روزی مادربزرگ از حسین سؤال می کند: کسانی که در جبهه مجروح می شوند داد و فریاد و سروصدا نمی کنند؟ ایشان جواب می دهند: به هیچ وجه، حتی خودم مجروحی را دیدم که در دستش ترکش بود ولی نه سروصدایی و نه آه وناله ای داشت. این ماجرا گذشت تا آنکه پس از شهادت او متوجه شدیم که ترکش در دست خود او قرار داشته است و ایشان بخاطر روح بزرگشان هرگز این مسأله را بروز نداده بود.
یادم هست زمانی که برادرم حسین دروهی برای اولین بار به مرخصی آمده بود عمویم به او می گفت من خواب دیدم که اگر شما دوباره به جبهه بروید سالم برنخواهی گشت. این جمله نه باعث تضعیف روحیه او شد و نه باعث شد او به جبهه نرود بلکه اشتایقش را نسبت به رفتن به جبهه بیشتر کرد و در برابر مخالفتهای پدر و مادرم مقاومت کرد و عاقبت به جبهه رفت و دیگر برنگشت.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8776سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />