45. در یکی از شبها که من بعداًپی به قضیه بردم، پدر شهید جهانی برای بچه های من از عمویشان در اسفراین باغی خریده بودند. من در همان شب در مشهر بودم و خواب دیدم که شهید جهانی درب خانه ما را می زند، درب را باز کردم شهید جهانی را دیدم. ایشان پسر بچه کوچکی در بغل داشت و با خنده رویی به طرف من آمد. به ایشان گفتم: شما که شهید شده اید، گفت: " آمده ام تا از شما سری بزنم." گفتم: بچه کیست؟! گفت: " او را خدا تازه به من داده است و خیلی هم خوشحال بودند." از پدر و مادرم و برادرم که قبلاً فوت کرده بودند پرسیدم و ایشان در پاسخ به من گفت: " سلام رساندند، آنجا ما همه با هم هستیم و خیلی خوش می گذرد." بعداً متوجه شدم که آن خواب را در همان شبی دیدم که در اسفراین پدر ایشان این کار خیر را انجام داده بودند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6071 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید علی اکبر جهان.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />