ویرایش‌ها

شهید سید عباس بهنام تقدسی

۱۴ بایت حذف‌شده، ‏۷ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۲
- دوست شهیدم عباس بهنام تقدسی قبل از شهادتش برای تعریف می کرد که: زمانی که ما عراق ها را اسیر می گرفتیم و به عنوان اسیر جنگی آنها را به اردوگاه انتقال می دادیم چند برادر بسیجی به دلایلی نا معلوم با آنها رفتار بدی داشتند و آنها را اذیت و آزار می کردند ومی گفتند این کافران تا وقتی که بتوانند افراد ما را می زنند ولی تا مهمات تمام می کنند یا که می بینند راهی ندارند خود را تسلیم می کنند و اینطور مظلوم نمایی می کنند من به آنها گفتم : ما باید به فرمان رهبرمان که گفته اند آنها مهمان ما هستند و باید با آنها مدارا کنید، عمل کنیم و من با چشم خودم دیدم وقتی که می دیدند ما نماز می خوانیم گریه می کردند و می گفتند به ما اطلاع داده اند که شما آتش پرستید و ما به همین خاطر به جنگ با شما پرداختیم اگر نه ما به جنگ در برابر برادر همدین خود نمی رویم آنها می گفتند اگر بعضی از ما هم این موضوع را می دانند به اجبار اینجا آمده اند .
- یکدفعه با پسرم عباس بهنام تقدسی در مغازه مان بودم وقتی مشتری می آمد و جنس کشیدنی می خواست او حدود 200، 300 گرم بیشتر می ریخت و تحویل مشتری می داد من به او اعتراض کردم و گفتم : مگر ما در این اجناس چقدر سود می کنیم که شما برای مشتری اینقدر می کشی؟ ایشان در جواب گفت : پدر جان وقتی مشتری از ما راضی باشد خدا نیز از ما راضی است و روزی را اوست که می رساند و خودش ضامن رزق و روزی ما است
- پسرم عباس بهنام تقدسی حدود 10 سال سن بیشتر نداشت و درماه روزه که بودیم تمام روزها را روزه می گرفت یک دفعه به مادرش گفتم : که ایشان خیلی کوچک است و حالا زود است تا روزه بگیرد امشب او را برای سحری بیدار نکن و مادرش او را بیدار نکرد صبح که از خواب بیدار شد مادرش برای او صبحانه آماده کرد ولی از خوردن امتناع کرد و گفت : که روزه ام . گفتم : پسرم شما سحری نخورده اید و نمی توانی امروز را از گرسنگی طاقت بیاوری . اما او گفت : اگر من نتوانم این روز را بدون سحری روزه بگیرم پس نمی توانم در کار های دیگرم موفق باشم . خدا خودش به من کمک کند. آن روز را حتی یکدفعه ندیدم که شکوه کند یا بگوید که گرسنه ام و تا افطار با بچه ها بازی کرد و روزه اش را نیز نگه داشت .
- بعد از شهادت فرزندم عباس ، یکروز وسایل او را جا به جا می کردم و خاطراتش را مرور می کردم که یکدفعه در لابه لای یکی از کتابهایش دفتر چه ای را دیدم که داخل آن درباره تعیین سال و سهم سادات توضیح داده بود . او قبل از رفتن به جبهه پیش یکی از مراجع رفته بود و برای خود سال (خمس و زکات ) تعیین کرده بود و در دفتر نوشته بود که من سهم امام و سادات را دادم و چیزی نسبت به سهم ایشان بدهکار نمی باشم . این موضوع برای من خیلی جالب بود که او اینقدر به موضوع خمس و زکات و مسایل دینی خود مقید بود .
- یکی از همرزمان دوستم عباس تقدسی برایم تعریف کرد که در یکی از عملیاتها که با ایشان همراه بودیم از زمان شروع عملیات که آخرهای شب بود تا نزدیکی صبح در حال نبرد با دشمن بودیم تا اینکه صبح حدود ساعتهای 10 گروهانی جانشین گروهان ما شد و ما به عقب برگشتیم تا استراحت کنیم وقتی به سنگر ها رسیدیم همه بچه ها وارد سنگر شدند و به علت خستگی همگی خوابیدند. بعد از ساعتی که خوابیدم بلند شدم تا کمی آب بخورم که دیدم دم سنگر یک نفر نشسته است بیرون آمدم تا او را ببینم متوجه شدم شهید تقدسی است که در حال کندن اسماء متبرکه و آرم جمهوری اسلامی اریان از روی قوطی های کنسرو و کمپوت است که بچه ها مصرف کرده و به بیرون انداخته بودند است ایشان با اینکه فرمانده گروهان بودند تمام شب را بیدار بودند ولی تا این اسمها و آرمها را دیده بودند شروع به جدا کردن آن ها شدند تا یک دفعه مورد بی احترامی قرار نگیرد یا ناخواسته کسی آنها را لگد کند و او با این کار نهایت خلوصش را به من فهماند .
