گلزار : بهشتفضل
==خاطرات==
• آخرین •آخرین بار? ?ه که حسن م? خواست میخواست به جبهه برود، برادر ?وچ?ترم سا?? کوچکترم ساک خریده بود و در خانه گذاشته بود مادرم آن سا? ساک را بدون اطلاع برادرم به حسن داد تا لوازم شخص? شخصی خود را داخل آن بگذارد؛ ول? ولی حسن مخالفت ?رد کرد و گفت: شاید حسین دوست نداشته باشد ?ه که من این سا? ساک را ببرم. ول? ولی مادرم در جواب او گفت: من با او صحبت م? ?نممی کنم. تا موقع رفتن او به من سفارش م? ?رد ?ه می کرد که فراموش ن?نید نکنید با حسین صحبت ?نیدکنید. اتفاقاً همان دفعه ? ی آخر بود ?ه که رفت و دیگر برنگشت وقت? ?ه وقتی که لوازم او را آوردند دفتر خاطراتش هم بود و داخل آن مقدار? مقداری پول گذاشته بود و سفارش ?رده کرده بود ?ه که اینها را به حسین بدهید بابت سا? ?ه ساک که از او برداشتم.• یکروز •یکروز حسن با اورکت پسر خواهرش به خانه آمد و گفت: میخواهم برای شهادتم عکس بگیرم. ما به او خندیدیم اما او رفت و عکس گرفت و شماره اش را به برادرش داد تا عکس را تحویل بگیرد. همین عکس ?ه که در شهادت و تشییع او استفاده شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7390 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:حسن_حصریحسن_حصاری}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]