ویرایش‌ها

شهید علی حکیمی صومعه بزرگ

۴۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۱
قبل از شهادت علی خواب دیدم که یک مرغ بسیار زیبا در دستم است که سرش بریده است من با ناراحتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : خدیا هر چه صلاح تو باشد هما می شود صبح زود بیدار شدم مقدرای صدقه دادم و یک دیگ آش نذر کردم که بپزم مشغول تدارک وسایل برای پختن آش بودم که درحیاط را زدند در را که باز کرم دیدم پاسدارها آمده اند وخبر شهادت علی راآوردند وقتی برای دیدن جسد او رفتم دیدم درست مثل همان مرغ سرکنده که در خواب دیده بودم سر او هم از تنش جدا شده بود .
علی دوبار به جبهه اعزام شده بود. برای بار سوم می خواست به جبهه برود ولی چون مسئولیت من و مادرش م مادربزرگش را داشت من به او اسرار کردم که نرود. ایشان برای اعزام ثبت نام نکرد. تا روز اعزام که برای بدرقه رزمندگان به مسجد روستا رفته بودیم، علی هم همراه ما بود. آنجا او تحت تأثیر جو پرشور و اشتیاق که بر مسجد حاکم بود قرار گرفت و همان جا تصمیم گرفت که برای بار سوم و آخرین بار به جبهه برود. او می گفت می خواهم نذرم را به جا آورم و ادای دین نسبت به اسلام کنم.
سایت یاران رضا <ref>[[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7480|سایت یاران رضا]]==پانویس==<references />
۳۳
ویرایش