گلزار :
خ اطرات خاطرات :
به یاد دارم دو روز قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند به عمه ام گفتم : من که نمی توانم چیزی بگویم اما فکر می کنم محمود شهید شده است بعد عمه ام گفت : ناراحت نباش بعد من به روستا رفتم وبه پدرش گفتم : نامه اش آمده گفت : نامه اش مطرح نیست خودش باید باشد . محمود شهید شده بود که بعد به ما خبر دادند شهید شده است رفتم نان بگیرم که روی پله مان ناگهان یک گنجشکی نشست وبعد صدایی به گوشم رسید که گفت : عموجان سلام وبرای دومین بار گفت : عمو، ممنونم وبعد از دو روز از این موضوع پیکرش مطهرش را به خاک سپردیم