* به یاد دارم فرزندم جلال به خاطر این که سن کمی داشت او را به جبهه نمی بردند . بدون اینکه کسی متوجه شود رفته بود شناسنامه اش را بزرگ کرده بود و بدون خبر برای آموزش نظامی به تربت رفته بود . وقتی خبر دار شدیم به دیدن ایشان رفتیم . از این که بدون اطلاع ما رفته بود شرمنده شده بود و گفت : من عاشق شده ام و نمی توان تحمل کنم . مگر این که در جبهه حضور پیدا کنم و من هم دعا کردم و بعد از این که از آموزش آمدند به جبهه اعزام شدند .
* یادم است یکبار که از جبهه به مرخصی آمده بودم فرزندم جلال من گفت : پدر جان حالا که شما آمده اید من می خواهم بروم گفتم : نه شما کوچک هستید . گفت : نه پدر جان اگر شما ده بار هم که بروید هیچ اجری برای من ندارد شما برای خودتان می روید و من هم برای خودم وقتی دیدم که ایشان پافشاری می کند من اجازه دادم که فرزندم در جبهه شرکت کند . سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7320سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:جلال حسینی نژاد}}