ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

خاطرات طنز دفاع مقدس

۱۱۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۶
به کلت که نگاه کرد دید ضامنه. بیشتر عصبانی شد و گفت «کلتای عراقی، با ضامن و بی ضامن شلیک می کنن ».
راوی:بهزاد همت پور<ref>کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:15</ref> 
کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:15
موضوع : اجتماعی ، طنز
یک روز، گربه ای آمد توی اردوگاه. یکی از بچه ها، آن را گرفت و برد داخل اتاق. یک کلاه نظامی مثل کلاه سربازهای عراقی ، اندازه سر گربه دوخت و گذاشت سرش. هنگامی که نگهبان می خواست از پشت پنجره رد شود، گربه را ول کرد جلوی پایش . نگهبان که جا خورده بود مدتی به گربه نگاه کرد، بعد رفت که بگیردش . گربه از ترس فرار کرد. نگهبان، داد زد بقیه هم آمدند و افتادند دنبال گربه. یکی از نگهبان ها داد می زد«بگیرینش، بگیرینش، این کلاه، شرف ماست. اون رو از سر گربه بردارین» . آنها می دویدند، گربه می دوید . بیچاره ها یک ساعت دنبالش دویدند تا گرفتندش. بچه ها، به این صحنه نگاه می کردند و می خندیدند .
راوی :نعمت الله پورمحمدی<ref>کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:1</ref>
کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:1
 موضوع : اجتماعی ، طنز<ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref> 
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
موشک جواب موشک
مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسان های گناهکار به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسئول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذلّه شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هرچی مهمات داشتند سر مایِ بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله زدند و آنها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسئول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار«کربلا کربلا ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند. مسئول تبلیغات رویش کم شد و کاسه و کوزه اش را جمع کرد و رفت .<ref>رفاقت به سبک تانک، صفحه:18</ref>  
رفاقت به سبک تانک، صفحهموضوع :18اجتماعی ، تبلیغات<ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
موضوع : اجتماعی ، تبلیغات
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
یکی شون داد زد: «خب! بروید بیرون! آبرومونو بردید. یعنی اومدین آموزش نظامی!!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حالی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم. اینا آدم بشو نیستند». و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .
راوی: محسن صالحی حاجی آبادی<ref>فلش کارت جغله های جهاد</ref> 
فلش کارت جغله های جهاد
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی
یکیشون داد زد: «خب! بروید بیرون ! آبرومونو بردید . یعنی اومدین آموزش نظامی !!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حال ی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم . اینا آدم بشو نیستند» . و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی<ref>فلش کارت جغله های جهاد</ref> 
فلش کارت جغله های جهاد
موضوع : اجتماعی ، طنز
بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله کردند به نون ها .
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی<ref>فلش کارت جغله های جهاد</ref> 
فلش کارت جغله های جهاد
موضوع : اجتماعی ، طنز
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:« حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست؟ ! ببینید چیکار کردم !»
راو ی : محسن صالحی حاجی آبادی<ref>فلش کارت جغله های جهاد</ref>   موضوع : اجتماعی ، طنز<ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
فلش کارت جغله های جهاد
موضوع : اجتماعی ، طنز
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا==پانویس==<references/>
۱٬۴۲۱
ویرایش