شهید محمد حسین‌ سلیمانی‌: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(پانویس)
سطر ۳۱: سطر ۳۱:
  
 
خاطرات:
 
خاطرات:
بعد از 4 یا 5 ماه مرتب خواب می دیدم که برادرم با تعدادی سید رفت و آمد می کند . همچنین سه دفعه خواب دیدم امام به منزل ما می آید ، ولی داخل اطاق نمی آید و از پشت پنجره نگاه می کند و می رود . مقداری فکر کردم عقیده ام را صاف کردم دفعه چهارم امام آمدند و داخل اطاق نشستند و گفتند : مرادت را بگو . من با ذوق زدگی صورت آقا را بوسیدم و ایشان دست مرا گرفته بود . من هم با عجله و تند تند می گفتم : آقا جان مراد من را بده و اصل مطلب که در فکر و ذهنم بود این بود که جنازه برادرم پیدا شود و آثاری از او بیاورند . در همین حین بیدار شدم . همچنین در خواب دیدم به زیارتگاهی که نمی دانم کجا بود، رفتم دو نفر خانم چادر سیاه آمدند و گفتند : چرا بی آرامی می کنی ؟ ما ماموریت داشتیم ، دو شهید را جمع کنیم ، یکی از آنها برادر شماست .
+
بعد از 4 یا 5 ماه مرتب خواب می دیدم که برادرم با تعدادی سید رفت و آمد می کند . همچنین سه دفعه خواب دیدم امام به منزل ما می آید ، ولی داخل اطاق نمی آید و از پشت پنجره نگاه می کند و می رود . مقداری فکر کردم عقیده ام را صاف کردم دفعه چهارم امام آمدند و داخل اطاق نشستند و گفتند : مرادت را بگو . من با ذوق زدگی صورت آقا را بوسیدم و ایشان دست مرا گرفته بود . من هم با عجله و تند تند می گفتم : آقا جان مراد من را بده و اصل مطلب که در فکر و ذهنم بود این بود که جنازه برادرم پیدا شود و آثاری از او بیاورند . در همین حین بیدار شدم . همچنین در خواب دیدم به زیارتگاهی که نمی دانم کجا بود، رفتم دو نفر خانم چادر سیاه آمدند و گفتند : چرا بی آرامی می کنی ؟ ما ماموریت داشتیم ، دو شهید را جمع کنیم ، یکی از آنها برادر شماست .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11693 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا 
+
==پانویس==
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11693
+
<references/>

نسخهٔ ‏۵ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۲

محمد حسین سلیمانی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۵۹/۸/۲۴
محل دفن خواجه ربیع
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:محمد حسین


خاطرات: بعد از 4 یا 5 ماه مرتب خواب می دیدم که برادرم با تعدادی سید رفت و آمد می کند . همچنین سه دفعه خواب دیدم امام به منزل ما می آید ، ولی داخل اطاق نمی آید و از پشت پنجره نگاه می کند و می رود . مقداری فکر کردم عقیده ام را صاف کردم دفعه چهارم امام آمدند و داخل اطاق نشستند و گفتند : مرادت را بگو . من با ذوق زدگی صورت آقا را بوسیدم و ایشان دست مرا گرفته بود . من هم با عجله و تند تند می گفتم : آقا جان مراد من را بده و اصل مطلب که در فکر و ذهنم بود این بود که جنازه برادرم پیدا شود و آثاری از او بیاورند . در همین حین بیدار شدم . همچنین در خواب دیدم به زیارتگاهی که نمی دانم کجا بود، رفتم دو نفر خانم چادر سیاه آمدند و گفتند : چرا بی آرامی می کنی ؟ ما ماموریت داشتیم ، دو شهید را جمع کنیم ، یکی از آنها برادر شماست .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا