای به من نخورد. ایشان به نحوی ضربه خورد که من شخصاً شاهد شنیدن صدای شکسته شدن استخوانهای کمر ایشان بودم . زمانی که این اتفاق افتاد آقای محراب از روی ارتفاعات با دوربین ما را نگاه می کرد و بعد از مدتی با محمود کاوه و عده ای از برادران به کمکمان آمدند . ایشان را به خانه یکی از افراد روستا بردیم . آقای سجودی در اثر ضربه ی سنگینی که خورد تمام بدنش ورم کرده بود و شناخته نمی شد به گونه ای که وقتی آقای کاوه آمد فکر می کرد من هستم وقتی ایشان وارد اتاق من شد من بیرون بودم و بعد از ایشان وارد اتاق شدم . به ایشان گفت : صلاحی چرا بدون هماهنگی آمدی دلت می خواهد همین جا بگذاریمت تا سرت را ببرند . آقای سجودی در جوابشان گفت: سرم فدای رهبر من پشت سر آقای کاوه ایستاده بودم گفتم : آقای کاوه من اینجا هستم ناگهان عقب برگشت و گفت : پس ایشان کی هستند ؟ گفتم : آقای سجودی هستند . آقای سجودی را سریع به پست امداد آوردیم . آقای دکتر موسوی شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی به ایشان ولی متاسفانه تاثیری نداشت وهمان جا به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد به برکت خون این شهید آخرین روستان کردستان پاکسازی شد.
درمنطقه که بودیم من و آقای سجودی و عده ای از دوستان به عنوان امدادگر و پرستار انجام وظیفه می کردیم. قبل از شروع یکی از عملیاتها به ما گفتند شما در اورژانس بمانید تا به وضع مجروحانی که می آورند رسیدگی کنید و اگر نیاز بود آنها را به عقب منتقل کنید . آقای سجودی قبول نکرد و گفت : دوست دارم به عنوان یک امدادگر همراه نیروها باشم و امشب در عملیات شرکت کنم . اتفاقاً من هم توفیق پیدا کردم تا با ایشان دراین عملیات شرکت کنم و این بیانگر شجاعت و عشق به شهادت ایشان بود .
ـ روزی یکی از دوستان آقای سجودی بعد از شهادت ایشان برای عرض تسلیت به منزلمان آمد و خاطره ای از شهید سجودی را اینگونه برایم نقل کرد: در منطقه محلی بود که آمبولانس نمی توانست به آنجا برود و متأسفانه تعداد زیادی مجروح در آنجا بود. خدا رحمت کند شهید سجودی تنها کسی بود که به آنجا که در تیررس دشمن قرار داشت می رفت و تک تک بچه ها را کول می کرد و به عقب می آورد. زمانیکه در عقد آقای سجودی بودم در خواب دیدم که: شهدایی را از منطقه آورده بودند و تابوتی را به من نشان دادند و گفتند متعلق به آقای سجودی می باشد وقتی تابوت را باز کردم فقط یک شاخه گل سرخ در تابوت بود. صبح که از خواب بیدار شدم حالت عجیبی داشتم و شهادت ایشان برایم مسجل شده بود و با خودم گفتم: احتمالاً ایشان از شهدایی باشند که جنازه شان مفقود می شود.
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11364