گلزار : بهشترضا ( ع )
==خاطرات:==
زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آنزمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .