یک روز رفته بودیم قبرستان و على اکبر هم بود بعد على اکبر در یک قسمتى نشست و ماها را صدا زد گفت بیائید اینجا فاتحه بخوانید ما گفتیم آنجا که قبرى نیست بعد خودش دستش را بر روى زمین گذاشت و شروع به خواندن حمد و سوره کرد و گفت اینجا محل قبر من است و تا پنج ماه دیگر اینجا دفن مىشوم اما پنج ماه هم طول نکشید که على اکبر به شهادت رسید و در همان مکانى که خودش گفت دفن شد.
زمانیکه همسرم شش ماهه حامله بود و على اکبر را باردار بود یک شب حضرت على علیه السلام را در خواب دیدم ایشان در عالم خواب اول نقش صورت این بچه را برایم کشید و فرمودند بچهاى را که در راه دارید پسر است در همین حال از خواب بیدار شدم و بعداً به همسرم گفتم بچه مان پسر است و چون آن زمان که مثل حالا امکانات مانند سونوگرافى نبود همسرم گفت مگر تو علم غیب دارى گفتم نخیر اما چنین خوابى دیدهام انشاءالله که به سلامتى به دنیا آمد نامش را على اکبر مىگذارم که همین طور هم شد.
زمانیکه فرزند عزیز شهیدم على اکبر جبهه بود عملیات هم شروع شده بود و من دلواپس او بودم یک شب خواب دیدم که بر روى بام منزل سه کبوتر سفید نشستهاند و ناگهان دیدم پرنده دیگرى آمد و یکى از کبوترهاى سفید را با خود به آسمان برد با تکانى از خواب بیدار شدم و صبح به مادرش گفتم که اینچنین خوابى دیدهام و نگران هستم طولى نکشید که خبر شهادت على اکبر را آوردند بعداً متوجه شدم در همان شبى که من خواب دیدهام على هم به شهادت رسیده.سایت یاران رضا <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7515Masi:سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />=رده==
{{ترتیبپیشفرض:علی اکبر حمزه ای}}
[[رده: شهدا]]