شهید مسلم دشتی: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6406061 تاریخ تولد : نام : مسلم محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : دشتی...» ایجاد کرد) |
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۳۶: | سطر ۳۶: | ||
| − | 5- یادم می آید یکدفعه داشتیم یکی از اتاقهایمان را گچ می کردیم . مسلم گفت : " حیف است که من سخنی از حضرت امام را بر روی دیوار ننویسم " و ایشان با خط درشت این جمله را نوشت . " شهید قلب تاریخ است . " | + | 5- یادم می آید یکدفعه داشتیم یکی از اتاقهایمان را گچ می کردیم . مسلم گفت : " حیف است که من سخنی از حضرت امام را بر روی دیوار ننویسم " و ایشان با خط درشت این جمله را نوشت . " شهید قلب تاریخ است . "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8856 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۸
کد شهید : 6406061 تاریخ تولد :
نام : مسلم محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی : دشتی تاریخ شهادت : 1364/11/21
نام پدر : رحمتاله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
زمانی که خانه هایمان را گچ می کردیم فرزندم مسلم گفت : پدر جان اگر اجازه می دهید می خواهم روی دیوار چیزی بنویسم؟گفتم : عیبی ندارد وقتی گچ مالی خانه تمام شد ایشان با خط درشت روی دیوار خانه نوشت شهید قلب تاریخ است گفتم : فرزندم چه جمله ی قشنگی روی دیوار نوشتی؟ گفت : این سخن از امام ( ره ) است .
در اوایل انقلاب قند کم بود و شکر جای قند را گرفته بود و همه از شکر استفاده می کردند یادم است در ماه مبارک رمضان بود که موقع افطار من و همسرم و فرزندانم دور هم نشسته بودیم و افطار می کردیم مسلم در حال چای شیرین کردن بود که به ایشان گفتم این چه انقلاب است که نه نفت است و نه قند؟ گفت : ناشکری نکن پدر جان من حاضرم نان هم نخورم ولی این جنگ تمام شود و انقلاب پیروز شود . آن وقت شما این حرف ها را می گویید اگر حال آن رزمنده ها و آن شرایط سختی که آنها می گذرانند ببینید این قدر بهانه نمی گیری .
یادم هست دوستم مسلم دشتی تازه ازدواج کرده بود و برای رفتن به جبهه بی تابی می کرد . یک شب که از آب گیری سر زمین بر می گشتم دیدم برق های مسجد روشن است . با خودم گفتم : این وقت شب چه کسی در مسجد است رفتم داخل مسجد دیدم دوستم مسلم دشتی است که مشغول نماز شب خواندن بود و بعد از اینکه نمازش تمام شد با خدا راز و نیاز کرد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن . من از مسجد بیرون آمدم و روز بعد ماجرا را برای پدرش گفتم : و چون پدرش با جبهه رفتن ایشان مخالف بود موافقت کرد و به مسلم اجازه داد تا به جبهه برود . بعد از چند وقت من هم همراه ایشان، هر دو با هم به جبهه اعزام شدیم .
یادم می آید آخرین باری که به اتفاق ایشان به جبهه اعزام شدیم ابتدا من برای جبهه در بسیج ثبت نام نمودم روز اعزام مسلم برای بدرقه من به اسفراین آمد تا ضمن بدرقه من از پدر و مادر نیز خبر بگیرد مسلم فارغ التحصیل شده بود و حدود دو یا سه ماهی بود که به عنوان معلم در منطقه طرقبه روستای نیریزی مشغول به تدریس بود ایشان در بسیج اسفراین رو به من کرد و گفت : شما یک رزمنده هستید آیا می توانید من را هم با ماشین خودتان به مشهد ببرید . من هم در جواب گفتم : نخیر این اتوبوس فقط رزمندگان را می برد . مسلم گفت : من هم یک رزمنده هستم به ایشان گفتم : رزمنده بودی ولی الان یک معلم هستی . ایشان بدون اطلاع ما قبل از اعزام در بسیج اقشار مشهد در پادگان نخریسی ثبت نام کرده بود روزی که ما به مشهد رسیدیم دیدم که مسلم به محل اعزام نیرو آمده . سوال کردم مگر شما درس نداری؟ گفت : ما دو سه روز تعطیل هستیم . گفتم : شما که تعطیل بودی چرا درشهرستان نماندی و فوراً برگشتی؟ گفت : من دوست دارم از مشهد شما را بدرقه کنم وقتی درپادگان بودیم به ما گفتند : که تمامی نیروها تا دو روز در مشهد می مانند و اعزام نمی شوند من و مسلم هم ازفرصت استفاده کردیم و به زیارت حرم آقا علی بن موسی الرضا ( ع ) رفتیم . بعد از زیارت مسلم به من گفت : مصیب حالا که دو روز وقت داریم بیا با هم عکس یادگاری در مقابل حرم آقا امام رضا ( ع ) بگیریم تا فردا ظاهر شود و این کار را کردیم . به هر حال روز اعزام فرا رسید وقتی مسلم مرا به درب بهداری جهت واکسن ضد کزاز برد خودش نیز واکسن زد . گفتم : مسلم شما چرا واکسن زدی گفت : این واکسن ضرر ندارد ایشان اعزام خودش را به جبهه از من پنهان می کرد که مبادا من منصرف شوم وقتی که خواستیم از پادگان به ایستگاه راه آهن برویم . حدود نیم ساعت مسلم از من جدا شد وقتی آمد پرسیدم کجا بودی؟ گفت : حیف است که شما به جبهه بروی و من نیایم من از تصمیمی که برادرم مسلم گرفته بود خوشحال شدم وقتی با خوشحالی من روبرو شد واقعیت را گفت که من در بسیج اقشار ثبت نام کرده ام و نیم ساعتی که از شما جدا شدم برای حضور و غیاب به گروهان خودم رفتم این هم بلیط قطار من برای اینکه دراین سفرتا تهران همراه هم باشیم من هم شماره صندلی ایشان را یادداشت و در تهران برای آخرین دفعه با هم خداحافظی کردیم و دیگر همدیگر را ندیدیم مسلم به اهواز تیپ 21 امام رضا ( ع ) و من نیز به کردستان تیپ ویژه شهدا اعزام شدم تقدیر چنین بود که ایشان در عملیات والفجر 8 شرکت کند و شب بعد از عملیات والفجر 8 من به همراه چهار پنج نفر از بچه های روستایمان در محل عملیات والفجر 9 منطقه مریوان بودیم شب عملیات به یکی از برادران روستایمان که پاسدار بود گفتم : حسین جان روستای ما در این دو عملیات حتماً شهید دارد ولی معلوم نیست چه کسی باشد بعد از گذشت پنج شب از عملیات با خودم گفتم که : ما همگی سالم هستیم پس چطور آن روز به من یقین شده بود که یکی از افراد روستای ما شهید می شود با خود گفتم : نکند برادرم مسلم شهید شده باشد وقتی از عملیات برگشتم وارد مقر گردان امام سجاد که مستقر در میاندوآب بود شدم . تمام عکس شهدای آن گردان که در عملیات والفجر 9 به شهادت رسیده بود را جلوی آسایشگاه گذاشته بودند من هم خیلی خسته شده بودم از سپاه اسفراین با آنجا تماس گرفته بودند که من هر چه زودتر به اسفراین برگردم ولی فاصله منطقه عملیات تا محل گردان زیاد بود که نتوانسته بودند به من اطلاع دهند وقتی وارد گردان شدم از قبل خبر شهادت برادرم را به معاون گردان برادر علی نیا از برادران شیروان روستای زیارت اطلاع داده بودند ایشان مرا به بیرون برد تا با هم مقداری قدم بزنیم و بعد از کمی صحبت درباره شهادت تعداد زیادی از برادران، خبر شهادت برادرم را به من دادند . آن وقت بود که با خودگفتم آن یقینی که به من رسیده بود شهادت برادرم مسلم بود و من 19 روز پس از شهادت برادرم به روستا برگشتم .
یادم می آید یک سری که مسلم از جبهه آمده بود جانمازی را به م داد که بر روی آن نوشته هایی درباره ی حضرت امام بود و آن جانماز را به من داد و گفت : این را به دیوار بزن و بعد رفت بیرون وقتی که آمد دید که من آن جانماز را بر عکس به دیوار زده ام ناراحت شد و گفت : شما حق داری که آن را برعکس به دیوار بزنی چون سواد نداری و بعد رفت کتاب نهضت سوادآموزی را تهیه کرد و در منزل به من درس داد که به جبهه رفت و من نیز به کلاس نهضت رفتم و تکمیلی نهضت را گرفتم و خدا را شکر که حالا می توانم نوشته های آن جانماز را بخوانم .
5- پدرشان نقل می کردند که " یکروز قبل از اذان صبح از آبیاری زمین کشاورزی می آمدم که دیدم از مسجد صدای گریه و زاری می آید رفتم ببینم که چه کسی است دیدم پسرم مسلم است و من از وجود خودم در مقابل پروردگار احساس شرمساری کردم به وجود ایشان افتخار نمودم و نسبت به وی غبطه خوردم . "
5- یادم می آید قبل از شهادت مسلم من ایشان را در خواب دیدم که من به اتفاق ایشان جهت استحمام به حمام رفتیم و مسلم خودش را پاک و مطهر نمود و از حمام خارج شد اما من ماندم که از خواب بیدار شدم و با خود گفتم که : احتمالاً مسلم شهید شده و همینطور هم شد . ایشان به شهادت رسید .
5- یادم می آید یکدفعه داشتیم یکی از اتاقهایمان را گچ می کردیم . مسلم گفت : " حیف است که من سخنی از حضرت امام را بر روی دیوار ننویسم " و ایشان با خط درشت این جمله را نوشت . " شهید قلب تاریخ است . "[۱]