*قبل از اینکه فرزندم محمد رضا سنجاقی به جبهه برود خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد؛ گفت: خواب دیدم که حضرت امام رضا(ع) به فریمان آمده است و مردم به استقبال ایشان بودند و کسی جلو نمی توانست برود و همه با ایشان فاصله داشتند تنها من نزد امام رفتم و با ایشان رو بوسی کردم و آقا یک چهره ی بسیار نورانی و خندانی داشتند و از ایشان طلب شهادت کردم و خداحافظی کردند و از میان مردم رفتند.
*محمدرضا کتاب نوحهای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات تمرین نوحهخوانی میکرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم که محمدرضا روی درخت وسط حیاط نشسته و دارد نوحه میخواند و خواهران و برادرانش سرگرم بازی هستند. وقتی علت این کارش را پرسیدم، گفت: ‹‹من داشتم با صدای بلند نوحه میخواندم. بچهها گفتند که نخوانم ولی من ادامه دادم آنها دنبالم کردند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.›› خندهام گرفت احساس کردم که او رابطه عمیقی با ائمه دارد. منبع: سایت یاران رضا <ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11828|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس==<references />