- آخرین باری که دوست شهیدم عباس بهنام تقدسی را دیدم در حال اعزام به جبهه بود به او گفتم : شما معلوم هست کجا هستید هنوز نیامده قصد رفتن به جبهه را دارید کمی فرصت بدهید تا بقیه هم بتوانند از این سفره الهی که پهن شده است استفاده کنند . ایشان در جواب می گفت : در آنجا جا برای همه است هر کس عاشق ولایت باشد می تواند به آنجا برود . به او گفتم : شما خیلی شیفته ی جبهه شده ای و مواظب باش که شهید نشوی ، در جواب من گفت : شما پی به معنی شهید ببرید بعد ببینید که من لایق این مفهوم هستم یا نه؟ هر کس که این لیاقت را داشته باشد، به آن می رسد. بعد خداحافظی کرد و رفت و از او خبر نداشتم تا اینکه درب منزلشان عکس او را دیدم که نوشته بودند عباس جان شهادتت مبارک .
- قبل از شهادت دوستم عباس همراه او به خانه آنها رفتیم وقتی او برای انجام کاری از اتاق بیرون رفت پدرش به من گفت : عباس آلبومی دارد که عکس دوستانش را در آن نگه می دارد وقتی دیروز آن را دیدم روی بعضی از عکسها را خط کشیده است . علت این کار را نفهمیدم . شما که دوست او هستید از او سوال کنید ؟ وقتی عباس به اتاق برگشت به او گفتم آلبوم را بیاور تا عکسهایی که در جبهه گرفته ای ببینم . وقتی عکسها را آورد از او علت این کارش را پرسیدم ؟ او گفت : آنهایی که می بینی خط کشیدم شهید شده اند . می بینی که بیشتر دوستانم به این مقام والا رسیده اند اما من هنوز در این دنیای فانی گرفتارم . شما برای من دعا کنید تا به جمع آنها بپیوندم .
- زمانی که در جبهه با شهید عباس بهنام تقدسی همراه بودیم یک روز به شوخی به ایشان گفتم : حالا دیگه وقت داماد شدن شماست و باید بروید و زنی اختیار کنید ولی ایشان با حالت تواضع خاصی گفتند : نه حاج آقا ، گفتم : چرا ؟ همه برادران که سن و سال شما هستند به مرخصی می روند و ازدواج می کنند شما چرا داماد نمی شود ، گفت : به خاطر اینکه ازدواج باعث وابستگی در انسان می شود و مانع می شود تا انسان به آن هدف متعالی که دفاع از دین و انقلاب است برسد و من هیچ دوست ندارم به این خاطر کوتاهی در این راه انجام دهم .
- زمانی که عملیات میمک تمام شد و من و شهید عباس بهنام تقدسی به همراه دو نفر از همرزمانمان به سمت عقب بر می گشتیم یکی از آنها مسئول گردان تخریب بود همراه شهید بهنام و یکی دیگر همراه من راه می رفتیم و نمی دانم چه اتفاقی افتاد که بین ما و آن دو حدود 20 متری فاصله افتاد و در همین حین صدای گلوله توپی شنیده شد. ما خودمان را روی زمین انداختیم وقتی گلوله منفجر شد برگشتیم تا از شهید بهنام خبر بگیریم که دیدیم آنها بلند نشده اند. سریع خودمان را به آنجا رساندیم که دیدیم ایشان ترکش به پلو و پیشانی اش اصابت کرده و در حال خونریزی شدیدی است . مسئول گردان تخریب نیز در اثر اصابت ترکش به پایش قطع شده بود . ما سریع آنها را به کنار تپه ای کشیدیم . مسئول تخریب گردان به من گفت: پایم چیکار شده است من به او گفتم : چیزی نیست فقط یک ترکش کوچک خورده است و به او دلداری می دادم و به بالای سر شهید بهنام رفتم هر چه او را صدا زدم جوابی نمی داد و فقط زیر لب چیزی زمزمه می کرد که هر چه گوش کردم متوجه نشدم بعد از دقایقی هر دو نفر آنها به علت خون زیادی که از بدنشان رفته بود به شهادت رسیدند. و ما متاسفانه نتوانستیم برای آنها کاری انجام دهیم حتی به خاطر شرایط بد منطقه جنازه آنها نیز در همانجا ماند و بعد از دو روز جنازه را به عقب بردیم .
- یکی از همرزمان پسرم عباس بهنام تقدسی تعریف می کرد که شب قبل از عملیات ایشان مرا صدا زد و با هم کمی صحبت کردیم و در ادامه صحبتش گفت: من در این عملیات شهید می شوم به پدرم بگوئید که مرا در بهشت رضا و در گلزار شهداء دفن کنند چون بیشتر دوستانم که شهید شده اند در آنجا هستند ما نیز طبق وصیت ایشان او را در بهشت رضا و در گلزار شهداء به خاک سپردیم .
- آخرین دیدار من با پسرم عباس بهنام تقدسی سه ماه قبل از شهادتش بود که ایشان جهت یک مرخصی 5 روزه به مشهد آمده بودند . حدود سه روز از مرخصی او نمی گذشت که از طرف سپاه تماس گرفتند و به گفته بودند که سریع باید حرکت کنی . او پیش من آمد و ماجرا را تعریف کرد و گفت باید بروم و با او خداحافظی کردم و رفت . دیگر او را ندیدم تا اینکه جنازه ی مطهرش را به معراج شهداء آوردند و من برای شناسایی او به آنجا رفتم .
- بعد از شهادت دوستم عباس بهنام تقدسی و در سال 1364 در کنار خیابان دانشگاه مشهد و روبروی مسجد امام صادق (ع) نمایشگاه کتابی برگزار کردیم که با استقبال زیادی روبرو شد و دانشجویان و اقشار مختلف مردم از آنجا خرید می کردند یک روز که مصادف با نیمه شعبان نیز بود ما مراسمی برگزار کردیم و در پایان مراسم و زمانی که قصد بستن نمایشگاه را داشتیم آن روز به خاطر مشکلات زیادی که داشتیم و مسایل مالی که اختلافی پیش آمده بود قصد جمع کردن نمایشگاه را داشتیم که این موضوع موکول به روز بعد شد و ما به خانه برگشتیم. همان شب عباس را در خواب دیدم که به من می گفت : این کار شما باعث خشنودی خداست این کار را ادامه دهید به او گفتم : نمی توانیم چون بین شرکاء اختلافی پیش آمده و نمی توانیم آنجا را باز نگه داریم . ایشان گفتند : اختلاف شما را می دانم و این مشکل حل می شود شم کارتان را ادامه دهید . اگر مشکلی بزرگتری نیز پیش آمد من حل می کنم . از خواب بیدار شدم و تا صبح به این خواب فکر می کردم و صبح که شد و به نمایشگاه رفتم ودیدم که شریکم آنجا نشسته تا مرا دید از جا بلند شد و بعد از احوال پرسی از من معذرت خواهی کرد و گفت : آن مشکلات و اختلافات مالی حل شده است و کسری ما پیدا شده است. اگر اجازه بدهید این کار را ادامه دهیم و من یاد خواب گذشته افتادم و با خودم گفتم: واقعا راست می گویند که شهیدان زنده اند .
- قبل از شهادت فرزندم عباس بهنام تقدسی یک شب در خواب دیدم که در صحنه نبرد و در جبهه فرزندم از ناحیه جلوی سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به زمین افتاد به سمت او دویدم تا او را بلند کنم ولی از خواب بیدار شدم. صبح که شد صدقه ای برای سلامتی او دادم و اتفاقا تقویم را نگاه کردم و آن روز را علامت زدم ولی دلشوره عجیبی مرا گرفته بود. خودم را دلداری می دادم و می گفتم انشا الله که طوری نشده است. از آن ماجرا چند روزی گذشت تا اینکه یک روز از برادران سپاه به خانه ما آمدند و بعد از مقدمه چینی گفتند که پسرتان شهید شده است وقتی تاریخ شهادتش را سوال کردم متوجه شدم همان شبی که من در خواب دیده بودم تیری به سر او خورده و در همان شب عباس شهید شده است و نحوه ی شهادتش نیز مثل خوابی که دیده بودم بود و این موضوع را زمانی که جنازه را آ وردند متوجه شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204445 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4445>
مدیر
۳٬۰۱۱
ویرایش