ویرایش‌ها

شهید محمد دامادی ابیز

۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۵
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات:==
به یاد دارم مرحله ی آخری که برادرم محمد می خواست به جبهه برود ،من گریه می کردم که او ماژیکی برداشت و عکس دختری را روی کمد کشید که گریه می کرد و به من گفت: زهرا این دختر تو هستی که داری کریه می کنی ،دوست دارم وقتی من شهید شوم دیگر گریه نکنی و در حالیکه می خندید گفت: زهرا جان من را در آبیز دفن کنید و لامپی بر سر مزارم شبها روشن کنید که تنها نباشم به این طریق با خنده و شوخ وصیت خود را کرد و به جبهه رفت و شهید شد.
به یاد دارم آن زمان ما در روستای چناران سکونت داشتیم که برای ادامه تحصیل به روستای آبیز که در چند کیلومتری روستایمان قرار داشت آمدم . روزی مادرم و برادرم محمد به آبیز آمدند و بعد از اتمام کارهایمان به سر مزار شهدا رفتیم در آن زمان فقط سه شهید در آنجا دفن بودند . وقتی به سرخاک آن شهیدان رفتیم متوجه شدیم که برادرم محمد با آنها و به خصوص دو نفرشان دوست صمیمی بود، محمد گفت :من به حال این شهیدان غبطه می خورم که واقعا انسانهای سعادتمندی می باشند و به دنبال آن از مادرم خواست که بدون تعارف سخنی را از او قبول کند ،که مادرم از او خواست که حرفش را بگوید که گفت:مادر جان این دفعه که به جبهه بروم شهید می شوم قبرم را کنار قبر شهید صالحی قرار دهید مادرم ناراحت شد و گفت این چه حرفی است که می زنی ،ولی محمد گفت :این فقط یک سفارش بود تا اینکه موقعی که می خواست به جبهه اعزام شود ،مادرم با چشم اشک آلود او را بدرقه می کرد ولی برادرم همواره می خندید و خوشحال بود و می گفت :خوب نیست که گریه کنید که گریه کنید و راضی نیستم حتی اگر شهید هم شدم برایم گریه کنید چه برسد به حالا . گویا به او الهام شده بود که این بار شهید می شود . که همانگونه هم شد بعد از مدتی در جبهه خبر شهادتش را برایمان آوردند و ما بنا به سفارشی که قبل از شهادتش کرده بود او را همانجایی که سفارش کرد به خاک سپردیم.
۵۳۴
ویرایش