من در آن زمان مدرسه ی راهنمایی می رفتم یکروز ظهر از مدرسه تعطیل شدم درحال رفتن به خانه بودم که یکی از دوستان پدرم را دیدم که ازجبهه برمی گشت دویدم به طرف او وگفتم : پدرم همراه شما نیامده است ؟ او گفت : پدرت رفته به عملیات و همین روزها برمی گردد بعد از گذشت چند روزدیدم که از پدرم خبری نشد و من ناراحت شدم پیش عمویم رفتم وگفتم : پدرم نیامده بیایید با هم برویم به سپاه شاید از او خبری داشته باشند صبح روز بعد با عمویم رفتیم سپاه عموی من رفت و با مسئولان آن جا صحبت کرد وقتی آمد به من گفت : شما فردا به مدرسه نرو تا با هم به اصفهان برویم مثل اینکه پدرت مجروح شده آن جا در بیمارستان بستری شده است وقتی که مابه راه افتادیم در بین راه عمویم رو به من کرد و گفت : عمو جان پدرت شهید شده است و الان می رویم به بیمارستان اصفهان تا جسد ایشان را شناسایی کنیم .<ref>[ منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014495 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />14495