ویرایش‌ها

شهید ابولفضل رفیعی‌سیج‌

۴۷ بایت حذف‌شده، ‏۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۹
• پنج، شش ماه از جنگ گذشته بود و من به همراه حاج آقا آذرنیوا در قسمت تدارکات چهار راه لشگر بودم. مدتى بود که مى‏خواستم به منطقه بروم اما با رفتنم موافقت نمى‏شد به هر حال یکروز بدون اطلاع قبلى و بى‏آنکه کسى متوجه شود به همراه آقاى آذرنیوا و حاج آقا صفدرى به اهواز و از آنجا به بستان رفتیم. نیمه‏هاى شب بود که با راهنمایى آقایان اکبر و اصغر دانایى به پادگان المهدى در بستان رسیدیم. سردار محمد مهدى خادم الشریعه فرمانده پایگاه المهدى به محض دیدن ما با تعجب پرسید: "چه کسى شما را به اینجا آورده" گفتیم: ما خودمان آمدیم. گفت: "نه، مى‏خواهم بدانم که چه کسى شما را از اهواز به پایگاه المهدى آورده" گفتیم: آقاى دانایى، فوراً آقاى دانایى را خواست و از ایشان در مورد ما سؤال نمود و بعد گفت: "حالا ایرادى ندارد، شب را مى‏توانید همین جا بمانید." و بدین ترتیب شب را ما در پایگاه المهدى بسر بردیم. صبح که شد گفتیم: ما مى‏خواهیم برادر رفیعى و محسن دهقانى را ببینیم، برادر خادم الشریعه با تعجب گفت: "شما فکر کردید اینجا فلکه طبرسى است که به این راحتى مى‏خواهید رفیعى و دهقانى را ببینید، نه خیر اگر اینطور است که اشتباه فکر کردید، اینجا تنگه چزابه است و میدان جنگ، هر لحظه ممکن است کشته شوید." خلاصه به همراه برادر آذرینوا و حاج آقا صفدرى رفتیم و تا ظهر گشتیم تا اینکه بالاخره موفق شدیم برادر رفیعى را به همراه برادر حمیدنیا که براى شناسایى رفته بود را در منطقه شوش ملاقات کنیم. دیدن برادر رفیعى آنهم در حالى که لباس پلنگى به تن و کلاه آهنى به سر، کلاش بدست و نارنجک بدور کمرش بسته و تمام سر و صورتش پر از خاک منطقه برایمان جالب بود. ایشان به محض دیدن ما گفت: "شما اینجا تو دل دشمن چکار مى‏کنید؟" من که اصلاً معنى شناسایى و خط مقدم را نمى‏دانستم هیچ جوابى ندادم. رفیعى وقتى جوابى از من نشنید با همان سر و صورتى که از زیادى گرد و خاک سفید شده بود رو کرد به حاج آقا صفدرى وگفت: "شما چرا؟ شمایى که حوزه رفته‏اید اینجا چکار مى‏کنید؟" گفت: "حوزه و همه چیز اینجاست، ما آمده‏ایم که شما را ببینیم، یک لحظه دیدن شما بهتر از صد سال تحصیل در حوزه است." بعد از چند لحظه سکوت برادر رفیعى رو کرد به من و گفت: "شما چرا آمدى؟ خودت که بهتر مى‏دانى مسئوولیت چند تا خانواده به عهده شماست. مگر من نگفتم که از جایت تکان نخور، برادرانت به همراه سایر بچه‏ها جلو هستند، به شمادر آنجا نیاز بیشترى است تا اینجا." و بعد از آقاى صفدرى خواست که همگى را نصیحت کند و ایشان در جوابش گفت: "من چکاره‏ام که شما را نصیحت کنم." رفیعى گفت: "پس حالا که شما ما را نصیحت نمى‏کنید من برایتان صحبت مى‏کنم: هیچ مى‏دانید بهترین شهداء چه کسانى هستند؛ بهترین شهدا آنهایى هستند که بدنهایشان مثل حضرت زهرا "سلام الله علیها" مفقود مى‏ماند تا زمانى که امام زمان ظهور کند. البته این حرف را براى خودم نمى‏گویم چون بادمجان بم که آفت ندارد، اما خیلى دوست دارم که بدن من نیز مفقود شود تا زمانى که حضرت مهدى ظهور کند و بدن من و سایر مفقود الاثرها را همراه قبر مادرش فاطمه پیدا کند." عیناً هم همینطور شد یعنى در عملیات خیبر به شهادت رسید و بدنش از نظرها پنهان ماند و تاکنون هم که اثرى از آن پیکر مطهر بدست نیامده است. "روحش شاد".
• ابوالفضل تعریف مى‏کرد: در داخل کانال‏ها عراقى‏ها را تعقیب مى‏کردیم. من جلوتر از بقیه بچه‏ها بودم. هر لحظه، فاصله ما با عراقى‏ها کمتر مى‏شد. آنقدر نزدیک آنها شدم که به راحتى نفر جلویى را هدف قرار دادم به سمت او شلیک کردم که به راحتى به زمین افتاد<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10304 سایت یاران رضا]</ref>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10304
==پانویس==
<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش