گلزار : شهدا
خاطرات
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی
در حالیکه حسین آخرین روزهای مرخصی اش را میگذراند یک روز قبل از اعزامش خواب دیدم که در حال دادو فریاد هستم و میگویم آهای آهای خانم سالاری (زن همسایه ) فرارکن فرارکن هواپیماهای عراقی آمدند ناگهان هنگام فرار هواپیماهای عراقی من داخل کوچه بن بست گیر انداخت و با گلوله سرخ سوراخ سوراخم کرد از خواب بیدارشدم و با حالتی ناراحت رفتم سراغ فرزند شهیدم حسین دیدم خواب است روز بعد موقع خداحافظی از او دل نمی کندم چند روز گذشت وقتی جنازه فرزندم را آوردند همان طور که خواب دیده بودم سوراخ سوراخ شده بود
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی
چند روز بیشتر به اعزام فرزند عزیز شهیدم حسین به جبهه نمانده بود که خواب دیده بود و اینگونه برایم تعریف کرد: خواب دیده ام دوره قرآن داریم من گوشت چرخ کردم و شما کباب درست کردید تا افراد دوره قرآن بخورند در همین حال متوجه شدم که در حال رفتن به جبهه هستم بعد یک اسب سواری از طرف قبله به رنگ قرمز نقاب بسته به من رسید پایین آمد دستش را به صورتم کشید و پرسید جوان توکه عازم جبهه هستی چه حاجتی داری ؟ گفتم حاجتم این است که مادرم مادرم مریض است شفایش بده گفت تو برای رزمنده ها دعا کن من هم شفای مادرت را از خدا می خواهم لطافت و عطر آگین بودن دستهایش را تا مدتها بر روی صورتم احساس می کردم
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی