ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد سبزی کار حقیقی

۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۱۲
==خاطرات:==
شب آخر پسرم محمد گفت : مادر جان صبح برای نماز مرا بیدار کنید می خواهم قبل از رفتن به حمام بروم کار دارم باید ساعت 7 فرودگاه باشم . صبح او را بیدار کردم بعد از اینکه نمازش را خواند به حمام رفت . چون حمامش زیاد طول کشید و می ترسیدم که از هواپیما جا بماند و مجبور شود با قطار برود و از طرفی چون مجروح بود و سفر با قطار او را اذیت می کرد . چندین مرتبه به درب حمام کوبیدم و گفتم : مادر زود باش دیر شد هواپیما می رود و تو جا می مانی . محمد فقط گفت : نه مادر جان خاطرت جمع باشد تا من نروم هواپیما حرکت نمی کند . گفتم : برو خودت را جمع کن مگر تو چکاره مملکت هست که تا تو نروی هواپیما حرکت نمی کند . گفت : هر کس هر کاری بکنه کرده . هر زور باشد فقط همین را به شما بگویم تا من نروم هواپیما نمی رود . وقتی آینه قرآن گرفتیم و می خواست از زیر آن رد شود شوهر خواهرش به شوخی به او گفت : محمد جان این دفعه سوم است که برایت آینه قرآن می گیریم . محمد گفت : خاطرتان جمع باشد این دفعه که بروم اصلاً نمی آیم . گفتم : الان می روی و ان شاءا ... باز دو مرتبه شب بر می گردی . گفت : نه، این مرتبه دیگر برگشتنی درکار نیست .
۵۳۴
ویرایش