شهید محمدرضا سدیدی: تفاوت بین نسخهها
Salimpour98 (بحث | مشارکتها) |
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
||
| سطر ۱۵: | سطر ۱۵: | ||
محمد رضا هیچ وقت زیر با حرف زور نمی رفت بعنوان مثال یک روز که یکی از دوستانش در معرض خطر قرار داشت و عده ای می خواستند او را بزنند و وسایلش را بگیرند،محمدرضا به کمک دوستانش می شتابد و با آن افراد در گیر شده و آنها را کتک می زند، به طوریکه یکی از آنها زخمی می شود پس از این موضوع مشمولان مدرسه پدرش را به مدرسه دعوت کرده و از او می خواهند بیشتر مراقب محمدرضا باشد. | محمد رضا هیچ وقت زیر با حرف زور نمی رفت بعنوان مثال یک روز که یکی از دوستانش در معرض خطر قرار داشت و عده ای می خواستند او را بزنند و وسایلش را بگیرند،محمدرضا به کمک دوستانش می شتابد و با آن افراد در گیر شده و آنها را کتک می زند، به طوریکه یکی از آنها زخمی می شود پس از این موضوع مشمولان مدرسه پدرش را به مدرسه دعوت کرده و از او می خواهند بیشتر مراقب محمدرضا باشد. | ||
| − | یک روز سراغ محمد رضا را از پدرش می گیرد پدرش می گوید : محمد رضا یک دقیقه دیگر اینجا می آید ،این فرد می پرسد از کجا اینقدر مطمئن هستید پدرش می گوید : از وقت شناسی محمد رضا . | + | یک روز سراغ محمد رضا را از پدرش می گیرد پدرش می گوید : محمد رضا یک دقیقه دیگر اینجا می آید ،این فرد می پرسد از کجا اینقدر مطمئن هستید پدرش می گوید : از وقت شناسی محمد رضا .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11378 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۲
کد شهید: 6115524 تاریخ تولد : نام : محمدرضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : سدیدی تاریخ شهادت : 1361/02/01 نام پدر : عباسعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : شهدا
خاطرات
محمد رضا در خواب دیده بود که شهید شده است وقتی از خوا ب بیدار می شود و به یاد آن حالات شهادت که در خواب دیده بود می افتد سعی می کند از دفعات قبل بیشتر به جبهه برود هر چه زودتر به آرزویش برسد .
محمد رضا هیچ وقت زیر با حرف زور نمی رفت بعنوان مثال یک روز که یکی از دوستانش در معرض خطر قرار داشت و عده ای می خواستند او را بزنند و وسایلش را بگیرند،محمدرضا به کمک دوستانش می شتابد و با آن افراد در گیر شده و آنها را کتک می زند، به طوریکه یکی از آنها زخمی می شود پس از این موضوع مشمولان مدرسه پدرش را به مدرسه دعوت کرده و از او می خواهند بیشتر مراقب محمدرضا باشد.
یک روز سراغ محمد رضا را از پدرش می گیرد پدرش می گوید : محمد رضا یک دقیقه دیگر اینجا می آید ،این فرد می پرسد از کجا اینقدر مطمئن هستید پدرش می گوید : از وقت شناسی محمد رضا .[۱]