• یکی از همسایه ها خواب دیده بود که همسرم محمد حصاری در حالیکه پوتینهایش است و لباس فرم پوشیده به داخل کوچه آمده است . و من (همسر شهید) هم یک گلدان گل را از قبل جلوی درب حیاط گذاشته ام و گوسفندی را هم برای قربانی کردن جلوی پای ایشان آمار کرده ام.
• یک شب خواب دیدم که همسرم (محمد حصاری ) به خانه آمد و گفت : من در حالیکه مجروح بودم اسیر شدم . اکنون که پیروز شده ایم هم اکنون از آلمان برگشته ام .
• یکسری که همسرم محمد حصاری هنوز تازه از جبهه آمده بود حدود ساعت 10/5 شب بود که متوجه شدیم یک نفر درب خانه می زند و می گوید : حصاری بلند شو! خدا پدر و مادرت را بیامرزد تعدادی معتاد به داخل روستا آمده اند و قصد دارند کارهایی را انجام دهند. حصاری بلند شد که برود به او گفتم : حداقل اسلحه ات را بردار گفت : نه من به اسلحه نیاز ندارم. سپس بیرون رفت و به کمک اهالی روستا افراد معتاد را به زور بیرون کرده و به آنها گفته بودند : شما چون معتاد هستید نباید دوباره به اینجا بیایید. در روستایی که مردم خون و جانشان را در راه انقلاب و پیروزی آن فدا کرده اند، جایی برای شما نیست.سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7376سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />