==خاطرات==
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx|?SID=11007 سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />