شهید محمد باقر جهان تاب: تفاوت بین نسخهها
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
(←خاطرات) |
||
| سطر ۲۰: | سطر ۲۰: | ||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ||
| + | کد شهید: 6206677 تاریخ تولد : | ||
| + | نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور | ||
| + | نام خانوادگی : جهانتاب تاریخ شهادت : 1362/12/04 | ||
| + | نام پدر : نصراله مکان شهادت : | ||
| − | + | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | |
| + | شغل : کشاورز یگان خدمتی : | ||
| + | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| + | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
| + | گلزار : | ||
| + | خاطرات | ||
| + | خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| + | راوی ابراهیم عبدالله آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | اوایلی که محمدباقر شهید شده بود یک شب خواب دیدم که با همان لباسهای بسیجی پیش من آمد و یک دسته گل دستش بود، آنها را به من داد. گفتم: عجب گلهایی، که ایشان گفت: این گلها از باغ من است بیا با هم برویم که از خواب بیدار شدم. | |
| + | تقيد به مسائل شرعي | ||
| + | راوی ابراهیم عبدالله آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم یک روز درباره سهم سادات صحبت میکردیم که شهید جهانتاب گفت من 50 تومان از سهم سادات به آنها بدهکارم. خدا نکند که بمیرم و این حق بر گردنم مانده باشد. ایشان خیلی به مسائل شرعی و بیتالمال تقید داشتند. | ||
| + | آخرين وداع با دوستان | ||
| + | راوی علی عبدالله آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | آخرین باری که محمدباقر میخواست به جبهه برود، چون دام زیادی داشت منصرف شد و راهی جبهه نشد. تا اینکه یک شب خواب دیده بود که یک سید در جمعی سخنرانی میکند و میگوید: چه کسی سرش را در راه علی میدهد؟ هیچ کس بلند نشده و ابراز آمادگی نکرد. جز محمدباقر که بلند شد و گفته است من حاضرم سرم را در راه علی بدهم. با توجه به این خوابی که دیده بود دوباره عزم جبه کرد و رفت و مفقودالاثر شد و پس از 12 سال پیکرش را پیدا و به خاک سپردند. | ||
| + | خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| + | راوی مریم رحیم آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به خاطر دارم وقتی که من دختر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در خواب دیدم و گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام دادهایم چیست؟ که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی از این بهتر که دختر من را به عنوان عروس خود انتخاب کردهای که از خواب بیدار شدم. | ||
| + | خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
| + | راوی حاجیه حسین آبادی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | یک شب خواب دیدم که محمد باقر یک چادر شب را پر از برگ کرده و به منزل ما آورده است گفتم :چرا این همه برگ آورده ای گفت :اینها را آورده ام که شما راحت باشید و نیازی نداشته باشید که به صحرا بروید بعد هم رفت ولی هنوز چند متری نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:راستی من با شما کار دارم . گفتم:بگو چه کار داری .گفت:خواهش می کنم روسری سیاه را از سرت در بیاور و نا راحت نباش که از خواب بیدار شدم . | ||
| + | منبع سایت: | ||
| + | http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6033 | ||
| − | |||
==نگارخانه تصاویر== | ==نگارخانه تصاویر== | ||
<gallery> | <gallery> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۷
تاریخ تولد : 1328/10/05
نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : جهانتاب تاریخ شهادت : 1362/12/04
نام پدر : نصراله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : کشاورز یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
کد شهید: 6206677 تاریخ تولد :
نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : جهانتاب تاریخ شهادت : 1362/12/04
نام پدر : نصراله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : کشاورز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی ابراهیم عبدالله آبادی متن کامل خاطره
اوایلی که محمدباقر شهید شده بود یک شب خواب دیدم که با همان لباسهای بسیجی پیش من آمد و یک دسته گل دستش بود، آنها را به من داد. گفتم: عجب گلهایی، که ایشان گفت: این گلها از باغ من است بیا با هم برویم که از خواب بیدار شدم.
تقيد به مسائل شرعي
راوی ابراهیم عبدالله آبادی متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز درباره سهم سادات صحبت میکردیم که شهید جهانتاب گفت من 50 تومان از سهم سادات به آنها بدهکارم. خدا نکند که بمیرم و این حق بر گردنم مانده باشد. ایشان خیلی به مسائل شرعی و بیتالمال تقید داشتند.
آخرين وداع با دوستان
راوی علی عبدالله آبادی متن کامل خاطره
آخرین باری که محمدباقر میخواست به جبهه برود، چون دام زیادی داشت منصرف شد و راهی جبهه نشد. تا اینکه یک شب خواب دیده بود که یک سید در جمعی سخنرانی میکند و میگوید: چه کسی سرش را در راه علی میدهد؟ هیچ کس بلند نشده و ابراز آمادگی نکرد. جز محمدباقر که بلند شد و گفته است من حاضرم سرم را در راه علی بدهم. با توجه به این خوابی که دیده بود دوباره عزم جبه کرد و رفت و مفقودالاثر شد و پس از 12 سال پیکرش را پیدا و به خاک سپردند.
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مریم رحیم آبادی متن کامل خاطره
به خاطر دارم وقتی که من دختر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در خواب دیدم و گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام دادهایم چیست؟ که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی از این بهتر که دختر من را به عنوان عروس خود انتخاب کردهای که از خواب بیدار شدم.
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی حاجیه حسین آبادی متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که محمد باقر یک چادر شب را پر از برگ کرده و به منزل ما آورده است گفتم :چرا این همه برگ آورده ای گفت :اینها را آورده ام که شما راحت باشید و نیازی نداشته باشید که به صحرا بروید بعد هم رفت ولی هنوز چند متری نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:راستی من با شما کار دارم . گفتم:بگو چه کار داری .گفت:خواهش می کنم روسری سیاه را از سرت در بیاور و نا راحت نباش که از خواب بیدار شدم . منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6033