شهید صادق سمیعی دلویی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید : 6307543 نام : صادق‌ نام خانوادگی : سمیعی‌دلوئی‌ نام پدر : محمدعلی‌ ت...» ایجاد کرد)
 
سطر ۲۵: سطر ۲۵:
 
گلزار : بهشت‌رضا (ع‌)
 
گلزار : بهشت‌رضا (ع‌)
  
خاطرات:
+
==خاطرات==
  
 
زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آن زمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .
 
زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آن زمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .

نسخهٔ ‏۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۹

کد شهید : 6307543

نام : صادق‌

نام خانوادگی : سمیعی‌دلوئی‌

نام پدر : محمدعلی‌

تاریخ تولد:

محل تولد: مشهد

تاریخ شهادت: 1363/12/22

مکان شهادت : جزیره مجنون

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : بهشت‌رضا (ع‌)

خاطرات

زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آن زمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .


صادق یکروز به منزل ما تماس گرفت و به من گفت فلانی من امشب دارم داماد می شوم و مجلسمان هم منزل پدرم است . بنابراین امشب حتماً در مجلسمان شرکت کنی . من شب به مجلش ایشان رفتم دیدم که یک مجلس خیلی ساده و بی آلایش گرفته اند . من رفتم در گوشه ای نشستم که برایم چای آوردند و پس از آن با کمال تعجب دیدم که صادق خودش برایم میوه آورد . من از این موضوع خیلی تعجب کردم و پرسیدم که مگر دیگران نیستند که شما دارید پذیرایی می کنید . ناسلامتی شما امشب داماد هستی . صادق لبخندی زد و گفت : چرا دیگران هم هستند ولی من دوست دارم در مجلس خودم از میهمانان پذیرایی کنم . بنابراین صادق با یک لباس خیلی ساده جلوی درب ایستاده بود و از میهمانان پذیرایی می کرد .


پس از پیروزی انقلاب بود که من و صادق درسمان تمام شده بود و یواش یواش داشتیم آماده می شدیم که یک شغلی پیدا کنیم و یا اینکه به سربازی برویم . اتفاقاً همان زمان هم اوایل تشکیل سپاه بود . یکروز صادق به منزل ما آمد و گفت که بیا برویم داخل سپاه استخدام شویم . من با این تصمیم صادق موافقت کردم . بنابراین به همراه صادق به ملک آباد که محل پذیرش سپاه بود رفتیم . آن زمان اویل تشکیل سپاه حدود سال 57 - 58 بود که هنوز جنگ شروع نشده بود که ما برای استخدام به قسمت پذیرش رفتیم . در قسمت پذیرش سپاه از ما یکسری مدارکی را خواستند و شناسنامه هایمان را هم گرفتند . اما من چونکه متولد 1340 بودم و صادق متولد 1341 بود و به خاطر دو سه ماه اختلاف سنی که داشتیم اسم صادق را نوشتند و ایشان را پذیرش کردند ولی به من گفتند تو سربازی . بنابراین اول برو سربازی و خدمت کن . اینها چونکه دیدند من خیلی اصرار دارم در سپاه استخدام شوم پرسیدند که شما چرا می خواهی بیایی و در سپاه خدمت کنی؟ من هم گفتم : بالاخره علاقه داریم و دوست داریم که به مملکتمان خدمت کنیم . به من گفتند : ارتش هم خدمت است و شما می توانید با سربازی خود در ارتش به مملکت خود خدمت کنی . در هر حال به خاطر همین یکسال اختلاف شناسنامه ای که با صادق داشتم ایشان را استخدام کردند و من هم رفتم و دفترچه آماده به خدمت گرفتم . صادق وارد سپاه شد و رفت لباس سپاهی گرفت و یکروز به منزل ما آمد و گفت : شما چه کار کردی؟ من هم گفتم : دفترچه آماده به خدمت گرفته ام که به سربازی بروم . صادق گفت : بیا برویم توی سپاه استخدامت کنیم . من گفتم : مگر آن بنده خدا آنروز که با هم رفتیم نگفت برو دفترچه آماده به خدمت بگیر و به سربازی برو؟ صادق گفت : نه دیگر احتیاجی نیست این بنده خدا اگر می خواست م را پذیرش کند همان زمان پذیرش می کرد . در هر حال از آن زمان به بعد از صادق جدا شدم و دیگر ایشان را تا حدود سه ماه بعدش ندیدم و پس از سه ماه یکروز صادق با یک موتور هندا به منزل ما آمد و گفت : شما بالاخره چکار کردی؟ من هم گفتم : من 18 هجدهم همین ماه اعزام می شوم . صادق از این مسئله خیلی ناراحت شد و گفت : شما نرو چونکه اگر بروی من و تو از هم جدا می شویم . من به صادق گفتم : در هر حال کاری نمی شود کرد . تقدیر اینطوری بوده و ما باید از هم جدا شویم . صادق در همانجا خیلی از این موضوع که قرار بود از هم جدا شویم ناراحت بود و می گفت : من همین موتور هندا را به تو می دهم که تو به خدمت نروی و با هم باشیم . من به صادق گفتم : نه دیگر خط ما از هم جدا شده است . و ما باید از هم جدا شویم . در هر حال من به خدمت سربازی رفتم و صادق هم زمانیکه جنگ شد به جبهه رفت و هر زمان که از جبهه می آمد به ما هم سری می زد و از ما خبر می گرفت و حالمان را می پرسید . حتی من چند سری از ایشان پرسیدم : شما توی جبهه چه کاره ای؟ صادق می گفت : ما هم همینجوری مشغولیم . ولی پس از شهادت ایشان معلوم شد که ایشان جزو بچه های اطلاعات بوده است و در زمان عملیات هم گویا خمپاره ای به داخل قایقشان اصابت می کند و ایشان در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود می رسد .


به یاد دارم که روزی برای صادق تعریف می کردم و می گفتم که یکی از همرزمان که در کنار من بود این بنده خدا شهید می شود و ما هم نمی توانستیم که در آن منطقه بمانیم و چونکه آتش دشمن سنگین بود به صورت سینه خیز رفتم و کمر این شهید بزرگوار را گرفتم و ایشان را بر روی پشتم گذاشتم و به صورت سینه خیز این بنده خدا را به عقب منتقل کردم . زمانیکه من این جریان را برای برادر صادق سمیعی تعریف کردم ناگهان دیدم که این بنده خدا دارد گریه می کند و زمانیکه من جویای احوال ایشان شدم برادر مصطفایی گفت : رستگار اگر من زمانی توفیق شهادت را پیدا کردم حاضر نیستم مرا اینطوری به عقب بیاورند . اگر من شهید شدم یکی از افتخاراتم این است که دوست دارم مثل یک بنز با پرستیژ با من برخورد شود . به طوریکه شخصیتم خرد نشود . در آنزمان صادق دیده بود که بعضی از مسئولین وقتی وارد منطقه می شوند بدون اینکه کسی از آنها برگه تردد و یا برگه خط و محور بخواهد با یک بنز درحالیکه یک راننده محافظ هم دارند می آیند و می روند و در منطقه تردد می کنند . بنابراین صادق از آن زمان به بعد هر زمان که می خواست چیزی را با رده بالا مثال بزند . همان بنزی را که دیده بود مثال می زد و می گفت : دوست دارم اگر قرار است شهید شوم و این توفیق نصیبم شود عذاب بکشم . ولی زمانیکه می خواهند مرا به بهشت ببرند با یک بنز ببرند و یک محافظ هم جلو نشیند و بگویند به کنار بروید شهید صادق سمیعی دارد به بهشت می آید . بنابراین کسی مزاحم نشود و بدون هیچگونه برگه و مجوزی وارد بهشت بشوم .


من در روز 1363/12/19 با کاروان کمک رسانی به اهواز رفتیم و در پادگان زرهی مستقر شدیم . صادق چونکه شنیده بود من هم به همراه این کاروان آمده ام از گردان ثامن الائمه که ایشان در آن موقع فرمانده خمپاره 60 گردان ادوات بودند برای دیدن من به آنجا آمدند و یک چند دقیقه ای را با ما نشستند و حتی آن موقع در اتاق عقیدتی سیاسی با هم عکسی را به عنوان یادگار برداشتیم . البته ایشان آنموقع سرش را تراشیده بود و لباسهایی نو و خیلی مرتب پوشیده بود . مثل اینکه دقیقاً آمده شهادت بود . روز بعد از این جریان من برای دیدن ایشان و خداحافظی به پادگان ثامن الائمه در چند کیلومتری اهواز رفتم که متاسفانه ایشان حضور نداشتند و به خط رفته بودند . بنابراین من یادداشتی نوشتم و به همراه مقداری از هدایا که برای گردان و قسمت ادوات نگه داشته بودم برای ایشان گذاشته بودمد و نوشتم که من در روز 22 اسفند ماه می خواهم به مشهد بروم بنابراین اگر کاری داشتی و از خط آمدی و توانستی بیا تا با هم یک ملاقاتی داشته باشیم . بعداً گویا این نامه را به ایشان می دهند و هدایا را هم بین پرسنل بسیج تقسیم می کنند ولی قسمت نمی شود که ایشان بیایند و با هم ملاقات کنیم . من در روز 22/12/63 که دقیقاً مصادف با روز شهادت صادق می باشد به سمت مشهد حرکت کردم و تا صبح عید نوروز سال 1364 یعنی هشت روز بعدش از ایشان خبری نداشتیم . صبح عید نوروز سال 1364 طبق سنوات گذشته مادر شهید صادق سمیعی گفت : من خیلی دلم گرفته و می خواهم به بهشت رضا (ع) بروم . یعنی مادر ایشان حالتی داشت که انگار به ایشان الهام شده بود که صادق شهید شده است . در تعطیلات عید همان سال هم بود که خبر شهادت صادق را به ما دادند .


قبل از عملیات بدر به صادق الهام شده بود که شهید می شود . صادق قبل از عملیات بدر که من با ایشان صحبت می کردم به من می گفت : من در این عملیات شهید می شوم ولی اگر لیاقت این را نداشتم و شهید نشدم از سپاه استعفا می دهم . چونکه باید کسانی در سپاه بمانند که لیاقت آن را داشته باشند . چند هفته قبل از عملیات بدر به بچه های سپاهی لباس هدیه می دادند . یعنی به برادران رسمی یک دست لباس به رنگ سبز و یک دست لباس خاکی رنگ کرده ای که تقریباً همرنگ لباسهای ارتشی بودند و ما بسیجیها هم یکسری لباسهای مخصوصی داشتیم که با یک مرتبه شست و شو کاملاً شکلش عوض می شد . بنابراین ما همیشه آرزوی داشتن لباسهای دیگری را داشتیم . ولی صادق این لباسهای کره ای را بدوون اینکه بپوشد داخل سلفون گذاشته بود و تا شب عملیات به آن دست نزده بود . تا اینکه شب عملیات شد و صادق شب عملیات محلی را برای استحمام پیدا کرد و غسل شهادت کرد و لباسهای نو را پوشید و به لباسهایش عطر زده بود و خودش را کاملاً برای شهادت آماده کرده بود . در زمان عملیات من به همراه آقای سعادتی که قائم مقام لشکر بودند و در مخابرات بودم و از برادر صادق هیچ خبری نداشتم تا اینکه فردای آنروز خبر شهادت صادق را برای ما آوردند و گفتند : صادق سمیعی شهید شده است . بنابراین بچه هایی که می توانستند برای تجلیل از این شهید بزرگوار به مشهد مشهد بیایند آمدند و با تمام خستگی که پس از عملیات داشتند خودشان را بر مزار این شهید رسانیدند .


پس از پیروزی انقلاب اسلامی یکسری گروهها و احزابی به نامهای چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق خیلی فعالیت می کردند و روزنامه های زیادی هم از اینها طرفداری می کردند . من یکروز به صادق گفتم خوب بالاخره با این همه مسائل نباید یک حزبی را انتخاب کنیم و از آن طرفداری کنیم و از آن طرفداری کنیم چونکه بالاخره هر کسی را که می بینیم می گوید من جزو فلان گروه یا جزو فلان حزب هستم . صادق با خونسردی کامل گفت : تو چرا خودت را گم کرده ای و دنبال چه چیزی می خواهی بگردی . مگر تو خودت الان جزو حزب نیستی؟ من تعجب کردم و از صادق پرسیدم مگر ما الان جزو کدام حزب هستیم؟ صادق گفت : شما الان جزو حزب الله هستی و کسی که جزو حزب الله باشد نباید به دنبال حزب دیگری بگردد . من کمی فکر کردم و دیدم صادق درست می گوید . بنابراین به صادق گفتم : متشکرم از اینکه خیال مرا راحت کردی و توانستم بالاخره خودم را بشناسم .


من دقیقا به یاد دارم که صادق قبل از انقلاب یک دوره قرآن محلی را به راه انداخت که خیلی از بچه های محله مان از این مساله ناراضی بودند به همین دلیل همشه آخر شب می آمدند موتور قاری ما را پنچر می کردند ویا بادش را خالی می کردند که این بنده خدا قاری دوره قرآن ما می خواست برود می دید که موتورش پنچر است ویا باد ندارد و در کل تا زمانی که تلمبه می آوردند و موتور این بنده خدا را باد می کردند کلی طول می کشید و اذیت می شدند ولی با این حال صادق با وجود اینکه می دانست این مسائل را چه کسانی انجام می دهند اما باز هم چیزی نگفت و به من می گفت بگذار همینطور باشد کم کم آنها خودشان هم می آیند و در دوره قرآن ما شرکت می کنند که حقیقتا همینطور هم شد ویکی دو جلسه آمدند توی دوره و مسخره کردند که قاری ما هم بنده خدا سعه صدر خوبی داشت که کم کم همین بچه هایی که اذیت می کردند به دوره ما آمدند که دوره خوبی هم شد و تا زمانیکه صادق در محل ما بودند این دوره پابرجا بود ولی زمانی که صادق از محله ما رفتند این دوره هم جمع شد .


به یاد دارم اویلی که صادق سمیعی وارد سپاه شده بود بر اثر قرعه کشی که انجام شده بود یک موتور هندایی به ایشان فروخته شده بود . هر وقت صادق برای خبر گیری به سراغ من می آمد می دیدم موتور همراهش نیست این موضوع برایم سوال شده بود که چرا با موتور نمی آید یک روز از صادق سوال کردم شما که موتور دارید چرا از آن استفاده نمی کنید؟ صادق در جواب من گفت : موتور را به فلان دوست پاسدارم داده ام تا کارش را انجام دهد .


علیرضا و حمید رضا ترابی پسر عمه های صادق بودند هر سه آنها در سپاه بیرجند فعال بودند در بین این سه نفر علیرضا از همه زودتر به شهادت می رسد . من برای شرکت در تشیع جنازه علیرضا به بیرجند رفته بودم که صادق را دیدم با او صحبت کردم . صادق بسیار خوشحال بود که علیرضا شهید شده است این مساله برای من جالب توجه بود چون آنها جدا از اینکه دوستان صمیمی بودند نسبت فامیلی هم داشتند به همین دلیل علت خوشحالی او را پرسیدم صادق در جواب من گفت : من و علیرضا و حمیدرضا با هم عهد بسته ایم که هر کدام از ما زودتر به شهادت رسید شفاعت ما را هم بکند . و هر سه آنها به عهد خود وفادار ماندند وهر سه به آرزوی خود که همان شهادت بود رسیدند .

منبع : سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11819