• دفعه آخرى که ابوالفضل خواست به جبهه برود براى خداحافظى به منزل ما آمد و گفت: "من عازم منطقه هستم از طرفى وقت ندارم که همه را ببینم، پس لطفاً شما خودتان از طرف من به همه سلام برسانید، در ضمن ایندفعه که مىروم معلوم نیست که برگردم، خانوادهام را اول به خدا و بعدهم به شما مىسپارم." آنروز ابوالفضل یک حالت عجیبى داشت، لحظه خداحافظى وقتى از زیر آئینه و قرآن رد شد تا سه مرتبه یک مسیرى را رفت و باز مجدداً برگشت، انگار از یک چیزى خبر داشت اما نباید مىگفت، خلاصه هر طور بود خداحافظى کرد و رفت. چهار، پنج شب از رفتن ابوالفضل گذشته بود که از اهواز با منزل یکى از همسایگان تماس گرفت و خواست که با حاج آقا صحبت و از آنجا که حاج آقا نبود من رفتم، بعد از سلام و احوالپرسى به من گفت: "مادرجان! سلام مرا به حاج آقا برسان و بگو ابوالفضل گفت: معلوم نیست که این دفعه برگردم یا برنگردم." گفتم: این چه حرفیست که مىگویى، انشاءا... که برمىگردى. با یک حالت خاصى گفت: "ما الان عازم منطقه عملیاتى خیبر هستیم، دیگر معلوم نیست که برگردم، با خداست که با ما چه کند، به هر حال ایندفعه غیر از دفعات قبل است."بعد از آن تماس دیگر خبرى از ابوالفضل نشد چرا که در همان عملیات مفقودالاثر شد.
• پنج، شش ماه از جنگ گذشته بود و من به همراه حاج آقا آذرنیوا در قسمت تدارکات چهار راه لشگر بودم. مدتى بود که مىخواستم به منطقه بروم اما با رفتنم موافقت نمىشد به هر حال یکروز بدون اطلاع قبلى و بىآنکه کسى متوجه شود به همراه آقاى آذرنیوا و حاج آقا صفدرى به اهواز و از آنجا به بستان رفتیم. نیمههاى شب بود که با راهنمایى آقایان اکبر و اصغر دانایى به پادگان المهدى در بستان رسیدیم. سردار محمد مهدى خادم الشریعه فرمانده پایگاه المهدى به محض دیدن ما با تعجب پرسید: "چه کسى شما را به اینجا آورده" گفتیم: ما خودمان آمدیم. گفت: "نه، مىخواهم بدانم که چه کسى شما را از اهواز به پایگاه المهدى آورده" گفتیم: آقاى دانایى، فوراً آقاى دانایى را خواست و از ایشان در مورد ما سؤال نمود و بعد گفت: "حالا ایرادى ندارد، شب را مىتوانید همین جا بمانید." و بدین ترتیب شب را ما در پایگاه المهدى بسر بردیم. صبح که شد گفتیم: ما مىخواهیم برادر رفیعى و محسن دهقانى را ببینیم، برادر خادم الشریعه با تعجب گفت: "شما فکر کردید اینجا فلکه طبرسى است که به این راحتى مىخواهید رفیعى و دهقانى را ببینید، نه خیر اگر اینطور است که اشتباه فکر کردید، اینجا تنگه چزابه است و میدان جنگ، هر لحظه ممکن است کشته شوید." خلاصه به همراه برادر آذرینوا و حاج آقا صفدرى رفتیم و تا ظهر گشتیم تا اینکه بالاخره موفق شدیم برادر رفیعى را به همراه برادر حمیدنیا که براى شناسایى رفته بود را در منطقه شوش ملاقات کنیم. دیدن برادر رفیعى آنهم در حالى که لباس پلنگى به تن و کلاه آهنى به سر، کلاش بدست و نارنجک بدور کمرش بسته و تمام سر و صورتش پر از خاک منطقه برایمان جالب بود. ایشان به محض دیدن ما گفت: "شما اینجا تو دل دشمن چکار مىکنید؟" من که اصلاً معنى شناسایى و خط مقدم را نمىدانستم هیچ جوابى ندادم. رفیعى وقتى جوابى از من نشنید با همان سر و صورتى که از زیادى گرد و خاک سفید شده بود رو کرد به حاج آقا صفدرى وگفت: "شما چرا؟ شمایى که حوزه رفتهاید اینجا چکار مىکنید؟" گفت: "حوزه و همه چیز اینجاست، ما آمدهایم که شما را ببینیم، یک لحظه دیدن شما بهتر از صد سال تحصیل در حوزه است." بعد از چند لحظه سکوت برادر رفیعى رو کرد به من و گفت: "شما چرا آمدى؟ خودت که بهتر مىدانى مسئوولیت چند تا خانواده به عهده شماست. مگر من نگفتم که از جایت تکان نخور، برادرانت به همراه سایر بچهها جلو هستند، به شمادر آنجا نیاز بیشترى است تا اینجا." و بعد از آقاى صفدرى خواست که همگى را نصیحت کند و ایشان در جوابش گفت: "من چکارهام که شما را نصیحت کنم." رفیعى گفت: "پس حالا که شما ما را نصیحت نمىکنید من برایتان صحبت مىکنم: هیچ مىدانید بهترین شهداء چه کسانى هستند؛ بهترین شهدا آنهایى هستند که بدنهایشان مثل حضرت زهرا "سلام الله علیها" مفقود مىماند تا زمانى که امام زمان ظهور کند. البته این حرف را براى خودم نمىگویم چون بادمجان بم که آفت ندارد، اما خیلى دوست دارم که بدن من نیز مفقود شود تا زمانى که حضرت مهدى ظهور کند و بدن من و سایر مفقود الاثرها را همراه قبر مادرش فاطمه پیدا کند." عیناً هم همینطور شد یعنى در عملیات خیبر به شهادت رسید و بدنش از نظرها پنهان ماند و تاکنون هم که اثرى از آن پیکر مطهر بدست نیامده است. "روحش شاد".
• ابوالفضل تعریف مىکرد: در داخل کانالها عراقىها را تعقیب مىکردیم. من جلوتر از بقیه بچهها بودم. هر لحظه، فاصله ما با عراقىها کمتر مىشد. آنقدر نزدیک آنها شدم که به راحتى نفر جلویى را هدف قرار دادم به سمت او شلیک کردم که به راحتى به زمین افتاد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10304 سایت یاران رضا]</ref> http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10304 ==پانویس==<references />