برای آخرین بارکه می خواست به جبهه اعزام شود به پیش مادربزرگش رفتیم تا با اونیزخداحافظی کند مادربزرگش به اوگفت : مهدی جان به امید خدا برو وزود مرخصی بگیروبیا . مهدی درجواب مادربزرگش گفت : مادرجان من فقط برای شهادت می روم وبرگشتنم با خداست وخداحافظی کرد وسریع خودش را به محل اعزام رساند .
یکبارخاله مهدی خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد : مهدی را دیدم که با یک چهره خیلی نورانی دارد از روبروی من می آید . شک کردم که نکند اشتباه می کنم پس به چهره اش خیره شدم ونگاه کردم بعد آمد جلووبا همان چهره نورانی یک لبخند زد وگفت : سلام خاله من مهدی هستم نشناختی . بعد ازکمی احوال پرسی وصحبت ازمن خداحافظی کرد ورفت وهمین که خواستم دوباره صدایش کنم ازخواب بیدارشدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8103 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8103=پانویس== <references />