ویرایش‌ها

شهید خداداد سنجری

۳ بایت اضافه‌شده، ‏۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۲
==خاطرات:==
یادم می آید یک روز همدیگر را دیدیم . ایشان به من گفت : می خواهم به جبهه بروم . بعد با همدیگر از بسیج اعزام شدیم و یک ماه با هم در منطقه مهران بودیم . یکی از مسئولین یک شب در جمع ما آمد و گفت : برای یک موقعیت حساس چند نفر نیرو لازم داریم . چه کسانی داوطلب هستند . و این حرف را تا سه مرتبه تکرار کرد . در مرتبه سوم ما دست خود را بالا بردیم . که بعد 6 نفر دیگر به ما ملحق شدند و به پشتیبانی دیده بان در بین قله های میمک و مهران مستقر بود رفتیم . در این مدت ایشان در دل شب شروع به خواندن نماز شب می کرد . یادم می آید یک شب چون منطقه حساس بود . من از ساعت 12 الی 2 شب جلوی سنگر در حال نگهبانی بودم . که ناگاه صدای پایی به گوشم رسید . آماده تیراندازی می شدم . که دیدم ایشان هستند . گفتم : کجا بودید . گفت : رفته بودم برای اقامه نماز وضو بگیرم .
۵۳۴
ویرایش