یک روز که من سر مزار شهید رفته بودم جوانی آمد و سر مزار او نشست . مدتی به عکس نگاه کرد و گفت : اسحاق خوش به حالت آن هنگام که تو نماز شب می خواندی و من در خواب بودم تو شهید شدی و من لیاقت شهادت نداشتم . به من گفت : شما مادر اسحاق هستید .. گفتم : بلی & از او خواستم اگر خاطره ای از اسحاق دارد برایم بگوید . گفت : چه بگویم او هر شب دعا و نماز می خواند . یکی از همرزمان که مسن تر از همه بود گفت : من می خواهم امشب از اسحاق زودتر برای نماز بیدار شدم اما وقتی بیدار شدم دید که اسحاق نماز می خواند او خیلی ناراحت شده بود که از جوان 16 ساله ای عقب مانده بود و می گفت : من یک عصر در خواب غفلت بودم . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14313%2014313 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:اسحاق عباسی}}