غلام رضا بداغ آبادی در پادگان آموزشی در 5 کیلومتری سبزوار بنام پادگان شهید داور زنی بچه ها را آموزش می داد . در بین روز آمد نارنجک ها را از انبار تحویل گرفت و کلاس را شروع کرد . داشت نارنجک آموزش می داد ، در آنجا ما نارنجک آموزشی داشتیم . ولی اشتباها به ایشان نارنجک جنگی تحویل دادند . در هنگام آموزش متوجه شد که چاشنی عمل کرده است . برای اینکه به بسیجی هائی که در آنجا بودند آسیبی نرسد خود را با شکم روی نارنجک انداخت و به شدت زخمی شد و چون در پادگان امکانات پزشکی کم بود ایشان را با آمبولانس به شهر منتقل کردند که در بین راه به شهادت رسید . ( سید حسن فخرایی راد )
یک شب خواب دیدم که برادرم شهید غلامرضا آمده من رفتم وهمدیگر را بغل کردیم بعد گفتم داداش آمدی؟ گفت : بله آمدم گفتم داداش چرا رفتی پسرت را تنها گذاشتی؟ چرا پدر و مادرت را تنها گذاشتی در عالم خواب نمیدانم برادرم شهید شده بعد گفت : خواهر تو برای بچه هایت چه کار کردی؟ گفتم هیچ . گفت : خوب چه کارشون می کنی؟ گفتم حمامشون می برم تمیزشان می کنم پرسید دیگر چی؟ گفتم اگر مریض بشوند از آنها پرستاری می کنم گفت : دیگر چی؟ گفتم هیچی گفت : اگر بچه ها بخواهند بمیرند چی؟ گفتم مرگشان دست من نیست گفت : خواهر خدا کارسازه تو یک وسیله ای هیچ وقت برای بچه من غصه نخور هیچ وقت برای بچه من ناراحت نشو گفت : خوب دیگر چه کار می کنی؟ گفتم برای نبودن شما غصه می خورم گفت : برای من هیچ وقت غصه نخور . ( ناهید بداغ آبادی ). منبع:سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3806سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>