تقریبا دو هفته قبل از مفقود شدن محمد ابراهیم در خواب او را دیدم که به همراه خانم ومادر وبرادرم می خواهیم به راهپیمایی برویم . ایشان یک دستمال سفید بر پیشانی بسته است ومن هم یک بچه در بقل دارم به او گفتم کمی صبر کن تا من این بچه را به پدرش بسپارم وبیایم محمد ابراهیم گفت نه خواهر جان من میروم چون میترسم از قافله جا بمانم شما برو وبچه ات رابگذار وبا مادر وبقیه بیا از آنها جدا شدم وچند قدمی نیامده بودم که از خواب بیدار شدم.
==پانویس==
<references\/>