ویرایش‌ها

شهید سعید علی مددی

۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۳
او ادامه می دهد: همان روزی که از من خداحافظی کرد دیگر نیامد. آن روز چندنفری جمع شدند و با عجله به لانه جاسوسی و از آنجا به جنوب رفتند. روز سختی بود.برایش قرآن گرفتم تا از زیر آن رد شود؛ صورتش را بوسیدم و رفت. وقتی بچه ها به جبهه می رفتند دل همه می لرزید همه می دانستیم در جبهه ها چه خبر است. چقدر شهید داده ایم اما نمی شد بگوییم نه. دلم می لرزید ولی چیزی نمی گفتم تا به فرمان امام عمل کرده باشد.
می گفت با آزادی فکرم به جبهه می روم
مادر شهید تازه شناسایی شده در انتهای سخنانش از خوابی که پیش از شناسایی هویت شهید تدفین شده در نیروی هوایی دیده بود می گوید: حدود 20 روز پیش خواب دیدم یک هیئت سینه زنی دارد از جلوی خانه ما رد می شود و سینه زنان یه سوی مسجد می روند، همه شان پرچم بلند به دست داشتند به دنبالشان رفتم از یکی پرسیدم چه خبر شده الان که نه محرم است نه برنامه مذهبی، چه خبر شده؟ گفتند انگار سعید می خواهد بیاید و من بیدار شدم. یک جورهایی به دلم افتاده بود اما مطمئن نبودم. قسمت اینطور بود که برگردد. سعید در قسمتی از وصیت نامه اش نوشته بود من با آزادی فکرم به جبهه می روم، می روم تا جواب ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین را بگویم که در کربلا سر داد. منبع: <ref>فرازی از خاطرات شهدا 2</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش