متن کامل خاطره
زن داداش محمد به او گفت: که پدرت تو را دوست دارد. نرو جبهه و بگذار برادرت از جبهه برگردد و بعد برو محمد گفت: من خواب دیده ام که به جبهه می روم و برنمی گردم و باید بروم. وقت رفتن به جبهه برای خداحافظی به پادگان سپاه مشهد رفتم او گفت: مادرجان شما بروید. به حرم امام رضا (ع) ما با بچه های دیگر پیاده به آنجا می آییم. به حرم رفتم. و در آنجا صدای کاروان سپاه محمد (ص) می آید: را شنید در آن لحظه دو خانم که پوشیه زده بودند نزدیک من آمدند و حدود 10 قدم که با من آمدند یک جعبه شیرینی به من دادند و گفتند: که بده به پسرت کهه می رود به جبهه. بعد ناپدید شدند. بعد سپاه محمد (ص) را دیدم که وارد می شدند. داخل صحن شیرینی را به محمد دادم و ماجرا را برایش تعریف کردم بعد او شیرینی را بین مردم تقسیم کرد و به من گفت: که شما برگرد و به خانه برو.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14894سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />