شهید محمد رضا سمندرمارشگ: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۴۴: سطر ۴۴:
 
آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.
 
آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.
  
وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.
+
وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11804 سایت یاران رضا]</ref>
منبع: سایت یاران رضا 
+
==پانویس==
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11804
+
<references />
Masi:
+
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا سمندر مارشگ}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا سمندر مارشگ}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۷ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۵

محمدرضا سمندرمارشگ
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۶/۴/۲۴،ماووت
محل دفن بهشت رضا
یگانهای خدمت تیپ۲۱ امام رضا
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل محصل
خانواده نام پدرغلامحسن


خاطرات

یادم می آید در دوران انقلاب، یک خانة تیمی که پشت سینما هویزه بود را به ما تحویل بدهید. ما هم با محمدرضا سمندری شب را در آنجا ؟؟؟ کرده بودیم. نزدیک صبح صدای باز کردن قفل در بگوش رسید. یکی از منافقین وارد منزل شد، آقای سمندری با یک نفر دیگر او را از پشا سر غافلگیر نموده و دستگیرش کردند. منافقین اکثراً از نظر رزمی خیلی ماهر و کار کرده بودند. امّا این دو نفر خیلی راحا توانستند او را که هیکل درشت و ورزیده ای شدات دستگیر کنند. برخلاف او جثه این دو نفر خیلی کوچک بود و نه دورة آموزشی دیده بودند. با این حال توانستند او را به زانو در بیاورند.

من تا زمانی که به جبهه اعزام نشده بودم اصلاً نمی دانستم که ایشان کجا و چگونه و با چه سمتی فعالیت می کنند. وقتی به عنوان یک گروه هنری (سرود خوانی) به جبهه اعزام شدده به لشکر 21 امام رضا (ع) مأموریت یافتم، آقای سمندری را آنجا دیدیم. آنجا شنیدیم که آقای سمندری جزء بهترین مردان جنگ است و جزء گردان تخریب هستند من از ایشان سؤال کردم که مسئولیت شما در اینجا چیست؟ گفتند: من هم یکی از همین بسیجیان این گردان هستم. بعد از شهادتش متوجه شدیم که آقای سمندری معاون گردان بوده و یکی از مردان بزرگی بوده که ما در زمان حیاتش کمتر او را درک کردیم.

به یاد دارم زمانی که برادر سمندری از ناحیه زانو مجروح شده بود، آقای دکتری که در منطقه خدمت می کردند به ایشان گفتند: به خاطر زخم و جراحاتی که زانویت دارد، حق نداری که در منطقه عملیاتی باشی. ولی به دلیل اینکه برادر جلیل محدثی فر (فرمانده گردان یاسر) به شهادت رسیده بودند، برادر سمندری به بچه ها گفت: الآن اصلاً صلاح نیست که من اینجا را خالی بگذارم، وظیفه ام این است که در عملیات باشم. ولی آقای دکتر به ایشان گفت: آقاجان، اگر از این قضیه 24 ساعت بگذرد ما باید قطعاً پای شما را قطع کنیم. من دیگر حق ندارم به شما اجازه بدهم که در عملیات شرکت بکنی. برادر سمندری به آقای دکتر گفت: حالا راهش چیست؟ آقای دکتر به ایشان گفت: راهش این است که شما یک دست خطی به من بدهی که من خودم خواستم این کار را انجام بدهم. برادر سمندری هم ظاهراً متنی نوشتند و به آقای دکتر دادند. آقای دکتر هم ایشان را مرخص نمودند!

به یکی از دوستان همرزم در جبهه گفتم: محمدرضا مجروحیتش خیلی شدید است. ایشان گفت: خودم با علی محمد، برادر سمندری را که مجروح شده بود داخل تویوتا گذاشتم، ایشان صورتش سوخته بود و از گوش ها و بینی اش و چشمانش خون می آمد به طوری که هر چه خونهایش را با دستمال پاک می کردیم باز هم ما را نمی دید و نمی شناخت، حتی علی محمد ؟؟؟ را نشناخت. ایشان حالش به قدری بد بود که بعد از چند روز از او قطع امید کردیم! برای اینکه خانواده اش نگران نشوند، با مشهد هم که تماس می گرفتم، می پرسیدند: از محمدرضا چه خبر؟ می گفتم: نگران نباشید، ما با هم هستیم و هر روز همدیگر را می بینیم. بعد از دو هفته که دوباره با مشهد تماس داشتم، گفتند که دیشب محمدرضا زنگ زده وو وقتی از ایشان سؤال کردیم از عمویت چه خبر؟ گفت: من عمویم را ندیده ام. صحبت تلفنی که تمام شد از مخابرات آمدم بیرون و به پارک ساحلی پل سفید اهواز رفتم. در آنجا یکی از بچه ها گفت: نگاه کن، محمد رضا دارد می آید! خوب که نگاه کردم دیدم بله، محمدرضا است. بعد از احوالپرسی به او گفتم: کجا بودی؟! چرا به مشهد نرفتی؟ گفت: چند روزی در بیمارستان شیراز بستری بودم بعد هم که حالک بهتر شد به اینجا برگشتم. در جاده خندق بچه های انفجار یک بوش ایجاد کرده که ؟؟؟ و عراق از هم جدا شده بود ولی بوش خوب انجام نشده بود و آن مقداری از خاک که باید برداشته می شد تا آب به خوبی و راحتی از این طرف به آن طرف حرکت کند، برداشته نشده بود. برای همین ما موانعی را در آنجا قرار داده بودیم و صبح به صبح به آن سر می زدیم. در همان جاده خندق از فضای باز که رد می شدیم یک خاکریزی بود که در آنجا یک بوش زده بودیم که آب رد می شد. انفجار به نحو احسن انجام نشده و آب با فشار و با صدا رد می شد. یک روز من و مبرادر سمندری رفتیم که آنجا را چک کنیم، دیدیم که یکی از این مینها دستکاری شده است! برارد سمندری گفت: بیا برویم و این مین را درست کنیم. من به ایشان گفتم: الآن اینجا موقعیتش مناسب میست! دشمن به روی ما درد دارد. ولی ایشان خیلی اصرار می کرد که این مین باید درست شود، چون ما هر روز صبح اینجا را چک می کنیم و شب اینجا را کم و زیاد می نمائیم، باید حتماً این مین را درست کنیم. بالاخره هم ایشان موفق شد و آن مینی را که جا به جا شده بود، درست کردیم و سر جایش گذاشتیم و سیم تله اش را هم بستیم و الحمدالله مشکلی پیش نیامد. در برگشت دشمن متوجه می شد و هر چه از تیربار و کلاش و خمپاره داست به طرف ما شلیک می کرد و ما هم می آمدیم و بالاخره از سوله رد شدیم.

به یاد دارم دوم فروردین سال 65 بود که ما از جبهه ترخیص شدیم. آن زمان وجیهه دختر آقای سمندری حدود یکسال داشت، من به برادر سمندری گفتم: محمدرضا، شما نمی آیی به مشهد برویم؟ دلت برای وجیهه (دخترت) تنگ نشده است؟ ایشان گفت: دلم تنگ شده ولی کاری مهمتر از وجیهه اینجا دارم، باید بمانم و این کارها را انجام بدهم. شما بروید، من هر وقت فرصت شد می آیم.

آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.

وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده