ویرایش‌ها

شهید حسین داش خانه

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۱
همزمان سید حسین برای ما تعریف می کردند که بعد از عملیات والفجر 8 ایشان مرخصی گرفته بود تا به عقب برگردد ولی کسی که بجای ایشان قرار بود بیاید هنوز نیامده بود . ایشان چند کمپوت داشت بین بچه ها تقسیم می کرد و با یکایک آنها خداحافظی می کرد . در سنگر آخر به یکی از دوستانش که اهل روستای شم آباد گفت که دوست به عقب برگردد و همین جا بماند . وقتی از سنگر خارج می شود صدای صوت خمپاره می آید . صدا می زند که سید بخواب وقتی به بیرون سنگر می آید می بیند که گلوله به ایشان اصابت کرده است و شهید شده است .
وقتی حسین شهید شده بود من خیلی تنها شده بودم و خیلی بی تابی می کردم چون هیچ کدام از اقواممان آنجا نبود تا با آنها درد دل کنم . به مزار ایشان رفتم و رو به آسمان به خدا گفتم خدایا این قربانی را از ما بپذیر و به من صبر و شکیبایی عطا کن تا بتوانم دوری او را تحمل کنم و آن وقت خیلی گریه کردم . شب که خوابیدم ایشان به خوایم آمد و گفت چرا ناراحت هستی من که همیشه با شما هستم گفتم نه شما شهید شده ای و از پیش ما رفته ای گفت فقط جسم من در بین شما نیست ولی روح من همیشه پیش شماست . از شما تقاضا دارم که همیشه ایمانت را کامل کنی و به فرزندانم تربیت دینی بدهی . اگر اینجا تنها هستی به هر کجا که می خواهی می توانی بروی در حال صحبت کردن بودم که گریه پسرم مرا از خواب بیدار کرد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8537 سایت یاران رضا] </ref>
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8537=پانویس== <references/>
۱٬۴۲۱
ویرایش