شهید حسین باقری منش: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۳۶: سطر ۳۶:
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references /
+
<references/>
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین باقری منش}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین باقری منش}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۶

حسین باقری منش
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سبزوار
شهادت ۱۳۶۷/۵/۵
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرعباس

خاطرات

  • شبی که خبر شهادت حسین را برای ما آوردند همة فامیلها آمده بودند تا فردا تشییع جنازه را انجام دهیم. چون خانة ما کوچک بود من شب همة مهمانها را خانة حاج آقای هانی بردم. نیمه های شب بود متوجه شدم زمزمه ای به گوش می رسد. هر چه با خودم فکر کردم این کیست که این چنین زمزمه و زاری می کند چیزی نفهمیدم. با مادر عروسم که زن مؤمنه ای بود خانة حاج آقای هانی رفتیم. او به من گفت: مادر حسین ناراحت نباش به خدا دیشب فرشته و ملائکه بودند که دعای توسل می خواندند من هم با آنها چندکلامی خواندم شما ناراحت نباش دامادم خوب بوده که برایش دعای توسل می خواندند. بعد گفتم: ای داد و بیداد آن ناله به گوش من هم رسید پس من چرا نفهمیدم.گفت: نه خدا من نیمه های شب از خواب بیدار شدم به جایی که مهمانها خوابیده بودند رفتم متوجه شدم از سمت خانه شما صدای گریه و سوز گداز خیلی زیبای داشت به نحوی که من مبهوت شدم من هم چند کلمه همراه آنها خواندم ناراحت نباش حسین پیش خدا خیلی مقام دارد من تا به حال شهیدی ندیدم که فرشته و ملائک تا صبح برایش دعای توسل بخوانند.آن بنده خدا مرا دلداری داد و صبح برای تشییع جنازه به سبزوار رفتیم. گفت: نه به خدا من نیمه های شب از خواب بیدار شدم به جایی که مهمانها خوابیده بودند رفتم متوجه شدم از سمت خانة شما صدای زاری گریة و سوز و گداز خیلی زیبایی داشت به نحوی که من مبهوت شدم. من هم چند کلمه همراه آنها خواندم. ناراحت نباش حسین پیش خدا خیلی مقام دارد. من تا به حال همچنین شهیدی ندیدم که فرشته و ملائک تا صبح برایش دعای توسل بخوانند. آن بندة خدا مرا دلداری داد و صبح برای تشییع جنازه به سبزوار رفتیم(لیلا باقری منش)

حسین هیچ وقت بدون اجازه من به جبهه نمی رفت. دفعه آخر که آمد به او گفتم: مادر جان تو آزادی هر وقت می خواهی به جبهه بروی. این همه راه راضی نیستم بیایی تا از من اجازه بگیری بعد به جبهه بروی. تو دیگر اجازه کامل از من داری که به جبهه بروی و من دیگر مخالف رفتن تو نیستم. تو هم برای من مثل علی اصغر و علی اکبر امام حسین (ع) هستی. این بار که به او اجازه کامل دادم رفت و دیگر نیامد و شهید شد (لیلا باقری منش)

  • کبار که من وحسین را با خودم به مسجد برده بودم او رفته کنار پیشنماز نشسته بود .قتی لباسهای سادة آن روحانی را دیده بود خیلی مجذوب سادگی ظاهر او شده بود بعد که نزد من آمد.گفت:مادر من از این لباسهای ساده دوست دارم.گفتم: از این پیراهنها که یقه ندارد؟من می خواستم بینیم او چه می گوید گفت:نه مامان از این پیراهنهایی که یقه اش بر نمی گرددو در بالا دکمه دارد.گفتم:فهمیدم ولی مامان جان من که خیاطی یاد ندارم که از این لباسها برایت بدوزم.بعد از اصرار زیاد او من به عقل خودم یک پیراهن ساده برایش درست کردم که اتفاقاً وقتی آن را پوشید خیلی زیبا شده بود. (لیلا باقری منش)
  • شما خودتان می دانید که یک طلبه حقوقش چقدر است آن قدر زیاد نیست که بتوان براحتی امرار معاش کرد.ما هم که چندان به او دسترسی نداشتیم.فقر و اسضعاف و باعث شده که او لاغر شود.گفتم:حسین چرا اینقدر لاغر شده ای؟گفت:چیزی نیست،با دایی ام قرار گذاشته ایم که هر روز یک نان بخوریم که طول یک ماه سی عدد نان خوردیم.یعنی هر روز نصف نان می خوردیم و همیبن باعث لاغری من شده بود (لیلا باقری منش)[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده