{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |کد شهید: 6216297 تاریخ تولد : نام فرد = عباس عاصمی|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|عباس محل تولد = [[: کاشمر]]|نام خانوادگی : عاصمی تاریخ شهادت = [[۱۳۶۲: 1362/۵05/۹]]09|وفات = |مرگ = |محل دفن = [[گلزار مدرس]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = رزمنده |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = دانش آموز |خانواده = نام پدر[[: محمد]] }}مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمندهگلزار : مدرس==وصیتنامه==
را عاشقانه دوست داشت، هميشه ميگفت: اگر ما واقعاً پيرو امام باشيم در تمام زمينهها مسائل حل ميشود . هميشه ميگفت: اگر جنگ تمام هم بشود تازه اول کار است وما بايد کلي بجنگيم، بعد از عراق نوبت خيلي کشورهاست.
خاطرات
متن کامل خاطره
131. در عملیات والفجر سه برادرم علیرضا، عباس را در گروه دیگری قرار می دهد تا مبادا حس برادری او باعث شودکه ایشان بین عباس و دیگر برادران رزمنده فرق بگذارد. بنابراین عباس در گروه تخریب دیگری معبر گشای رزمندگان اسلام می شود. پس از این که مقداری به جلو می روند عباس از ناحیه سر زخمی می شود. بنابراین گروه تخریب تصمیم می گیرند به عقب برگردند اما عباس مانع این کار شده و می گوید این آرزوی من بوده است که در این عملیات شرکت کنم. بنابراین زخمش را پانسمان می کنند و به کارشان ادامه می دهند، بعد از مدتی عباس در محل کله قندی به شهادت می رسد. بعد ازپایان عملیات گروه های تخریب برای ارائه گزارش کار خود نزد علیرضا می روند و هر سر گروهی گزارش کار خود را می دهد. هنگامی که سر گروه ها از شهادت بعضی از برادران رزمنده خبر می دهند علیرضا در جوابشان می گوید: خدا رحمتشان کند تا این که نوبت به فرمانده عباس می رسد. او بعد از این که گزارش شهادت چند نفر از افرادش را می دهد سکوت می کند. بین بچه های گروه نگاه هایی رد و بدل می شود بنابراین علیرضا می فهمد که حتماً برای عباس اتفاقی افتاده است. به همین خاطر می گوید اگر اتفاقی برای عباس افتاده است بگویید. عباس هم مثل سایر برادران رزمنده است و با آن ها هیچ فرقی ندارد. فرمانده عباس می گوید: عباس زهمی شده است. علیرضا می گوید: حقیقت را بگو، می دانم عباس هم شهید شده است. در جواب می شنود: بله ، عباس هم شهید شده است. علیرضا می گوید: خدا رحمتش کند. بقیه گزارش کارت را بده. وقتی علیرضا این خاطره را برایم تعریف کرد گفتم: واقعاً تو از شهادت عباس ناراحت نشدی؟ گفت: مگر می شود برادر داغ برادر را ببیند اما ناراحت نشود؟ در آن لحظه می خواستم چه کار کنم؟ برای دیگر برادران می گفتم خدارحمتشان کند اما برای عباس بنشینم و گریه کنم؟ نخواستم اشکم را کسی ببیند. ولیدر خلوت عقوه ی دلم را گشودم.<ref>[منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14155 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:عباس عاصمی}}