ک روز که با مادر شوهرم در حال خمیر کردن بودیم صبح زود بود همسرم محمدحسین از پاسگاه عمرانی زنگ زد و گفت: من تا یکی دو ساعت دیگر به خانه می آیم. وقتی که خمیر را آماده کردیم و منتظر بودیم تا آماده ی پختن شود. دیدم که همسرم دیر کرد و سه ساعتی از موقعی که زنگ زده بود می گذشت ولی خبری از ایشان نشد چادر سرم کردم و بیرون رفتم. دیدم آمبولانسی وارد روستا شد. و بعد از این که به خانه ی ما نزدیک شد ترس ورم داشت که نکند بلایی سر ایشان آمده باشد. دیدم که جنازه ی همسرم را آورده اند که به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11200 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس== <references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:11200.jpg]]
==پانویس==
<references/>