شهید حسن فیروزی
==زندگینامه==
در سال 1341 در شهرستان [[فسا]]، در محله فیروزامرد، در خانواده ای با ایمان و مذهبی، فرزندی پا به عرصه وجود نهاد که او را حسن نامیدند. حسن در دامان پدری زحمت کش و مادری مهربان و رنج کشیده پرورش یافت تا این که به سن 7 سالگی رسید و وارد مدرسه شد. او از همان ابتدا در کنار درس خواندن کار می کرد تا بتواند هزینه ی مدرسه خود را تأمین نماید و توانست دوره ی ابتدايی، راهنمايی و دبیرستان را به پایان رساند و دیپلم خود را بگیرد.
در آن زمان جریانات انقلاب در حال شكل گيري بود او در راهپیمايی ها و تظاهرات شرکت نمود و به پخش اعلامیه در کنار دیگر دوستان انقلابی خود مشغول شد و علیه ضد انقلابیون فعالیت فراوانی داشت. چند ماهی از شروع جنگ تحمیلی می گذشت که حسن به سربازی رفت تا این وظیفه مذهبی و میهني خود را انجام دهد.
==آثار=====* نامه شهید خطاب به پدر و مادر:===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم، سلام گرم خود را از فرسنگ ها راه دور نثار پدر و مادر عزیزم می فرستم و از دور، دست و صورت شما را می بوسم.
قربان شما حسن. گل را به خاطر لطافتش، شب را به خاطر مهتابش، خورشید را به خاطر روشنائیش و شما را به خاطر مهربانی هايتان دوست می دارم.
والسلام
===* نامه شهید خطاب به پدر و مادر:===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم. پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم. باری اگر از حال این جانب بخواهید الحمدالله سلامتی برقرار است و به دعاگويی شما مشغول بوده و هستم. باری لازم شد چند کلمه از خودم برای شما بنویسم تا بدانید که فراموشی در کار نیست و نخواهد بود الان که این نامه را می نویسم از سر پست برگشته ام روی تختم نشسته ام و ساعت 12 ظهر است، امیدوارم که حالتان خوب باشد و همیشه شاد و سرحال باشد. جواب نامه را که به حسین رفعت، دوستم داده بوديد 500 تومان پول به دستم رسید.
به امید دیدار، حسن
والسلام
===* نامه شهید خطاب به پدر و مادر:===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر و مادر عزیزم سلام، سلام. پس از تقدیم عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچ ناراحتی نداشته باشید امیدوارم این سلام گرم را که از قلب کوچکی بر می خیزد در گوشه ای از قلب با محبت تان جای دهید و این سلام مرا پذیرا باشید و همیشه مانند گل های بهاری خوش و خرم باشید و طوفان حوادث را توانايی آن نباشد که غبار غمی بر چهره ی نازتان بنشاند.
والسلام
==خاطرات==
===* خاطره از زبان خواهر شهيد:===
سال ها از بیماری اعصاب رنج می بردم، مدت ها بود که شب ها خواب نداشتم، از این که قرص های زیادی می خوردم و فایده ای نداشت خسته شده بودم. یک شب خیلی گریه کردم، گفتم خدایا! خسته شدم چقدر درد بکشم، آن قدر گریه کردم تا خوابم برد. همان شب حسن را در خواب دیدم، او را در آغوش گرفتم، گفتم: برادر کجایی؟ نمی گویی خواهرم مریض است باید به عیادتش بروم؟
لبخندی بر لب نشاند، گفت: خواهر من خیلی از خدا می خواهم تا بهتر شوی و دائم به او التماس می کنم. اشک از چشمانم جاری شد با دستان مهربانش اشک هایم را پاک کرد، دستانم را گرفت و گفت: می خواهم تو را به مشهد، به زیارت آقا امام رضا (علیه السلام) ببرم.