قبل از مراسم هفتمین شب شهادت قربان محمد او را در خواب دیدم که با لباس سربازی آمده به دیدن من من گفتم : برادر جان شما کجا هستی ؟ خیلی وقت است که از شما خبری ندارم . گفت : خواهر جان ناراحت نباش من همین اطراف هستم و این روزها وقت استراحتم فرا رسیده و همیشه به گردش وتفریح می روم . بعد بلافاصله از خواب بیدارشدم و به خاطراینکه درمکان خوبی قرار دارد خداوند راشکر نمودم.
یادم می آید در دوران کودکی من و خواهرش فاطمه در کوچه مشغول بازی کردن بودیم و برای خودمان از سنگ خانه درست می کردیم . قربان محمد بزرگوار آمد و ما دو نفررا روسری برسر نداشتیم دعوا کرد وگفت :حالا دلتات می خواهد خانه ای را که درست کردید خراب کنم . گفتیم : نه خراب نکن گفت : به شرطی که اول بروید و روسری سرتان کنید بعد بیایید بازی کنید ما نیز اطاعت کردیم .
-چند شب قبل از شهادتش خواب دیدم . که روی یک چشمه آب زلال ایستاده ام و کوزه ای در دستم است . کوزه را پر از آب کردم ، چند قد می ا زکوه پایین آمدم ، ناگهان کوزه خود به خود شکست و دسته آن در دستم ماند . و آب کوزه فوراً به یک رودخانه ای ریخت . بلافاصله از خواب پریدم . و صدقه ای دادم و ساعت را نگاه کردم دیدم نزدیکهای اذان صبح است ، باخود گفتم : خدایا این چه خوابی است که دیدم ؟ خدایا به خیر بگذران . دخترم که تازه زایمان کرده بود و پسرم صبح زود آمد و من را نزد او برد. پسرم گفت : بیا به نوده بام برویم و برایش دعایی بگیریم . " در بین راه شوهرم سید عباس با ما همسفر شد . متوجه شدم که حالات همگی یک طور بخصوص است . من از این حالت شک کردم و پرسیدم : آقا چرا همگی شما ناراحت هستید ؟ گفت : " چیزی نشده " . وقتی به روستا رسیدم یکی از زنان روستای نوده بام جلو آمد و گفت : " چرا چادرت را عوض نکرده ای و با چادر رنگی آمده ای . " من هم گفتم :" آمده ام تا دعایی برای نوه ام بگیرم . " آن زن که متوجه نشد من از چیزی خبر ندارم به من چیزی نگفت ." تا اینکه بعد به من گفتند :" برادرت شهید شده است . " من به همسرم گفتم : " چرا به من چیزی نگفتی ؟ " شب را به صبح رسانیدیم و هنوز به مادرم چیزین گفته بودیم که قربان محمد را برای تشیع جنازه به روستا آوردند . به مادرم اطلاع دادند و او نیز آمد . مادرم از فراق برادرم آنقدر گریه کرد که بیمار شد ، چون تنها امیدش همیشه بعد از خدا پسرش بود . بعد از آن مادرم وصیت کرد که مرا حتماً در نوده با م کنار فرزندم به خاک بسپارید . من به خاطر احترام به برادرم او را به کربلا و به زیارت امام رضا (ع) بردم . روزی که مادرم فوت کرد طبق وصیتش او را در کنار قبر فرزندش به خاک سپردیممنبع : سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3692سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:قربان محمد بان}}