شهید حسین خسرو گردی ثالث: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6513376 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : خ...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
به یاد دارم یک روز فرزندم حسین از محل کارش به منزل آمد و گفت: دیگر مایل نیست به آن مغازه برود و در انجا کار کند . وقتی علت آن را جویا شدم ، با لحنی اندوه بار گفت: صاحب مغازه فردی است بد دهان و او همچنین در مغازه نوار موسیقی میگذارد و من نمیتوانم در آنجا کار کنم و دیگر نمی روم . | به یاد دارم یک روز فرزندم حسین از محل کارش به منزل آمد و گفت: دیگر مایل نیست به آن مغازه برود و در انجا کار کند . وقتی علت آن را جویا شدم ، با لحنی اندوه بار گفت: صاحب مغازه فردی است بد دهان و او همچنین در مغازه نوار موسیقی میگذارد و من نمیتوانم در آنجا کار کنم و دیگر نمی روم . | ||
| − | یک روز در منزل نشسته بودیم که حسین آمد و به من گفت: مادر اجازه بدهید تا به جبهه بروم. گفتم: حسین جان برادرت درجبهه است هنوز نیامده ، آن موقع تو هم می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود و قطرات اشک در چشمانم حلقه زده بود که حسین با اصرار زیاد مرا راضی کرد و اجازه دادم تا به جبهه برود، ایشان با گذاراندن دوره آموزشی به مرخصی آمد که دوباره من اجازه ندادم تا به جبهه اعزام شود و قبول نکردم. تا اینکه یکروز صبح زود ایشان مرا برای نماز بیدار کرد من از این کار او تعجب کردم چون همیشه من او را برای نماز بیدار می کردم. وقتی بیدار شدم حسین از من پرسید: مادر خواب شب جمعه چه تعبیری دارد گفتم: بسیار خوب است و بلند شدم وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم که دیدم ایشان گریه می کند و از شدن اندوه و غصه صورتش را قطرات اشک خیس کرده و مرتب می گوید: یا امام زمان خودت درست کن. گفتم: چه شده چرا اینقدر گرفته ای؟ گفت: مادر خواب دیدم که در بیابان هستم و در آن بیابان جسدی هست که به طرف آن جسد رفتم و متوجهشدم که آن جسد سر ندارد. ناگهان مردی نورانی به طرف آمد، سیمایی بسیار زیبا و نورانی داشت و بوی خوشی از او به مشام رسید، سلام کردم و با متانت خاص جوابم را داد که احساس آرامش خاصی در وجودم طنین انداز شد، گفتم: آقا این جسد کیست؟ گفت حسین جان این جنازه خود توست که سر ندارد و مانند امام حسین (ع) سر از تنش جدا کرده اند. در این هنگام بود که از فرط خوشحالی اشک از چشمانش سازیر شد و قلبم به تپش افتاد. آن آقا گفت: حسین جان تو که شهید شوی سر نخواهی داشت. گفتم ببخشید آقا نام شما چیست؟ گفت من امام زمان مهدی هستم که از خواب بیدار شدم. وقتی پسرم خوابش را تعریف کرد راضی شدم و پیشانی او را بوسیدم و گفتم: قبول کردم و اجازه می دهم که تو به جبهه بروی، هنگام رفتن و خداحافظی شهید گفت: مادر جنازه مرا روز دوشنبه می آورند و از شما می خواهم که مرا روز پنج شنبه به خاک بسپارید که همانگونه گردید و خبر شهادتش را آوردند. | + | یک روز در منزل نشسته بودیم که حسین آمد و به من گفت: مادر اجازه بدهید تا به جبهه بروم. گفتم: حسین جان برادرت درجبهه است هنوز نیامده ، آن موقع تو هم می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود و قطرات اشک در چشمانم حلقه زده بود که حسین با اصرار زیاد مرا راضی کرد و اجازه دادم تا به جبهه برود، ایشان با گذاراندن دوره آموزشی به مرخصی آمد که دوباره من اجازه ندادم تا به جبهه اعزام شود و قبول نکردم. تا اینکه یکروز صبح زود ایشان مرا برای نماز بیدار کرد من از این کار او تعجب کردم چون همیشه من او را برای نماز بیدار می کردم. وقتی بیدار شدم حسین از من پرسید: مادر خواب شب جمعه چه تعبیری دارد گفتم: بسیار خوب است و بلند شدم وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم که دیدم ایشان گریه می کند و از شدن اندوه و غصه صورتش را قطرات اشک خیس کرده و مرتب می گوید: یا امام زمان خودت درست کن. گفتم: چه شده چرا اینقدر گرفته ای؟ گفت: مادر خواب دیدم که در بیابان هستم و در آن بیابان جسدی هست که به طرف آن جسد رفتم و متوجهشدم که آن جسد سر ندارد. ناگهان مردی نورانی به طرف آمد، سیمایی بسیار زیبا و نورانی داشت و بوی خوشی از او به مشام رسید، سلام کردم و با متانت خاص جوابم را داد که احساس آرامش خاصی در وجودم طنین انداز شد، گفتم: آقا این جسد کیست؟ گفت حسین جان این جنازه خود توست که سر ندارد و مانند امام حسین (ع) سر از تنش جدا کرده اند. در این هنگام بود که از فرط خوشحالی اشک از چشمانش سازیر شد و قلبم به تپش افتاد. آن آقا گفت: حسین جان تو که شهید شوی سر نخواهی داشت. گفتم ببخشید آقا نام شما چیست؟ گفت من امام زمان مهدی هستم که از خواب بیدار شدم. وقتی پسرم خوابش را تعریف کرد راضی شدم و پیشانی او را بوسیدم و گفتم: قبول کردم و اجازه می دهم که تو به جبهه بروی، هنگام رفتن و خداحافظی شهید گفت: مادر جنازه مرا روز دوشنبه می آورند و از شما می خواهم که مرا روز پنج شنبه به خاک بسپارید که همانگونه گردید و خبر شهادتش را آوردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8110 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۰۲
کد شهید: 6513376 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : خسروگردیثالث تاریخ شهادت : 1365/11/11 نام پدر : عباسعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتعسگری
خاطرات
به یاد دارم یک روز فرزندم حسین از محل کارش به منزل آمد و گفت: دیگر مایل نیست به آن مغازه برود و در انجا کار کند . وقتی علت آن را جویا شدم ، با لحنی اندوه بار گفت: صاحب مغازه فردی است بد دهان و او همچنین در مغازه نوار موسیقی میگذارد و من نمیتوانم در آنجا کار کنم و دیگر نمی روم .
یک روز در منزل نشسته بودیم که حسین آمد و به من گفت: مادر اجازه بدهید تا به جبهه بروم. گفتم: حسین جان برادرت درجبهه است هنوز نیامده ، آن موقع تو هم می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود و قطرات اشک در چشمانم حلقه زده بود که حسین با اصرار زیاد مرا راضی کرد و اجازه دادم تا به جبهه برود، ایشان با گذاراندن دوره آموزشی به مرخصی آمد که دوباره من اجازه ندادم تا به جبهه اعزام شود و قبول نکردم. تا اینکه یکروز صبح زود ایشان مرا برای نماز بیدار کرد من از این کار او تعجب کردم چون همیشه من او را برای نماز بیدار می کردم. وقتی بیدار شدم حسین از من پرسید: مادر خواب شب جمعه چه تعبیری دارد گفتم: بسیار خوب است و بلند شدم وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم که دیدم ایشان گریه می کند و از شدن اندوه و غصه صورتش را قطرات اشک خیس کرده و مرتب می گوید: یا امام زمان خودت درست کن. گفتم: چه شده چرا اینقدر گرفته ای؟ گفت: مادر خواب دیدم که در بیابان هستم و در آن بیابان جسدی هست که به طرف آن جسد رفتم و متوجهشدم که آن جسد سر ندارد. ناگهان مردی نورانی به طرف آمد، سیمایی بسیار زیبا و نورانی داشت و بوی خوشی از او به مشام رسید، سلام کردم و با متانت خاص جوابم را داد که احساس آرامش خاصی در وجودم طنین انداز شد، گفتم: آقا این جسد کیست؟ گفت حسین جان این جنازه خود توست که سر ندارد و مانند امام حسین (ع) سر از تنش جدا کرده اند. در این هنگام بود که از فرط خوشحالی اشک از چشمانش سازیر شد و قلبم به تپش افتاد. آن آقا گفت: حسین جان تو که شهید شوی سر نخواهی داشت. گفتم ببخشید آقا نام شما چیست؟ گفت من امام زمان مهدی هستم که از خواب بیدار شدم. وقتی پسرم خوابش را تعریف کرد راضی شدم و پیشانی او را بوسیدم و گفتم: قبول کردم و اجازه می دهم که تو به جبهه بروی، هنگام رفتن و خداحافظی شهید گفت: مادر جنازه مرا روز دوشنبه می آورند و از شما می خواهم که مرا روز پنج شنبه به خاک بسپارید که همانگونه گردید و خبر شهادتش را آوردند.[۱]