==خاطرات:==
زمانی که حمیدرضا جبهه بود یک شب خواب دیدم که او با عده ی دیگری از جوانان لباس بسیجی پوشیده اند و عازم جبهه هستند به محض این که مرا دید خود را در بین سایر جوانان مخفی کرد . من هم هر چه گشتم او را پیدا نکردم ناگهان از خواب بیدار شدم و به من الهام شد که حمیدرضا شهید می شود و همین طور هم شد .