خا طرات :==خاطرات==
شب عملیات خواب دیدم موسی آمد درب خانه و سر اسلحه را طرف من گرفت و گفت : می خواهم تو را با تیر بزنم . گفتم پسر جان ده تا تیر هم به ما بزنی من نمی ترسم . چرا سر به سرم می گذاری . دیدم با حالت خستگی خودش را به بغلم انداخت و صورتش را بوسیدم . اسلحه را به دست من داد و گفت : می خواهم بروم از این اسلحه خوب نگهداری کن . خداحافظی کرد و در حالی که لباس بسیجی بر تن داشت رفتم صبح که برای نماز بیدار شدم . برای پدرش صبحت کردم . گفت دیشب تلوزیون نشان می داد که عملیات شروع شده است . به پدرش گفت : موسی شهید شده است . گفت : چرا از این حرفها می زنی . پدر بعد از خواندن نماز قرآن خواند و سر به طرف آسمان بلند کرد و گفت : هر چه خدای می خواهد . من از این حرفهایی که تو می گویی ناراحت نیستم . طاقت نیاوردم به پدرش گفتم : بیا برویم به سپاه . رفتیم دیدیم اسم شهیدمان در لیست آنها هم آمده بود . ورق زد که به آن ورق که رسید ورق را برگرداند و با وجود اینکه سواد کم بود فهمیدم بعد که با پدرش آمدم بیرون به ایشان گفتم : اصلا متوجه شدی که ورق را برگرداند اسم موسی داخل لیست است . پدرش کمی تعجب کرد و گفت : هر چه می خواهد خدا همان می شود . تو می خواهی از پیش خودت معلوم کنی که موسی شهید شده است . گفتم : سه روز است که موسی شهید شده است . من می دانم . چون از من خداحافظی کرد .