شهید علی اصغر عبیری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6713254 نام : علی‌اصغر نام خانوادگی : عبیری‌ نام پدر : محمدعلی‌...» ایجاد کرد)
 
سطر ۸۲: سطر ۸۲:
  
  
زمانی که من در مکه بودم . (زیارت خانه ی خدا رفتم) در هر جایی که می رفتم او را در کنار خودم احساس می کردم که شانه به شانه ی من می آمد . همه جا با من بود
+
زمانی که من در مکه بودم . (زیارت خانه ی خدا رفتم) در هر جایی که می رفتم او را در کنار خودم احساس می کردم که شانه به شانه ی من می آمد . همه جا با من بود<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014510 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14510
+
<references />

نسخهٔ ‏۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۴

rId4

کد شهید : 6713254

نام : علی‌اصغر

نام خانوادگی : عبیری‌

نام پدر : محمدعلی‌

تاریخ تولد:

محل تولد: نیشابور

تاریخ شهادت: 1367/04/04

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : لشکر 21 امام رضا

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خمپاره‌اندازـادوات

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

تولد و کودکی

موضوع تولد و کودکي

راوی محمدعلی عبیری

متن کامل خاطره


همسرم هر چه پسر به دنیا می آورد، همه فوت می کردند و پسری برای ما نمی ماند . برای همین به مزار امامزاده ی نزدیک خودمان رفته و نذر کردیم که اگر خدا پسری به ما داد و زنده ماند، نامش را نام همان امامزاده که علی اصغر است بگذاریم، تا در راه خدا خدمت کند و همین طور هم شد و به لطف خدا به آنچه خواستیم رسیدیم .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی محمدعلی عبیری

متن کامل خاطره


هنگامیکه از جبهه برگشته بودم، همین که وارد خانه شدم، دیدم یک ساک آماده و بسته کنار اتاق است . هنوز ننشسته بودم که علی اصغر گفت : بابا حالا سن من برای رفتن به جبهه رسیده است . به من اجازه بدهید که به جبهه بروم . من هم چون دیدم او خیلی شوق رفتن را دارد به او اجازهء رفتن را دادم .

ناظر و شاهد بودن شهید برامور

موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور

راوی قمر غبار زاده

متن کامل خاطره


وقتی برای حج عمره ثبت نام کردم ، می گفت : اسم جعفر را هم بنویس . محسن را خودم نگاه می دارم . ولی نوبت ما نرسید تا اینکه چهار سال قبل به مکّه مشرّف شدم . دو عدد گلدان خریدم و به همسایه مان دادم و گفتم : بر سر مزارش ببر و بگو مادرت هم به مکّه مشرّف شد . زمانی که در سرزمین وحی به اماکن مقدّسه به منظور طواف به زیارت می رفتم احساس می کردم که فرزندم شانه به شانة من می آید . فقط زمانی که کنار سفرة غذا می نشستم او را ندیدم و گرنه در همه جا او را در کنار خود احساس می کردم .

صبر و تحمل و توصیه به آن

موضوع صبر و تحمل و توصيه به آن

راوی قمر خبارزاده

متن کامل خاطره


زمانیکه پسرم می خواست به جبهه برود، به من گفت : اگر من شهید شدم، دوست ندارم در فراق من گریه کنی . خون من که از خون دیگران رنگین تر نیست . من هم مثل دیگران می روم تا از دین و میهن و اسلام دفاع کنم . پس در نبود من زاری نکنی .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمدعلی عبیری

متن کامل خاطره


زمانی که من در مکه بودم . (زیارت خانه ی خدا رفتم) در هر جایی که می رفتم او را در کنار خودم احساس می کردم که شانه به شانه ی من می آمد . همه جا با من بود[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا