شهید قنبر حمزه ای گوارشک: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «نام : قنبر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حمزهایگوا...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۴۰: | سطر ۴۰: | ||
سایت یاران رضا | سایت یاران رضا | ||
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7514 | http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7514 | ||
| + | |||
| + | |||
| + | == ردهها == | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:قنبر_حمزه ای_گوارشک}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد]] | ||
نسخهٔ ۲۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۵
نام : قنبر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حمزهایگوارشک تاریخ شهادت : 1363/12/25 نام پدر : علیاکبر مکان شهادت : هورالعظیم یگان خدمتی : لشکر 5 نصر مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشترضا خاطرات: یک دفعه دیگر خواب دیدم که گنجشکی را گرفتم . در همان منطقه پرستوهایی پرواز می کردند . اولین پرستو آمد و از من خواهش کرد که گنجشک را آزاد کنم . من گفتم : این گنجشک را به زحمت گرفتم و او را آزاد نمی کنم . سیزده پرستو آمدند و خواهش کردند و من گفتم : نه ، تا اینکه پرستوی چهاردهمی آمد و گفت : این گنجشک را آزاد کن. من دوباره گفتم : نه. پرستو در جواب من گفت : تو خجالت نمی کشی ، چهارده پرستو از تو خواهش کردند و تو آنها را رد کردی. پس شفاعت ما به تو نمی رسد . گفتم : مگر شما کی هستید؟ گفت: ما سیزده امام هستیم . گفتم : دیدی که دروغ می گویید شما که چهارده نفر بودید . گفتند : بله ما چهارده معصوم (ع) هستیم. از خواب بیدار شدم و بعد از مدتی همسرم می خواست به جبهه برود. اول مخالفت کردم ولی بعد که به یاد خوابم افتادم با رفتن همسرم موافقت کردم. خواب دیدم که در چهار بهار (اوّل مهدی) چندین دیگ گذاشته اند ، پرسیدم : این ها برای چی است ؟ گفتند : اسرا می خواهند برگردند . ناگهان اسرا را دیدم . لذا از آنها سؤال کردم : آیا قنبر حمزوی را می شناسید ؟ گفتند : بله ، ایشان با ماشین آخر می آید . خاطره تلخی به یاد دارم و آن زمانی بود که از طریق بنیاد شهید خبر شهادت پدرم را به مادرم دادند. ما همه مدرسه بودیم و بنّا در داخل منزل تعمیرات منزل را انجام می داد که ناگهان مادرم جیغ بلندی می کشند و بیهوش می شوند که کارگر تعجب می کند. با خودش می گوید: در داخل منزل چه خبر است؟ وقتی وارد منزل می شود، می بیند که مادرم حالش به هم خورده و بیهوش افتاده است که در آن لحظه همسایگان را خبر می کند. وقتی مادرم به هوش می آید، جریان را می گوید و بعد به بنیاد شهید می روند. به من خبر دادند که پسرت مجروح شده است و در تهران است. ولی بعد با خبر شدیم که پسرم را به مشهد آوردند و در منزل است. به ملاقات پسرم رفتم. ایشان خیلی با روحیه و با خنده رویی با ما برخورد کرد و صبح روز بعد من ماشینی گرفتم و با هم به بیماستان هفده شهریور رفتیم. آن جا نمی خواست که من زخم پایش را ببینم و می گفت: که چیزی نشده و یک خراش سطحی است. ولی وقتی که دکتر باندها را باز کرد، من دیدم که زخم خیلی عمیقی در ران ایشان است و دکتر شروع به شستشوی زخم کرد. من نمی دانم که پسرم چقدر درد را تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد با وجودی که درد بسیاری داشت و وقتی هم به روستا آمد و دوستان و آشنایان از او سؤال می کردند که شنیده ایم مجروح شده ای؟ او گفت که چیزی نیست یک خراش سطحی است. یاد دارم روزی به من گفتند: آماده باش تا با هم به تظاهرات برویم. من فرزند کوچکم را برداشته و با وجودی که حامله بودم به تظاهرات رفتیم در حال شعار دادن بودیم که گفتند گاز اشک آور زدند. ما زنها برگشتیم ولی از همسرم خبری نبود. ایشان به خانه آقای شیرازی که ارتشی ها آن را محاصره کرده بودند رفته بود. روز بعد که دوباره تظاهرات شده بود آنها نجات پیدا کرده بودند من به ایشان گفتم که دیگر تظاهرات نرو ولی ایشان مخالفت می کردند و می گفتند: نباید بگذاریم خون شهدا پایمال شود. در جریان حملة هواپیماهای آمریکایی به طبس ، در حالی که دختر ما تب بسیار شدیدی داشت ، به ایشان گفتم که شما نروید ، ولی ایشان گفتند که حتماً باید بروم و اگر حال بچّه خیلی وخیم شد او را با همسایه ها به بیمارستان ببرید . ایشان همان شب رفتند . من نصف شب دیدم که حال بچّه خیلی بد شد . یکی از همسایه ها را خبر کردم ، ایشان آمد و گفت : چیزی نیست ولی صبح که شد ، دخترم فلج شده بود . تا سه روز منتظر همسرم شدم تا اینکه آمد . با گریه به ایشان گفتم که : ببین فرزندمان چطور فلج شده است ، اگر همان شب او را به بیمارستان می رساندیم ، اینطور نمی شد . ایشان گفتند که شفای فرزندمان را باید از خداوند و امام رضا بگیریم و من کاری نمی توانستم بکنم و واجب بود که بروم . زمانی که با ایشان در اطلاعات عملیات بودم خبر دادند که یک خانه تیمی در سطح شهر شناسایی شده است. ایشان هراسان وارد پادگان شد و سپس چند نفری داخل یک ماشین پیکان نشستیم و سعی کردیم که از راه میان بر برویم که ترافیک نباشد و زودتر به محل مورد نظر برسیم. شب را در محل مورد نظر بودیم و توانستیم سوژه را در محل دستگیر کنیم. ایشان خوابی دیده بود و من هر چه اصرار کردم که بگوید، نگفت. می گفت: این دفعه می روم، اگر برگشتم خوابم را تعریف خواهم کرد. ایشان به جبهه رفتند و مجروح برگشتند و من دوباره اصرار کردم که خوابش را بگوید. ایشان گفتند: خواب دیدم که در یک باغی هستم و در این باغ پله هایی به صورت مارپیچ بود امام از این پله ها داشتند بالا می رفتند و در داخل این پله ها آب جاری در گردش بود من هم از این پله ها داشتم بالا می رفتم که این دفعه امام به پشت من زدند و گفتند: برگرد و آن طرف را نگاه کن. شهید گفت: من برگشتم و دیدم که شما و بچه ها پشت نرده ها ایستاده اید و داد و فریاد می کنید که برگرد. امام به من گفتند که برگرد و برو اینجا هنوز جای شما نیست. می گفت: خیلی اصرار کردم که من باید اینجا باشم و دوست دارم که با شما باشم. امام فرمودند: شما با ما هستی ولی برگرد در حال برگشتن به طرف شما بودم که از خواب بیدار شدم. یک دفعه در صف غذا که حدود صد نفر بودند- ایستاده بودند. چشم آشپز که به ایشان می افتد، می گوید: شما که فرمانده هستید، بیایید و خارج از نوبت غذای خود را بگیرید. ایشان در پاسخ آشپز می گویند، در غذا گرفتن هیچ تفاوتی بین من فرمانده با این بسیجی ها نیست و در صف می ایستد. نوبتش که می شود، مانند دیگران غذایش را می گیرد و مشغول خوردن می شود. در منطقة کردستان بودیم . زنی بود که نمی توانست سوار تراکتور شود و چون نامحرم بود همه مانده بودیم که چه کنیم ولی برادر حمزوی به صورت چهار دست وپا نشستند و آن خانم پایش را به پشت برادر حمزوی گذاشت وسوار تراکتور شد . طوری بود که همه متأثر شدند وگریه افتادند . برادر کاوه وجود عوامل منافقین در یکی از نقاط منطقه کردستان، دستور داد که کشاورزان محلی به آنجا نروند. اما یک روز تعدادی از کشاورزان آمدند و گفتند: می خواهیم فرماندة منطقه را ببینیم. آقای حمزه ای به دیدار آن ها رفت و کشاورزان به وی گفتند : محصولات ما روی زمین است و احتمال دارد از بین برود . از ایشان خواستند که پیگیری کند و کشاورزان بیایند و محصولات خود را برداشت کنند. لذا همان روز شهید حمزه ای با ماشین به سقز رفت و از برادر کاوه اجازه خواست که شهید کاوه به مسئولیت شخص شهید حمزوی با آن تقاضا موافقت نمود. بیاد دارم در آن منطقه ای که ما بودیم، روزی یک فرد عرب را دیدیم و او را زود دستگیر کردیم و به چادر تدارکات آوردیم. فکر می کردیم که او جاسوس عراقی باشد بعد از چند ساعت پسرم آمد و پرسید او کیست؟ ما گفتیم : او را گرفته ایم و نمی دانیم او کیست؟ پسرم چون کتابهای عربی مطالعه می کرد، چند ساعتی با او بیرون صحبت کرد و او را با یک ماشین راهی کرد. بعد از او سؤال کردیم آن مرد کی بود؟ گفت : او یک مبارز عراقی بود. زمانی که از طریق بنیاد شهید خبر شهادت پدرم را به ما دادند، ما همه مدرسه بودیم و یک نفر بنا، داخل خانه، تعمیرات خانه را انجام می داد که، مادرم در آن هنگام جیغ بلندی می کشد و بی هوش می شود و کارگر که می بیند، مادرم حالش به هم خورده، همسایگان را خبر می کند. در منطقه کردستان، به دلیل نفوذ منافقین در آنجا دستور داده بودند که کشاورزان محلی وارد محدودة مورد نظرشان نشوند، یک روز تعدادی از کشاورزان آمدند و خواستند فرماندة منطقه را ببینند، آقای حمزه وی به ملاقات کشاورزان رفتند، کشاورزها گفتند:" محصولات ما روی زمین مانده است و از بین خواهد رفت" و از ایشان خواستند که بروند و محصولات خود را برداشت کنند. لذا همانروز ایشان با ماشین به سقز رفتند و از برادر کاوه خواستند، که برادر کاوه هم با مسئولیت خود برادر حمزه وی قبول کرده بودند. زمانی که مجروح شده بودم و از فرودگاه، مرا به بیمارستان الوند، منتقل کردند یک نفری که تصادفی همراه خود داشت، آمد بالای سر من و چون من حالم خیلی بد بود و خون از من رفته بود پرسید :" آقا شما تصادف کرده اید؟" گفتم : بله! گفت:" با چی تصادف کرده اید؟" گفتم: آقا نمی دانی با چه تصادف کرده ام؟ گفت:" آخر با چه چیزی تصادف کرده اید؟" گفتم: با یک تیر تصادف کرده ام، البته سرعت آن خیلی از من بیشتر بود و خورد به پای من و از آنطرف رد شد و نایستاد که ببینم واقعاً آن مقصر است یا من. زمانی که در کردستان مشغول خدمت بودیم، این صحنه را دیدم، روزی خانمی می خواست سوار تراکتور شود اما به دلیل نداشتن کمک و محرمی نمی توانست سوار شود یک دفعه دیدم برادر حمزوی به صورت چهار دست و پا نشست و از آن خانم خواست که پایش را روی پشت ایشان بگذارد و سوار تراکتور شود. و این گونه آن خانم سوار تراکتور شد. با دیدن این صحنه همة ما متأثر شده و گریه کردیم. ایشان زیاد به خواب من می آیند و من را نصیحت می کنند، در هنگام ازدواج هم قرآن جیبی پدرم همراهم بود و در محضر ادواج احساس کردم که پدرم در مقابل من ایستاده و به من تبریک گفت و گفتند:" ان شاءالله خوشبخت شوی" که من در آن لحظه گریه کردم. در زمان مجروحیت ایشان، به بیمارستان هفده شهریور رفتیم، ایشان با خنده رویی و با روحیه برخورد کرد و وقتی من می خواستم زخم پایش را ببینم، می گفت:" چیزی نیست و یک خراش سطحی است"، اما وقتی دکتر باندها را باز کرد، من دیدم که یک زخم خیلی عمیق در ایشان ایجاد شده است اما ایشان خم به ابرو نیاورد و درد را تحمل می کرد. بعد از انقلاب ما دو فرزند داشتیم، یک شب که ایشان برای برنامه های بسیج از خانه بیرون رفته بود، بچة مان تب کرد و صبح که از خواب بلند شدم دیدم، نمی تواند از جایش بلند شود و چون جایی را بلد نبودم و به هیچ امکاناتی دسترسی نداشتم منتظر ماندم و وقتی به خانه آمد موضوع را به ایشان گفتم. ایشان گفت:" اگر بچة من است، هیچ کارش نشده و خوب می شود." با همدیگر بردیمش پیش دکتر و دکتر هم متوجه نشد که چه اتفاقی برایش افتاده است، یکی، دو روز بعد که همسرم مجدداً به خانه آمد به او گفتم که بچه هیچ فرقی نکرده و نمی تواند راه برود و بایستد، که ایشان گفت:" چون هواپیماهای آمریکایی به طبس آمده اند، مأموریت دارم به آنجا بروم و شما مراقب بچه باش." پس از ده روز از طبس برگشت، من هم که قبلاً بچه را پیش دکتر برده بودم و دکتر تشخیص داده بود که بچه فلج شده است. به ایشان مطلب را بازگو کردم و ایشان می گفت:" که ان شاء الله چیزی نیست و خوب می شود." و می گفت:" خدا کند این حرف دکتر درست نباشد." با اینکه در آن موقع حقوق دریافت نمی کرد، مبلغی پول به من داد که برای معالجة فرزندمان از آن استفاده کنیم، پس از مدتی جنگ شروع شد، در حالی که بچه مان مشکل داشت و مستأجر بودیم ایشان ما را راضی کرد که به جبهه برود و بعد از سه ماه از جبهه برگشتند، بچه مان هم خوب شده بود و با این که دکترها گفته بودند حتماً فلج خواهد شد، شفا پیدا کرد و خوب شد. ایشان خیلی اصرار می کرد که بابا! بیا برویم منطقه، بعد از مدتی که رفتم به جبهه از ما سؤال کردند که هر کسی هر کاری دارد، بیاید و ثبت نام کند، من هم برای آشپزی ثبت نام کردم، چند روز بعد که پسرم آمد گفت:" مگر اینجا آشپز نبود که تو برای آشپزی نوشته ای؟ اصلاً باید تو را ببرم خط که مردم نگویند اینها می روند و می خورند و می خوابند، باید بیایی و صحنه ها را ببینی." بعد ما را برد اطراف پاسگاه برزگر، مدتی آنجا بودیم و یک شب که رفتیم دستشویی، دیدیم ناگهان توپ و تانک و مسلسل ها شروع کرده اند به آتش، از سر توالت فرار کردیم که آنجا شهید نشویم که بیرون یک نفر گفت:" بیا حاجی اینجا پناه بگیر." و بعد از یک ساعتی آتش تمام شد، پسر ما که فرمانده گردان بود آمد و گفت:" بابا ترسیدی؟" گفتم: نه برای چی بترسم، گفت:" این تمرین خودمان بود و حملة دشمن نبود." به درس خواندن ما خیلی اهمیت می دادند و یادم می آید، یک دفعه نمرة من در درس دیکته کم شده بود و ایشان تأکید داشتند که درس بخوانید تا خانم دکتر شوید، من به منزل آمدم و شروع کردم به گریه کردن، ایشان فکر کرد برای پایم که عمل کرده بودیم مشکلی پیش آمده و یا کسی مرا مسخره کرده است ولی وقتی از مسئله اطلاع پیدا کرد گفت:" اشکالی ندارد و سعی کن که بیشتر درس بخوانی تا نمرة بهتری بگیری من دوست دارم دخترانم به جامعه خدمت کنند." زمانی که شهید از جبهه برمی گشت، روی تشک نمی خوابید و غذای کافی نمی خورد و می گفت:" برای من کم غذا بکشید." و یک بار که سؤال پیچشان کردم، گفتند:" اگر الآن اینجا زیاد غذا بخورم ممکن است در محاصرة دشمن قرار بگیرم و نتوانم تحمل کنم." و نمی خواست اینجا خیلی در رفاه قرار بگیرد. پس از اینکه پسرم از سربازی آمد و می خواست ازدواج کند، برایش خانه کرایه کردم و مراسم عروسی هم گرفتیم و بعد از اینکه به خانه رفتند، گفتم: از اینجا به بعد به عهدة خودتان است و این بچة ما یک طناب برمی داشت و از تلگرد می رفت و جارو می خرید و روی پشتش، خیابان به خیابان می گشت و می فروخت تا امرار معاش کند و بعد از آن کم کم به شغل سنگ کاری مشغول شد. یک بار به ایشان گفتم که دیروز در محل صدا می زدند که به جبهه کمک کنید و من هم می خواستم به جبهه کمک کنم و حلقة ازدواج خودم را به جبهه بدهم ولی چون شما نبودید بدون اجازه این کار را نکردم، حالا اگر اجازه می دهید این کار را بکنم؟ ایشان گفت:" اصلاً مسئله ای نیست و میتوانی به خودم بدهی که ببرم یا هر وقت که آمدند خودت این کار را انجام بده" و باین شکل هیچ اهمیتی به مادیات نمی دادند. یک روز پسرم مریض شده بود و خیلی حالش بد بود. به ایشان گفتم که بچه را ببریم دکتر، ایشان گفتند:" خیلی خوب" و بعد رفت خانه همسایه و ماشین سپاه را برد داخل خانة همسایه گذاشت و برگشت من هم به ایشان گفتم چرا ماشین را آنجا پارک کردی، حالا که قرار است برویم دکتر؟ او گفت:" این ماشین وسیلة بیت المال است و به هیچ عنوان نباید از آن استفاده کنیم" و وسیله دیگری گرفتیم و بچه را بردیم دکتر و این در حالی بود که همان رمان خیلی از همکارانش از همین وسیله های بیت المال استفاده می کردند، حتی لباسش را خودش می شست که آسیب نبیند و می گفت:" اینها بیت المال است." بعد از اینکه مجروحیت اول ایشان خوب شد و دوباره می خواست به جبهه برود به من گفت:" یک خواب دیده ام که اگر انشاءالله آمدم، تعریف خواهم کرد و اگر برنگشتم خودت می فهمی که خوابم چه بوده"، اتفاقاً به صورت خیلی سختی مجروح شدند و در بیمارستان الوند بستری شده بودند، بعد از اینکه به بیمارستان هفده شهریور مشهد منتقل شدند به اصرار خودشان مرخص شدند و به خانه آمدند و می گفتند" که یک مجروح دیگر می تواند در بیمارستان بستری شود و من در خانه استراحت می کنم" و پرستارها هم برای پانسمان و مداوای ایشان هر روز به خانه می آمدند و من در آن موقع از ایشان سؤال کردم خوابی را که دیده بودی تعریف کن و ایشان گفت:" که خواب دیده بوده است که در یک جمعی با بچه ها در حال رفتن به یک تفریحگاه بوده است که یک باغ بزرگ همراه با نرده کشی و درب بزرگی هم با نگهبان داشته است و وسط باغ یک کاخ بوده که دورش پله می خورده است و امام خمینی (ره) هم داخل باغ بوده و ایشان اشاره می کنند که این آقا را اجازه بدهید که وارد باغ شوند و وقتی ایشان وارد باغ می شود و ما هم می خواهیم پشت سر ایشان برویم، به ما اجازه ورود نمی دهند و آقای حمزوی هم در همان حال که همراه آقای خمینی (ره) در باغ حرکت می کردند، برگشتند رو به طرف ما و از امام خواهش کرده اند که اجازه بدهید، خانم و بچه هایم نیز بیایند! که امام به ایشان می گویند: نه هنوز زود است شما هم که تا اینجا آمده اید برگرد و هر موقع راضی شدند بیا و ایشان هم در حالی که با ناراحتی از گریه و زاری ما به طرف ما می آمده از خواب بیدار شده است." البته ایشان در آن موقع با خودشان فکر می کرده است که در آن موقع به جبهه خواهد رفت و صد در صد شهید می شود که البته به سختی مجروح شد و دفعة بعد که به جبهه رفت مفقودالأثر شد و خبر شهادتش را بعد از مدتی برایمان آوردند. دفعة آخری که مجروح شده بود می گفت:" خواهر جاتان خالی بود، من در حال پیشروی در کانال بودم و بعد از شروع حمله، هفت نفر، از کانال عبور کردیم و بعد از آن دستور عقب نشینی دادند و ما در آن حالت نمی توانستیم برگردیم، چهار نفرمان به شهادت رسیدند و سه نفر دیگر هم مجروح شدیم، من هم در حال پیشروی بودم که یک خمپاره اطرافم منفجر شد و افتادم داخل کانال در حالی که یک نارنجک هم با ضامن کشیده شده در دستم بود و یک تیر هم به پایم خورده بود و خون زیادی از من رفته بود و بی حال شده و سست شده بودم و فکر می کردم هرآن امکان دارد نارنجک داخل دستم منفجر شود و بنابراین نارنجک را پرت کردم بیرون کانال که آن هم افتاد داخل یک انبار مهمات و صدای انفجار بلند شد و گفتم که الان تکه بزرگم، گوشم می شود و همانجا کلمة شهادتین را گفتم و در همان حال یاد امام زمان به ذهنم رسید و کلمه یا اباصالح را زدم و نمی دانم چطور شد که در حالی که نزدیک بود بیهوش شوم، به خودم آمدم و دیدم که کنار خاکریز ایستاده ام و اسلحه ام مثل یک عصا زیر بغلم است و آنوقت، متوجه یاری امام زمان شدم و روحیه تازه گرفتم و با بند پوتین، محل زخم را بستم و در حال بازگشت به خاکریز خودی، یک توپ جلوی پای من منفجر شد و مرا به طرفی پرتاب کرد و دست چپم تقریباً از کار افتاد و در همان حالت نیروهای خودی را پیدا کردم." در اعزام مجدد به جبهه در تاریخ 10/ 4/ 61 به اهواز رسیدیم پس از سازماندهی به عنوان فرمانده گروهان انتخاب شدم و به جبهة شلمچه در مجاور پاسگاه گود سواری عراق حالت تدافعی داشتیم، پس از ماندن در این منطقه، پس از چند روز آماده باش سپس دستور حمله صادر شد و در گردان ما، گروهان ما خط شکن بودیم که در ساعت 9:30 دقیقه شب به خاکریزهای دشمن رسیدیم، پس از میدانهای مین و خاکریزهای احتیاط و درگیری با دشمن به خاکریزهای اصلی دشمن تا حدود 100 متری نیروهای عراقی رسیدیم، در آنجا کانال آبی به عرض 10 متر وجود داشت در آنجا مستقر شدیم، 2 دسته از گروهان عقب ماندند و یک دسته هم که با فرماندة گروهان از کانال آب گذشته بودند، شهید و مجروح شدند، من از گردان، درخواست نیرو کردم که گروهان 3 به کمک ما آمد، من در جلو به عنوان راهنما حرکت کردم و از کانال آب که به فاصله حدود 100 متری خاکریز اصلی دشمن بود و دشمن تمام آتش خود را از آنجا روی کانال متمرکز کرده بود، گذشتم و به خاکریز دشمن رسیدم، وقتی پشت سرم را نگاه کردم، هیچ کس را ندیدم و با خود گفتم اگر برگردم، امکان دارد در حال برگشتن شهید بشوم پس یک نارنجک از توی جیب نارنجکم بر داشتم و ضامن آن را کشیدم و سمت راست سنگر تیر بار به حالت سینه خیز جلو رفتم و در فاصله یک متری سنگر تیر بار بلند شدم و پای راستم را جلو گذاشتم تا نارنجک را توی سنگر بیاندازم که تیر به ناحیة ران پای راستم اصابت کرد و روی یک شانه، داخل خط رابط سنگر انبار مهمات و سنگر تیر بار دشمن افتادم، در حالیکه ضامن نارنجک کشیده بود و من هر چقدر تلاش کردم تا از حالتی که توی خط رابط، روی شانة راست افتاده بودم بلند شوم، نتوانستم. با خودم که گفتم نارنجک را جایی بیاندازم که لااقل توی دستم منفجر نشود چون خون زیادی از من می آمد و نمی توانستم بلند شوم، وقتی اطراف را نگاه کردم، تاریکی دیدم و متوجه شدم که سنگر است، نارنجک را توی آن سنگر انداختم و پس از انفجار نارنجک، متوجه شدم که سنگر مهمات می باشد و در حدود 200 عدد موشک آر پی جی 7 که خرجهای آنها بسته بود آتش گرفت، حالا در این دل شب که در فاصلة یک متری دشمن هستم و خون به شدت از پایم می ریزد و تیر بار هم روی سرم تیر اندازی می کند و انبار مهمات در جلوی چشمم می سوزد و هیچ نیرویی هم برای کمک کردن به من نیست از چه کسی باید کمک بگیرم؟! به یاد افتادم که فرماندة سربازان اسلام، آقا امام زمان (عج) است، گفتم: آقا جان اگر من سرباز تو می باشم، غیر از خداوند و تو که فرماندة ما هستی، از چه کسی باید کمک بخواهم؟ این را که گفتم متوجه شدم توی خط رابط سنگر دشمن سرپا ایستاده ام و نارنجک دیگری از توی جیبم برداشتم و توی سنگر تیر بار دشمن انداختم و تیر بار منهدم شد، سپس یک خشاب 40 تیری که روی اسلحه ام بود، پشت خاکریز دشمن رگبار زدم که اگر نفراتی آنجا هستند، از بین بروند و دوباره یک خشاب پر را مسلح کردم و پایین خاکریز، پایم را از محل بالاتر از زخم بستم و به عقب برگشتم و متوجه شدم که به نیروهای پشت سر من دستور عقب نشینی داده اند و مسافت 4 یا 5 کیلو متر را با این زخم عمیق، پیاده، بدون کمک کسی غیر از آن کسی که مرا در لحظه های حساس زندگی نجات داده، به سمت خاکریزی که در آنجا آمبولانس برای تخلیة مجروحین می آمد حرکت کردم و منتظر بودم که آمبولانس بیاید که یک خمپاره در فاصلة چند متری من خورد و موج انفجار حدود 5 متری مرا پرت کرد و چند ترکش به دست چپ من و شانة من اصابت کرد و خمپارة دیگری در سمت راست من به زمین خورد که از ساق پای راست و شانة راست مجروح شدم، پس از بستن محل های جراحت به خرمشهر و سپس به آبادان و بعد به ماهشهر و سپس به تهران اعزام شدم و در بیمارستان الوند بستری شدم و پس از ده روز با اسرار خودم، دکتر مرا مرخص کرد و الآن در مشهد می باشم و امیدوارم که هر چه زودتر حالم خوب شود و به جبهة نبرد حق علیه باطل بروم. یادم نمی رود، روز عیدی را که هدایای ملت مبارز و مسلمان میهنمان را به جبهه کردستان بردند که بدست بنده هم رسید و در توی یکی از بسته ها، مقداری پسته بود و نامه ای هم توی پاکت که آنرا با چشم گریان، گریه ای از شوق، برای دوستانم خواندم؛ سلام رزمندة عزیزم، برادر پاسدار یا ارتشیم، امیدوارم این هدیه ناقابل من، مورد توجه شما و عنایت شما قرار بگیرد، برادر رزمنده ام من پیرزنی هستم که پول این پسته را مدت چند وقت است که پس انداز می کنم و این را خدمت شما می فرستم، شاید مورد عنایت سربازان اسلام قرار گیرد، امیدوارم که جواب نامة مرا که توسط فرزندم نوشته شده است از کربلای حسین بفرستید. من سه سال از شهید بزرگتر بودم ، در دوران کودکی یک روز باهمدیگر بازی می کردیم ، ایشان روی پشت بام سنگر گرفته بود و تا من از خانه بیرون می آمدم سنگ و چوب به طرف من پرتاب کرد و سرم شکست آن شب شهید جرات نکرد به خانه بیاید و با انکه پدرم او را خیلی دوست داشت ودعوایش نمی کرد بازهم شب پشب خانه روی درخت خوابیده بود و بعد سردش شده بود و داخل خرمن کاه خوابیده بود وساعت حدود 10 صبح به خانه آمد و ما هم که شب گذشته ، همه جا را دنبال ایشان گشته بودیم خیلی ناراحت و نگران شده بودیم . علا قه ایشان به روحانیت و انقلاب زیاد بود ، حتی یک روز در یک بنگاه که چند نفر نشسته بودیم ، یک نفر راجع به جبهه و جنگ صحبت می کرد که ایشان هم با آن فرد درگیر شد ، البته فرد مخالف ، بعداً اعلام شد ، به علت اینکه مشخص شد که کمونیست بوده است . ایشان یک بار برای من تعریف می کرد: من توی سنگر خوابیده بودم که در خواب دیدم که امام خمینی (ره) آمدند و گفتند: قنبر! پاشو راه برویم. من بلند شدم و چند قدمی که رفتیم، امام خمینی (ره) از جیب قبایشان یک کلیدی درآوردند و در را باز کردند و رفتند توی باغ خیلی بزرگی که آنجا بود، داخل باغ هم یک قصر خیلی بزرگ بود که همه شیشه بود. داخل قصر حرکت می کردیم و هر جا می رفتیم در پشت سرمان بسته می شد و من دیدم که پدرم و همسرم و بچه هایم پشت در شیشه ای در می زنند. من برگشتم تا در را باز کنم، امام فرمود: کجا؟ گفتم: پدرم حاج آقا! گفتند: پدرت حق ندارد بیاید داخل، باز دومرتبه که برگشتم امام به تندی فرمودند: برگرد، حق نداری در را باز کنی، من برگشتم و ایشان هم رفت داخل ساختمان و من از قصر و از باغ خارج شدم. این خواب را ایشان داخل بیمارستان الوند برای من تعریف کرد و گفت: اگر من از آن باغ بیرون نمی آمدم، شهید می شدم ولی حالا مجروح شده ام. آن وقت اواخر سال64 هم ایشان مفقود شد. سایت یاران رضا http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7514